2- در جنگ

گرچه جنگ ماهیتاً یک امر سیاسی و انجام آن تابع اهداف سیاسی است ولی با آغاز جنگ، در واقع منطق جنگ بر منطق سیاست، به معنای استفاده از روشهای مسالمت آمیز، غلبه می کند. جایگزینی جنگ به جای سیاست به این معنا است که جنگ کلیه مناسبات، اندیشه ها و رفتارها را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

جنگ به گفته کلاوز ویتس شبیه آفتاب پرست است زیرا در شرائط مختلف ماهیت خود را تا حدودی تغییر می دهد، هم چنین با در نظر گرفتن ظواهر کلی آن در رابطه با گرایشات غالبی که در جنگ وجود دارد، همانند تثلیث شگفت آور از اضلاع زیر تشکیل شده است:    

الف – خشونت ذاتی، عنصر نفرت و خصومت که مانند غریزه طبیعی کور به نظر می رسد

 ب – بازی احتمالات و تصادف که جنگ را به نوعی فعالیت روانی آزاد تبدیل می سازد.

ج – و ماهیت وابسته ابزار سیاسی که به جنگ وجه صرفا عقلانی می بخشد.(41)

  از نظر وی اولین ضلع یعنی خشونت بیشتر با « ملت » است، دومین ضلع با فرمانده کل « ارتش » و سومین ضلع بیشتر با « حکومت» ارتباط دارد.(42) پیوستگی سه ضلع در واقع تمامیت جنگ را در بر می گیرد. به همین دلیل کلاوزویتس معتقد است هر نظریه ای که بخواهد یکی از این ضلع را نادیده بگیرد یا ارتباطی تصادفی میان آنها برقرار سازد، فوراً گرفتار تناقض با واقعیت گردیده و به همین علت موجودیت خود را از دست می دهد.(43)

« ضلع اول جنگ » بیانگر نقش خشونت بعنوان عنصر ذاتی جنگ است و تا آتش جنگ ابتدا در مردم شعله ور نشود،(44) جنگ ایجاد نخواهد شد. جنگ در واقع به مثابه نبض خشونت است که گاه به شدت و لحظه ای دیگر به آرامی در تپش است و در نتیجه ی آن هیجانات و قوانین گاه به سرعت و گاه به طور آهسته تخلیه می شود.(45) مفروض اصلی درباره جنگ بر اساس نظریه کلاوزویتس نبرد میان انسان ها بر اساس دو مولفه « حس دشمنی » و « نیت خصمانه » است، مولفه دوم به علت عام بودن به عنوان ویژگی تعریف است زیرا انسانها نمی توانند میل نفرت را حتی در خام ترین شکل آن که به غریزه بسیار نزدیک است، بدون نیت خصمانه بروز بدهند. اگر جنگ عمل خشونت آمیز است پس لزوما به احساس نیز تعلق دارد. حتی اگر منشاء جنگ، احساس نباشد، ولی به آن باز می گردد و این کم و بیش، نه به سطح سواد بلکه به اهمیت و استمرار علایق خصمانه بستگی دارد.(46)      

در جنگ انرژی و شدت عمل، میزان انگیزه را نشان می دهد. عمل از طریق انگیزه شکل می گیرد، حال فرق نمی کند که علت انگیزه در توجیه عقلانی جنگ نهفته باشد که موجب شکل گیری اهداف و مشروعیت جنگ می شود و یا در احساس که بیانگر خصومت است.(47) اما نمی توان از احساس صرف نظر کرد(48) بویژه زمانی که جنگ به دلایلی طولانی، شدید و دشوار می شود، این احساس است که مورد نیاز است و از همین طریق حضور و پشتیبانی و نقش مردم در جنگ امکان پذیر و عملی می شود.

     کلاوزویتس با توجه به مفهوم خشونت و نقش آن در جنگ معتقد است در اعمال خشونت محدودیتی وجود ندارد و از همین طریق است که یکی قانون را بر دیگری تحمیل کرده و فعل وانفعالاتی ایجاد می شود و همین تاثیر و تاثر لزوما به نقطه اوجی منتهی می گردد.(49) در واقع اگر جنگ به معنای غلبه یکی بر دیگری است، این قانون بر پایه خشونت امکان پذیر و عملی می شود، زیرا پیروزی و شکست از طریق غلبه اراده یکی بر دیگری بعنوان ساز و کارهای اصلی جریان جنگ، با ابزار خشونت اعمال می شود، زیرا خشونت عنصر ذاتی و مشخصه اصلی جنگ و موجب تمایز آن با دوران صلح است. به همین دلیل کلاوزویتس معتقد است در مسائل خطیر مثل جنگ، اشتباهات ناشی از رافت، فاحش ترین اشتباهات محسوب  می شوند، زیرا منطق جنگ غلبه یکی بر دیگری از طریق خشونت است و غافل ماندن از ماهیت عنصر خشونت، به این دلیل که از آن متنفریم، عملی بیهوده و حتی نادرست است. هیچ گاه نمی توان در فلسفه ی جنگ اصل تعدیل را وارد نمود زیرا امر بیهوده ای خواهد بود.(50)

     « ضلع دوم جنگ » شامل نبرد است که از سوی نیروهای نظامی انجام می شود. نبرد در کانون جنگ قرار دارد و جنگ بدون آن معنا ندارد. جنگ در تعریف کلاوزویتس عمل متکی به زوری است که ما آن را برای مجبور کردن حریف خود، برای گردن نهادن به خواست ما، انجام می دهیم.(51) از آن جائی که در جنگ هر طرف می کوشد بر دیگری چیره شود، عمل متقابلی به وجود می آید که ناگزیر بر حدّت این تقابل می افزاید.(52) ماکیاول نیز در نظرات خود با تاکید بر اینکه جنگ فعالیتی مهم در زندگی سیاسی است، می گوید: هدف جنگ باید شکست کلی دشمن باشد. وی سپس اضافه می کند: از آن جائی که همه چیز به نتیجه نبرد بستگی دارد، برای حصول اطمینان از کسب پیروزی هر آنچه مقدور و میسر است باید انجام پذیرد، از جمله بهره گیری کامل از نیروها، حتی اگر توان دشمن پائین تر به نظر برسد. وی هم چنین معتقد بود. نبرد سرنوشت ساز باید هدف همه ی عملیات های نظامی باشد(53).

     از مفهوم جنگ چنین مستفاد می شود که تمام جنبه ها و آثار ظاهری آن در نبرد ریشه دارند و تمامی آنچه در جنگ روی می دهد در اصل توسط نیروی نظامی به وقوع می پیوندد و در هر مکانی که این نیروها یا به عبارتی افراد مسلح به کار گرفته شوند، لزوماً ایده ی نبرد به عنوان شالوده و اساس مطرح خواهد بود. بنابراین هر آنچه که به نیروی نظامی مربوط است، یعنی ایجاد، حفظ و به کارگیری آنها، جزئی از فعالیت جنگی محسوب می شود. بدیهی است که ایجاد و حفظ نیروهای نظامی فقط به منزله ابزار است ولی به کارگیری آنها، هدف محسوب می شود.(54)

     برابر نظریه کلاوزویتس اگر نبرد علت به کارگیری نیروهای نظامی است، پس کاربرد این نیروها نیز بطور کلی چیزی فراتر از مشارکت آنها در شمار خاصی از درگیری ها نیست، به این ترتیب هر فعالیتی در جنگ لزوماً – خواه به طور مستقیم و یا غیر مستقیم – به در گیری مربوط می شود.(55) بر پایه همین ملاحظه و با فرض اینکه درگیری تنها مشغله جنگ به شمار می آید و در آن نابودی دشمن پیش رو، وسیله ای برای رسیدن به هدف، حتی اگر درگیری در عمل روی ندهد، باز هم صادق است، زیرا اصل تردید ناپذیر و مسلم، نابودی دشمن، مبنای تصمیم گیری یا تعیین و تکلیف است. بر این اساس نابودی قوای نظامی دشمن – همانند طاق کمانی شکلی که بر پایه های خود متکی است – مبنای کلیه اعمال جنگی و تکیه گاه تمامی مفروضات به شمار می رود. پس هر عملی با این فرض انجام می پذیرد که اگر تعین و تکلیف جنگ واقعاً منوط به توسل به سلاح شود، راه مناسبی خواهد بود. در تمامی عملیات های جنگی کوچک یا بزرگ، تعین و تکلیف با توسل به سلاح همانند پرداخت نقدی در معامله است(56).

     برای تخریب نیروهای نظامی دشمن و انهدام آنها به عنوان عنصر اصلی درگیری و نبرد در جنگ، ملاحظاتی وجود دارد که باید به آن توجه کرد. بدون شک آنچه به عنوان هزینه و ریسک جنگ از آن نام برده می شود به همین موضوع بر می گردد. به گفته کلاوزویتس شکی در این نیست که تخریب نیروهای نظای هزینه دارد. زیرا در شرایط مساوی هر چه بیشتر اراده ما بر نابودی نیروهای نظامی دشمن قرار گرفته باشد، هزینه نیروی نظامی خودی بیشتر خواهد بود. اما خطر این وسیله این است که در صورت شکست، بازتاب تاثیر شگرفی که مورد نظر ماست، به نیروهای خود معطوف می گردد، یا به عبارتی عواقب وخیم تری برای ما خواهد داشت. در واقع اگر دشمن روش توسل به سلاح را اتخاذ کند، آن گاه مسیری که ما انتخاب می کنیم، بر خلاف اراده ما به همان روش دشمن تغییر شکل خواهد داد. زیرا فرض بر این است که وقتی دو هدف متفاوت وجود دارد، در واقع یکی جزئی از دیگری نیست، و در نتیجه یکدیگر را طرد می کنند، هم چنین نیرویی که برای یکی از آنها قابل استفاده است، برای دیگری قابل مصرف نیست. پس اگر قرار است یکی از طرفین درگیر به سلاح متوسل شود، احتمال موفقیت او در صورت اطمینان از عدم توسل حریف به همین شیوه، بیشتر می شود(57).

     معادله نبرد و به کارگیری نیروها با هدف تامین اهداف از منطق خاصی پیروی می کند. زیرا نبرد دریک جنگ، نبرد فرد در برابر فرد نیست، بلکه یک کلیت سازمان یافته مرکب است که از اجزاء فراوان تشکیل شده است(58). برتری در نبرد به حیطه ابزار تعلق ندارد، بلکه به هدف معطوف است و ما تنها پیامد و حاصل عمل را به مقایسه می گذاریم. در نبرد وقتی از نابودی نیروی نظامی دشمن سخن به میان می آید، منظور تنها نیروی فیزیکی نیست بلکه بر عکس جنبه های روحی نیز مد نظر است، زیرا هر دو بعد جسمی و روانی تا حد بسیار زیادی با هم در آمیخته و از یکدیگر تفکیک ناپذیرند(59).

     تلاش برای نابود سازی نیروی دشمن هدف مثبتی در خود دارد و به نتیجه ی مثبت ختم می شود که نهایت آن استیلا بر دشمن است. اما حفظ نیروهای خودی هدفی منفی است و نهایتاً به غلبه بر نیاّت دشمن می انجامد. یعنی برای مقاومت محض، هدفی قابل تصور نیست جز طولانی کردن مبارزه که دشمن را خسته و فرسوده می نماید. تلاش در راستای هدف مثبت عمل تخریب را به فعلیت در می آورد اما با تلاش در جهت هدف منفی انتظار انجام آن عمل را از دشمن داریم. این موضوعی است که عملاً با نظریه ی تهاجم و دفاع مرتبط است(60).

     نبرد همواره با احتمالات و تصادف همراه است به همین دلیل تاکید می شود « اصطکاک » تنها واژه ای است که به طور کلی فرق میان جنگ واقعی و جنگ روی کاغذ را مشخص می سازد. اصطکاک برابر قوانین مکانیک به نقاط محدود ختم می شود ولی در جنگ این گونه نیست، لذا تصادف اهمیت پیدا می کند و احتمال گسترش جنگ همواره وجود دارد. ماشین جنگی، ارتش و هر آنچه متعلق به آن است، حقیقتاً پیچیده نیست و به همین دلیل استفاده از آن به آسانی صورت می گیرد. اما واقعیت این است که هیچ یک از قسمت های آن یک قطعه کامل نیست، بلکه خود از قطعات منفرد و مجرد تشکیل شده است که با اطراف خود اصطکاک ایجاد می کند(61) علاوه بر این هر جنگی سرشار از پدیده های خاص است و به این ترتیب شبیه به دریایی ناشناخته و پر از صخره است که ذهن یک فرمانده – بدون اینکه آنها را دیده باشد – وجود آنها را حس کند، اطلاع از این اصطکاک بخش اساسی از تجربه ی جنگی است که اغلب مورد ستایش قرار گرفته و از یک ژنرال خوب انتظار می رود(62).

     این توضیحات بیانگر این معنا است که عمل کردن در « جنگ » حرکت در محیطی دشوار است، همان طور که انسان در آب به سختی قادر است ساده ترین و طبیعی ترین حرکت، یعنی راه رفتن محض را، به سهولت و دقت انجام دهد. از این رو تاکید می شود یک نظریه پرداز قابل همانند یک معلم شنا است که حرکات لازم برای داخل آب را در خشکی تمرین می دهد، طبیعی است که این حرکات در نظر کسانی که به آب فکر نمی کنند مضحک به نظر برسد(63).

     « ضلع سوم جنگ » بیانگر ماهیت جنگ بعنوان ابزار سیاست است.اهداف سیاسی جنگ از سوی دولت یا حکومت تعریف و تعین می شود و شامل دو چیز است: نابود کردن حریف و پایان بخشیدن به بقای آن به عنوان یک دولت و یا تحمیل شرایط صلح(64). اگر چه سیاست باعث پدید آمدن جنگ است ولی، جنگ به عنوان پدیده ای مستقل از سیاست وقتی جایگزین آن شد، سیاست را به حاشیه می راند و تنها از قواعد خود پیروی می کند(65). در عین حال به معنای آن نیست که با شروع جنگ سیاست به پایان برسد بلکه همراه با جنگ و زمانی که جنگ جریان دارد، سیاست نیز هم چنان جریان دارد. این وضعیت به این دلیل است که جنگ از منطق سیاست پیروی می کند. بعبارت دیگر گرچه جنگ حاصل بن بست در سیاست است ولی در این میان تنها ابزار و روشها تغییر می کند. تفاوت مرحله قبل از جنگ با جنگ در تغییر ابزار و نه اهداف است. قول معروف کلاوزویتس موّید این موضوع است که جنگ ادامه ارتباط سیاسی با وسایل دیگر است(66).

     توصیه کسینجر مبنی بر اینکه، بایستی این طرز فکر را که وقتی جنگ آغاز می شود، سیاست خاتمه می پذیرد را طرد کنیم(67)، نشانگر تداوم سیاست پس از آغاز جنگ است. زمانی که جنگ آغاز می شود، منطق نبرد بر منطق گفت گو و مذاکره غلبه دارد در عین حال دیپلماسی در خلال جنگ با هدف پشتیبانی از جنگ بسیار فعال می شود(68). شکل گیری ائتلاف ها و یا تغییر آن، تلاش برای جدا سازی متحدین دشمن و یارگیری جدید و یا برخی فعالیتها شامل میانجیگری برای پایان دادن به جنگ و ظهور ایده ای جدید، بمنزله تداوم تلاشهای سیاسی در دوره جنگ است. علاوه بر این مسیرهای دیگری برای پیروزی با پراکنده کردن متحدین دشمن یا غیر فعال ساختن آنها و افزودن بر متحدین یا امکانات سیاسی در برابر دشمن(69)، نشان می دهد به موازات تلاش برای انهدام دشمن، برخی روشهای دیگر برای پیروزی وجود دارد که ماهیتاً سیاسی است و با ابزار سیاسی قابل پیگیری می باشد.  ادامه دارد ...

 

منابع

--------------------------------------------------

41 – منبع شماره 1 ص 29 مولف

42 – همان ص 30 – 29 مولف

43 – همان

44 – همان

45 – همان ص 26 مولف

46 – همان ص 6 و 5 مولف

47 – همان ص 68

48 – همان

49 – همان ص 7 مولف

50 – همان ص 5 و4 مولف

51 – منبع شماره 3 ص 72

52 – همان ص 73

53 – جی مهان ملیک( 1384 )  – سیر تکامل تفکر استراتژیک – کتاب امنیت و استراتژی معاصر –کریگ ای اسنایدر مترجم سید حسین محمدی نجم انتشارات دافوس – چاپ اول – تهران ص 36

54 – منبع شماره 1 ص 44 و 43 مولف

55 – همان ص 45 و 44 مولف

56 – همان ص 47 مولف

57 – همان ص 49 مولف

58 – همان ص 44 مولف

59 – همان ص 49 و 48 مولف

60 – همان ص 50 مولف

61 – همان ص 106

62 – همان ص 108

63 – همان ص 108 – 107

64 – منبع شماره 8 ص 43

65 – منبع شماره 1 ص 25 مولف

66 – منبع شماره 33 ص 7

67 – منبع شماره 4 ص 124

68 – همان ص 116

69 – منبع شماره 1 ص 39 – 38 مولف