جنگ پژوهی ؛ یا بازنگری در مبانی پژوهش؟

نادر نوروزشاد


یکصدمین نوشته درودیان؛ دعوتی بود و فراخوانی برای نوشتن درباره جنگ، به طور عام و جنگ عراق و ایران به طور خاص. درودیان که در بین راویان مرکز، (مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، یا همان مرکز تحقیقات جنگ سابق)، به تحلیلگری بیشتر گرایش دارد، برای پویش مسیر آینده خود اصرار دارد بر یافتن تحلیل جدید؛ هرچند که تحلیل سابقش را هنوز باورمند باشد.

سخن من شاید از جنس سخنانی نباشد که درودیان و دوستان دیگر بپسندند. زیرا من معتقدم نوگرایی، در علوم انسانی محصول نوع نگرش غربی به انسان و جامعه انسانی است و البته گرد و غبارش بر ما نیز می نشیند. باید دفع کنم این احتمال را که نوگرایی را اساسا بد نمی دانم. اما صرف نوگرایی و نواندیشی را به خاطر نو بودنش، نه مقدس می دانم و نه ارزشمند.

سبب طرح این بحث در اینجا را توضیح می دهم.

درودیان فرد با مطالعه ای است و نظریات صاحبنظران مختلف را درباره پدیده ای اجتماعی به نام جنگ، خوب خوانده و خوب می شناسد. آنقدر هم دارای جرات و شهامت بیان هست که نظریه ای غیر ازآن چه در اندیشه ی رایج ایرانیان است را بپسندند و بر اساسش تحلیلهای خود را استوار کند؛ اما در کشاکش این مطالعات نمی دانم آیا که به این سوال اساسی و بنیادین رسیده و آن را پاسخ داده یا نه، که اعتبار این نظریات و تئوری ها از کجا؟ از کدام روش؟ و تا کجاست؟ پاسخ به این سه پرسش، مقدمه ای است برای تسری فرضیات و نظریات و یافته ها به «جنگ عراق و ایران»

این که علوم انسانی ( به مفهوم رایج آن، و نه به مفهوم معرفتی اش) از مطالعه موارد و رخدادهای تاریخی؛ و تحلیل آن به روش استقراء و جمع بین مشاهدات و یافته های قبلی (در حوزه های روانشناسی و جامعه شناسی و اقتصاد و ..) حاصل شده، امر پنهانی نیست. یک پرسنده از خود می پرسد: اولین واقعه و رخداد بر چه اساسی شکل گرفت؟ نهاد آدمی چه داشت و دارد که چنین رخداد(هایی) از آن متبادر می شود؟ تحلیل رخداد ثانوی نیز بر همین منوال است. آن دومی چه تشابهی و چه تفاوت و اختلافی با اولی داشت؟ سومی و آخری؟ آیا به زمان حاضر که می رسیم، هیچ چیز جدیدی از آدمی و آدمیان متبادر نخواهد شد؟ آیا همه ابعاد نهان در نهاد آدمی را یافته ایم؟ و اگر به گزاف مدعی شویم که آری، آیا شناخت ما از پدیده ها با حقیقت آن چه رخ داده یکی است؟ به عبارتی دیگر، به فرض که قوانین پیدایی و بروز یک جنگ را به تمامی یافته باشیم، آیا انطباق مصداقی ما بر جنگ خاصی می تواند خالی از اشتباه باشد؟

انسان، سازنده تمدن خویش است. تمدنها با همه اختلافات و رنگارنگی شان، از عناصر اولیه و ساده ای در نهاد انسان شکل می گیرند. همچون طبیعت رنگارنگ که در زمین و دریا و هوا؛ همان یکصد و چند عنصر، زیربنای آن است. شناخت عناصر، و خواص آن،و نحوه ترکیب و تعاملشان با هم، داستانی پایان ناپذیر است که هرگز راه تولید ماده ای جدید را نبسته است. انسانها نیز در نهاد خود، عناصری ثابت همچون عشق و نفرت و وفاداری و خویشخواهی و ... دارند که ترکیب آنها و نسبت ترکیبشان با هم متفاوت است و این تفاوتها است که پدیده اجتماعی می آفریند.

لب کلام اینجاست که یک نظریه پرداز اجتماعی، تنها می تواند به تحلیل ساختار مولکولی پدیده های موجود، یا احتمالی بپردازد و هرگز نمی تواند مدعی شود که هیچ پدیده اجتماعی دیگری در خارج از آن چه تاکنون یافته است، رخ نخواهد داد!

باور به این نکته، ما را در پذیرش فرید بودن پدیده ای به نام «جنگ عراق و ایران» کمک می کند و به دام انطباق زورآمیز آن با نظریات قبلی نمی افکند.

دیگر سخنم این است که: مطالعه موردی هر تحلیلگری از پدیده خاصی، الزاما نباید با مطالعات دیگران به نتیجه یکسان بینجامد. و هر بیننده ای از منظر نگاه خود، چنانچه درست دیده باشد، به برشی از آن پدیده و بعدی از آن نگریسته است.

به عنوان نمونه: من، عنصر محوری «تکلیف مداری» را در این سوی جنگ در همه جای آن پر درخشش می بینم. از شبی که غیوراصلی و یارانش برای «بازنگشتن» از اهواز بیرون زدند، تا روزی که گوینده رادیو، «پذیرش قطعنامه» را از اخبار اعلام نمود.

این عنصر را در غلبه دادن گروهی جوان بی تجربه، می بینم. در مقاومت دریاقلی در آبادان و گرفتاران در سوسنگرد، در حمله پر امید رزمندگان برای شکست حصر آبادان، در روز فتح خرمشهر، در عبور از مرز، در تصرف فاو، در کوچ به شمال غرب، در رویارویی های دریایی، در پروازهای هوایی ، همه جا می توان این حس را به کم و زیاد مشاهده کرد. بی آن که گرایش به «اخری تحبونها، نصر من الله و فتح قریب» را نادیده بگیرم.

این، تجربه من است از این سوی جنگ؛ نه من تنها تجربه گر جنگ عراق با ایران هستم و نه این، تنها تجربه ی من! اما در آن سوی جنگ، صدام است که او را به اندازه خودم و خودمان نمی شناسم و نمی شناسیم. او بازیگر اصلی و بلکه آغازگر خلق این پدیده بود. «سعی» می کنم، تا او را بر اساس الگوهای شناخته شده از ترکیب عناصر انسانهایی شبیه به او، درک کنم. این درک، هرچه بر عناصر نهادین انسانی متکی تر باشد، به واقع صدام نزدیک تر است.  پیچیدگی خلق و خوی آدمیان، مانع از ارجاع رفتارهایشان به خمیرمایه های اخلاقی شان نیست.

به بحث خود باز گردم؛ و جمع بندی کوتاهی تقدیم کنم:

تحلیل ها و نظریه های بدست آمده، از غربیان، درباره پدیده های اجتماعی نظیر جنگ، نه به طور کامل مردود است و نه قابل استناد و استفاده در هر پدیده جدید دیگر. زیرا بجای استواری بر ماهیت انسان، آن گونه که آفریده شده، بر شناخت از انسان، آن گونه که شناخته شده، تکیه دارد. و این، از ارزش و اعتبار آن می کاهد. چه خوب است به منابعی رجوع کنیم که «فیه ذکرکم، افلا تعقلون؟»