3- پایان دادن به جنگ

     روند خاتمه جنگ به معنای انتقال از وضعیت جنگ به وضعیت صلح، همانند پروسه آغاز جنگ بسیار پیچیده است که به صورت تدریجی و نه دفعی، شکل می گیرد. بدیهی است همان گونه که جنگ حاصل رویارویی دو یا چند اراده با استفاده از ابزار خشونت برای رسیدن به اهداف است، صلح نیز حاصل تغییر اراده ها نسبت به استفاده از ابزار جنگ و بازگشت به پشت میز مذاکره است. تا هنگامی که اراده طرفین درگیر در جنگ تغییر نکند، انتقال به وضعیت صلح و برقراری آتش بس و خاتمه جنگ، عملی نخواهد شد.

     فارغ از نظریه هایی که درباره خاتمه جنگ وجود دارد و در صفحات بعد به آن اشاره خواهد شد. چند ملاحظه اساسی سازوکارهای خاتمه جنگ را تسهیل می کند که نقطه ثقل و محوری آن تغییر در اراده ها، بر اثر تغییر در ادراک و باورها، است. تا این مهم صورت نگیرد، جوانه های صلح از درون جنگ سر بر نمی آورد. در واقع، پیدایش این باور و ادراک که امکان دسترسی به اهداف وجود ندارد یا هزینه آن بیش از دستاوردهای آن خواهد بود، نقطه عزیمت به سمت خاتمه جنگ است. خروج از جنگ بر خلاف ورود به جنگ که بر پایه سطحی از امیدواری و اطمینان برای دستیابی به اهداف صورت می گیرد، ناشی از نا امیدی در کسب پیروزی و نگرانی از ایجاد وضعیت های نامطلوب و مخاطره آمیز در جنگ طولانی و فرسایشی است. در واقع پیدایش اراده معطوف به خاتمه جنگ بر پایه نا امیدی از پیروزی و محدودیت یا نا کارآمدی ابزار نظامی برای تامین اهداف سیاسی است. به همان میزان که پیروزی یا امید به پیروزی در ادامه جنگ نقش دارد، نا کامی و نا امیدی نسبت به کسب پیروزی، موجب سر خوردگی از جنگ و انصراف از ادامه آن می شود.

     منطق حاکم بر محاسبه هزینه – فایده در شروع جنگ با شرایط تصمیم گیری برای خاتمه جنگ تفاوت دارد. در شروع جنگ محاسبات بر « فایده » و دستاوردهای متمرکز است، لذا شور و هیجان برای آغاز جنگ وجود دارد و بسیاری از ملاحظات دیگر نا دیده گرفته می شود، چون اهداف و منافع راهنمای جنگ است و هنوز جنگ و نبرد در صحنه واقعی صوت نگرفته و طرحها بر روی کاغذ است. با شروع جنگ و ظهور پدیده های غیر قابل پیش بینی و ظهور واقعیات صحنه نبرد و تخلیه تدریجی انرژی عمل جنگ « هزینه ها » چهره  می نمایاند و تصمیم گیری برای ادامه یا خاتمه جنگ دشوار می شود. در واقع نتایج و پیامدهای جنگ و ترسیم چشم اندازهای جدید برای مهاجم و مدافع ، باورها و اراده ها را تحت تاثیر قرار می دهد و منجر به ظهور تصمیمات جدید می شود. آغاز جنگ گر چه حاصل بن بست در راه حلهای سیاسی است ولی پایان دادن به جنگ حاصل بن بست در بکارگیری ابزارهای نظامی برای طرفین جنگ یا یکی از آنهاست. بعبارت دیگر آغاز جنگ علت سیاسی دارد و ناظر بر اهداف سیاسی است حال آنکه پایان دادن به جنگ ریشه در علل نظامی ونگرانی های سیاسی دارد. با این توضیح این پرسش وجود دارد که چگونه می توان پس از بن بست سیاسی و استفاده از ابزار جنگ مجدداً با استفاده از ابزارها و راه حلهای سیاسی به جنگ پایان داد؟ این پرسش در واقع ناظر بر توضیح چگونگی غلبه منطق سیاست برای حل و فصل اختلافات از طریق ابزارها و روشهای سیاسی برای ایجاد نظم جدید بر منطق جنگ و درگیری نظامی است. موضوع قابل بحث این است که پس از یک دوره از جنگ و درگیری دو یا چند کشور با یکدیگر، چگونه اراده معطوف به جنگ تغییر می کند و زمینه های لازم برای بازگشت به راه حلهای سیاسی و مذاکره فراهم می شود؟

     مایکل هندل تحت تاثیر نظرات کلاوزویتس با تمرکز بر موضوع خاتمه جنگ و طرح این پرسش که چگونه باید جنگ ها را پس از آن که آغاز گردید با سریع ترین روش ممکن، خاتمه دهیم؟(70) با توضیح « چگونه برنده شدن در جنگ »(71) به موضوعی اشاره می کند که نشان می دهد چرا جنگ ها حتی در شرائطی که از نظر نظامی اراده ها برای اتمام جنگ رو به تغییر است، باز هم ادامه پیدا می کند. بعبارت دیگر چگونه ملاحظات سیاسی شامل اهداف و روش سیاسی در انعقاد قرار داد صلح میان طرفین، موجب طولانی شدن جنگ می شود. هندل با توجه بیشتر نسبت به تفکر و رفتارهای طرف برنده به این موضوع اشاره می کند که برای طرف برنده، خاتمه جنگ زمانی آغاز می شود که پیروزی، یعنی تحقق اهداف سیاسی جنگ، به سادگی در دسترس باشد.(72) اما چرا بازنده جنگ حتی پس از آن که احتمال موفقیت او کاهش یافته است، ممکن است با مقاومت یا تاخیر در تصمیم گیری، دامنه عقلانیت را تحریف نماید؟(73) وی در پاسخ اولیه به این پرسش می گوید طرف برنده در پایان جنگ به منافعی دست می یابد که هزینه های رسیدن به آن را توجیه می کند و فراگیر نمودن آن منافع، به معنای چشم انداز یک وضعیت بهتر برای صلح تلقی می شود. طرف بازنده آسیبی را که باید می بیند اما تا پایان از تلاش دست بر نمی دارد.(74)

    تعامل با هدف برای طرف بازنده و برنده که به گفته هندل در قلب منطق استراتژیک قرار دارد به خوبی نشان می دهد که چگونه اهداف سیاسی برای اتمام جنگ نقش کلیدی و سرنوشت دارد، به گونه ای که می تواند در آخرین گام طرف برنده را به پیشروی بیشتر و طرف بازنده را به مقاومت بیشتر وادار نماید. هندل معتقد است تعامل با هدف در مرحله پایانی جنگ می تواند از همیشه تلخ تر باشد،(75) زیرا گرچه برخی از رزمندگان طرف بازنده تضعیف روحیه شده اما برخی دیگر ممکن است برای نمردن، سخت بجنگند. برخی از رهبران طرف بازنده ممکن است محاسبات عقلانی مبنی بر ضرورت تسلیم شدن انجام دهند، در حالیکه برخی دیگر که شکست را پایان فرصت شغلی و شاید حیات خود می بینند، ممکن است در مقابل هر تصمیم خاتمه جنگ، مقاومت نمایند. هیجانات قوی که لازمه جنگ است، در جای خود باقی خواهد ماند.(76)

    هندل با تحلیل منطق ادامه جنگ و توضیح آنچه مانع از اتمام سریع جنگ می شود، برای غلبه بر عوامل باز دارنده در اتمام سریع جنگ عناصر اصلی « هدف و تعامل » را که اهمیت ویژه ای به عقلانیت سیاسی و اعمال فشار ( اهرم ) نظامی می بخشد، با دو پرسش مورد اشاره قرار می دهد: طرف برنده در خاتمه جنگ به چه میزانی باید پیشروی نظامی کند؟ در پایان جنگ چه خواسته سیاسی را باید طلب نمود؟(77) دو پرسش ناظر بر تعامل دو سطح سیاسی – نظامی در جنگ و ضرورت هماهنگی آنها در رسیدن به اهداف و خاتمه مطلوب جنگ است. هندل این هماهنگی را میان « سیاست و استراتژی » ذکر و تاکید می کند هنگامی که ملاحظات نظامی در یک جهت  و ملاحظات سیاسی در جهتی دیگر نشانه روند، آنها( رهبران ) می بایست قادر باشند میان هزینه های نظامی و ریسک های سیاسی کوتاه مدت از یکسو و منافع بلند مدت، کسب لایه های پیشرفته اهداف سیاسی از سوی دیگر، مصالحه نمایند.(78) اگر هدف سیاسی طرف برنده، سطح بالا و بلند پروازانه باشد، احتمال دارد برای دست یابی به آن اهداف، نسبت به زمانی که اهداف سیاسی آن مشخص و معقول می باشد، در پایان جنگ نیاز به پیشروی نظامی وجود داشته باشد.(79) در چنین شرائطی  طرف بازنده، خود را بیشتر در خطر دیده و احتمال پافشاری مصمم تر آن، افزایش می یابد. در این حالت هزینه پیروزی بالا می رود.(80)

     با این توضیح اقدامات بیشتر نظامی به معنی هزینه های بیشتر و ریسک های بالاتری می باشد که اولین و مهمترین عامل از دید رهبران سیاسی و برخی از رهبران نظامی است.(81) بنابراین در جبهه نظامی میان « فراتر نرفتن از نقطه اوج پیروزی» و « رفتن به اندازه کافی تا حصول توافقات صلح پایدار » به سختی تعادل ایجاد می شود.(82) خطرات پیشروی نظامی شامل ترس از واکنش عمومی، ترس از مداخله طرف سوم، تجزیه ائتلاف،(83) گسترش و طولانی شدن جنگ، افزایش هزینه های جنگ و تاثیر آن بر تامین نیازمندیهای جامعه و جنگ و سایر ملاحظات نشان می دهد نقطه اوج پیروزی در یک صحنه استراتژیک، چیزی است که رهبران نظامی می توانند و باید از پیش در فکر آن باشند(84) و با انتخاب آن نتایج و پیامدهای جنگ را مدیریت کنند.

     این ملاحظات ناظر بر دشواریهای تصمیم گیری برای رهبران سیاسی و نظامی برای ادامه یا خاتمه دادن به جنگ است. به همین دلیل گفته می شود تصمیم گیری برای جنگ غالباً سخت تر از انواع دیگر گزینه های استراتژیک در جنگ است.(85) به همین دلیل کلاوزویتس به استراتژیستها و تصمیم گیرندگان توصیه کرد: لازم است اولین گام را بدون در نظر گرفتن آخرین { گام } برندارید.(86)

     در صورتیکه شرائط برای خاتمه جنگ فراهم شود(1)، روش آن به صورتها و اشکال مختلف انجام خواهد شد. کلمن فیلیپسون در سال 1914 چهار نوع خاتمه جنگ را نام برد: جنگ صرفاً با ختم مخاصمات پایان گیرد، پایان جنگ از طریق قرار داد حاصل شود، پایان جنگ از طریق فتح یا انضمام انجام شود و یا به صورت یک جانبه صورت پذیرد.(87) کوینسی رایت نیز چهار نوع خاتمه جنگ را تعریف می کند: آتش بس با توقف، برخورد مسلحانه، ترک مخاصمه، تسلیم یا کاپیتولاسیون و تسلیم بدون قید و شرط یا پیروزی کامل.(88)

     فارغ از ملاحظات ناظر بر علت و عوامل موثر بر پایان جنگ و اشکال متفاوت آن، در این زمینه همانند  بحث وقوع جنگ، نظریه های مختلفی درباره پایان جنگ وجود دارد. دنیس کارول معتقد است چهار فرضیه برای علل خاتمه جنگ وجود دارد : اول شکست و پیروزی، دوم محاسبه عقلانی طرفین، سوم فرضیه خاتمه جنگ بعنوان تابعی از قانون تحولات تاریخی و چهارم فرضیه توجه به حوادث گذشته و شرائط موجود.(89)

     فرضیه پیروزی و شکست بر اساس تعین شاخص شامل: خسارات سنگین و غیر قابل تحمل برای ادامه جنگ در نزد یک طرف و دیگری برانگیخته شدن واکنش اجتماعی و طرفداری از پایان دادن به جنگ است. پیدایش چنین وضعیتی به معنای ایجاد چشم انداز پیروزی یک طرف و شکست طرف مقابل، گر چه احتمالاً موجب می شود طرف بازنده تمایل به خاتمه جنگ را اعلام کند، ولی این احتمال هم وجود دارد که طرف برنده برای امتیاز بیشتر بر ادامه جنگ پافشاری نماید. پیدایش چنین وضعیتی خاتمه جنگ را تا اندازه ای پیچیده و طولانی می کند ولی اتمام جنگ تحت تاثیر پیدایش چنین وضعیتی اجتناب ناپذیر است. زیرا موجب شکل گیری وضعیت نهائی شده و ظرفیت ادامه جنگ به پایان رسیده است.

     محاسبه عقلانی تا قبل از ایجاد وضعیت نهائی و با پیش بینی احتمالات می تواند موجب اتمام جنگ شود. برای تصمیم گیری در چنین وضعیتی بمعنای پیش بینی احتمالات، گزینه ها متفاوت است و لذا انتخاب گزینه مناسب دشوار است. موازنه سازی « اهداف با توان » و « هزینه با دستاوردها »، منطق تصمیم گیری را شکل می دهد. در چنین شرائطی طرفی که تصور می کند احتمال شکست وجود دارد، برای جلوگیری از وضعیت نامطلوب تصمیم گیری می کند. طرف دیگر نیز با محاسبه عقلانی و ارزیابی از موقعیت آینده می تواند ریسک ادامه جنگ را برای کسب امتیاز حداکثری بپذیرد و ادامه دهد یا با امتیاز حداقلی، برای اتمام جنگ رضایت بدهد.

     دو نظریه مطرح شده قبلی بر اساس پارادایم یا الگوی کلان واقعگرایی ارائه شده است. واقع گرایی در جنگ، دولت را بازیگر یگانه عقلانی و با هدف حفظ و افزایش قدرت فرضمی کند. در منطق واقع گرایی، موازنه قدرت نظامی طرفین درگیر در جنگ عامل مهمی در پایان دادن جنگ به حساب می آید. هم چنین این فرض پذیرفته شده است(90) که جنگ، نوعی معامله و چانه زنی است که بر اساس محاسبه عقلانی فراهم می شود.(91) در صورتیکه چنین برداشتی از موازنه جنگ وجود نداشته باشد، بدیهی است مدل محاسبه عقلانی نمی تواند موجب پایان دادن به جنگ شود. در این صورت مدل پیروزی – شکست با پیدایش وضعیت نهائی به معنای پیروزی و تسلیم شدن یا شکست قطعی، انتخاب خواهد شد.

    نظریه سوم پایان جنگ این است که دولتمردانی که اداره کشور را در دست دارند، بدلیل تعهد و التزام به جنگ، قدرت محاسبه عقلانی ندارند و قادر نیستند از بیرون به جنگ نگریسته و تصمیم گیری کنند. بنابراین تغییر رهبری و جایگزین رهبری جدید در جنگ، مورد تاکید قرار می گیرد.(92) زیرا جنگ در چنین وضعیتی به یک مسئله تبدیل شده و به یک راه حل اساسی نیاز دارد، حال آنکه رهبران بدلیل درگیری با مسائل جنگ، هر راه حلی ارائه کنند، تاثیری در برون رفت از مشکلات جنگ ندارد زیرا در چارچوب جنگ است.(93)

     نظریه چهارم تحت عنوان « تغییر نظم دوم » طرح می شود، برابر این نظریه رهبران متوجه می شوند جنگ ارزش برتر و عزیزتری را به خطر می اندازد.(94) نظریه تغییر نظم دوم زمانی مطرح می شود که اصل جنگ مورد سوال قرار می گیرد نه چگونه جنگیدن. در واقع رهبران نسبت به تبعات جنگ در آینده و تاثیر آن بر ارزشهای خود نگران و بر اساس آن برای اتمام جنگ تصمیم گیری می کنند. برابر این نظریه منطق حاکم بر تصمیم گیری تردید در اهداف اولیه نیست، بلکه امکان دستیابی به اهداف ثانویه مورد تردید قرار می گیرد. زیرا از این پس جنگ ابزار دستیابی به اهداف نیست، بلکه جنگ به مسئله ای تبدیل شده است که می تواند ارزشهای برتری را مانند موجودیت سیاسی به مخاطره اندازد و لذا مناسب است که برای خاتمه جنگ تصمیم گیری شود. بر اساس نظریه تغییر نظم دوم، فرایند تغییر سیاست از زمانی آغاز می شود که مسئله مورد نگرانی با سه کاتالیزور چارچوب بندی مجدد می شود: افراد جدید، اطلاعات جدید و شرائط جدید.(95) در این گونه موارد بدلیل اینکه تصمیم گیری بر عهده رهبران است، لذا بیشتر تغییر شرائط و احساس مخاطره ارزشهای برتر موجب نادیده گرفتن اهداف ثانویه جنگ وتصمیم گیری برای خاتمه آن می شود.

     نظریه های موجود ناظر بر این معنا است که سرنوشت جنگ، پس از شروع، تابع منطق تحولات نظامی است و سرنوشت اهداف سیاسی جنگ و نحوه پایان جنگ با سرنوشت نبرد در پیوند است. به این معنا که پیروزی نظامی موجب تحقق اهداف سیاسی می شود، چنانکه شکست نظامی مانع از تحقق اهداف است.  ادامه دارد ...

 

پاورقی

-------------------------------------

1) گلینگبرگ معتقد است برای خاتمه جنگ چهار شاخص اهمیت دارد: نسبت کشته های دو طرف، نسبت دو ارتش، تناسب شکستها و شدت درگیری ( نظریه تصمیم گیری مبنی بر نظم دوم و پایان جنگ – مصطفی ترک زهرانی 1385 ص 36 ) وی هم چنین شکست در بسیج همه جانبه ملی را بعنوان یک شاخص طرح      می کند ضمن اینکه افزایش غیر عادی تعداد اسری که در مواردی بمنزله تسلیم شدن کشور شکست خورده است، اهمیت دارد ( همان ) لوئیس کوزر نیز معتقد است خاتمه جنگ با میزان خسارات عملیاتها و جمعیت نسبت دارد. ( همان ص 45 )

 منابع

-----------------------------------------------

70 – براد فورد. آ . لی – کارل . ف. والینگ ( آبان 1386) – منطق استراتزیک و عقلانیت سیاسی – ترجمه و تدوین موسسه آموزشی و تحقیقات صنایع دفاع –– مقاله بردن جنگ و باختن صلح، ایالات متحده و مسائل استراتژیک خاتمه جنگ. نوشته براد فورد. ای . لی. ص 358

71 – همان

72 – همان

73 – همان

74 – همان ص 379

75 – همان

76 – همان

77 – همان ص 380 – 379

78 – همان ص 377

79 – همان ص 380 – 379

80 – همان ص 360

81 – همان ص 368

82 – همان

83 – همان ص 369

84 – همان ص 370

85 – همان ص 367

86 – همان ص 361

87 – مصطفی ترک زهرانی ( 1385) – نظریه تصمیم گیری مبتنی بر نظم دوم و پایان جنگ ( پایان نامه ) – ص 37

88 – همان

89 – همان ص 48

90 – همان ص 58

91 – همان ص 55

92 – همان ص 58

93 – همان

94 – همان ص 62

95 – همان ص 69 – 68