اشاره:

گفتگو درباره  نقش مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی در جنگ با عراق در پنج محور، شامل موارد زیر دنبال شده است:

1- تولید گفتمان رسانه ای و عمومی

2- تامین نیازمندی ها و پشتیبانی از جنگ

3- حضور و مشارکت در ساختار تصمیم گیری ها

4- نقش در تصمیم گیری برای ادامه و پایان دادن به جنگ

5-هدایت دیپلماسی کشور در باره جنگ، ازجمله سفر مک فارلین به ایران

**********

ایران) حمله ارتش بعثی عراق به ایران مبتنی بریک استراتژی بود، متقابلاً ایران نیزبرای دفاع مشروع وتضمین امنیت مرزهای کشوربا تبیین راهکارهای مختلف به تعیین اولویت‌های خود برای مقابله با رژیم بعث عراق پرداخت ودر طول سال‌های جنگ آنها را پی گرفت.نقش آقای هاشمی درتبیین وتعیین اولویت‌های استراتژیک درمراحل مختلف جنگ تحمیلی چه بود؟

  درودیان: نقش آقای هاشمی در رابطه با جنگ تحمیلی را می‌توان در پنج محور کلی دسته‌بندی و تعریف کرد:

محور اول؛ تولید گفتمان رسانه‌ای وسیاسی کشوراست.ایشان ازجایگاه رئیس مجلس وخطیب جمعه وبه‌عنوان یکی از یاران نزدیک و مورد وثوق امام خمینی(ره) که ازمواضع و نظرات ایشان اطلاع دقیق داشته وناقل آنهابود، مرجعی قابل اعتماد بود که گفته‌هایش از موضع یکی از ارکان نظام بازتاب وسیعی می‌یافت و از طرف مردم مورد پذیرش قرار گرفته وبه گفتمان عمومی تبدیل می‌شد. محافل سیاسی و رسانه‌ای خارج از کشورنیز به گفته‌های ایشان استناد کرده وحرف‌های آقای هاشمی را مبنای تحلیل و اظهارنظر در ارتباط با جنگ قرار می‌دادند و از مسیر تجزیه و تحلیل حرف‌های ایشان درمی‌یافتند که ایران به دنبال چیست؟

محور دوم؛ پشتیبانی ازجنگ بود. به این معنا که ایشان درتدارک ملزومات جنگی از طریق خرید تجهیزات وامکانات مورد نیاز از کشورهای مختلف، همچنین تشویق مردم برای کمک به جبهه‌ها، نقشی فعال داشت. دراین محور به دلیل نفوذ آقای هاشمی در سیستم مدیریتی کشور و اطلاع از کاستی‌ها و منابع، بسیارکارساز بود.

محور سوم؛ نقش ایشان در ساختار تصمیم‌گیری برای جنگ بود که از ابتدا با تشکیل شورایعالی دفاع درآن حضور داشت.آقای هاشمی به اعتبارریاست مجلس وهم بواسطه اعتمادی که امام(ره) به ایشان داشت، در تصمیم گیری‌های کلان جنگ مشارکت مستقیم داشت. بلکه شاید بتوان گفت درتصمیم گیری‌ها برای جنگ نقش عمده‌ای برعهده ایشان بود. مضافاً اینکه از یک مقطعی به‌عنوان جانشین فرماندهی کل قوا منصوب و در رأس تصمیم‌گیری برای جنگ قرار گرفت.

محور چهارم نقش ایشان در تصمیم‌سازی برای ادامه جنگ، فرماندهی جنگ و پایان دادن به جنگ بود.

محور پنجم؛ هدایت دیپلماسی کشور درشرایط جنگی است. آقای هاشمی درسال‌های جنگ بویژه از هنگامی که جانشین فرمانده کل قوا شد، سفرهایی به سوریه، لیبی، ژاپن، چین و سایر کشورها انجام داد وسکانداری دیپلماسی کشوردرمقطع جنگ را برعهده گرفت.

اگر بخواهیم به جزئیات این پنج نقش بپردازیم بحث به درازا می‌کشد. بنابراین در این گفت‌و‌گو بهتر است فقط برروی مدیریت و فرماندهی ایشان درجنگ متمرکز ‌شویم.

ایران) آیا می‌توان ازنقش آقای هاشمی درایجاد هماهنگی میان ارتش وسپاه به‌عنوان یک محور یاد کرد؟

:درودیان    دقیقاً! به همین دلیل ایشان جانشین فرمانده کل قوا شد.وقتی شهید صیادشیرازی به ارتش آمد و آقای محسن رضایی هم فرمانده سپاه شد، بنی صدر از ساختار سیاسی کشور حذف شده و اختلافات فی مابین برطرف شده بود. درسطح نظامی هماهنگی‌های لازم بین ارتش و سپاه انجام می شد وهنگامی که به سطح سیاسی می‌رسید مورد حمایت قرارمی‌گرفت.اما در برای همیشه بر این پاشنه نچرخید و آرام آرام این هماهنگی‌ها دچار مشکل شد. جانشینی آقای هاشمی به‌عنوان فرماندهی کل قوا هم از درون همین بحث بیرون آمد. بعداز فتح خرمشهر، سپاه و ارتش در چند مورد دچار اختلاف شدند. اگر هم پیش از این اختلافاتی بود درسایه پیروزی‌ها کسی به آن توجه نمی‌کرد. ولی وقتی که عملیات رمضان موفق نشد، والفجر مقدماتی موفق نشد، آرام آرام میان ارتش و سپاه حداقل در سه مورد اختلاف پیش آمد و خود را نشان داد. این موارد عبارت بودند از: 1- اینکه چه سازمانی فرمانده صحنه جنگ است، ارتش فرمانده است یاسپاه؟ شهید صیادشیرازی متکی بر اصل وحدت فرماندهی می‌گفت؛ براساس این اصل باید فرماندهی واحد باشد و در این واحد بودن هم منظورش این بود که سپاه زیر نظر ارتش قرارگیرد. 2- در آن شرایط منابع کشور محدود بود و جنگ نیز رو به توسعه داشت و منابع بیشتری می‌طلبید، سپاه هم با جذب نیروهای مردمی سازمان خود را گسترش داده ونیاز به امکانات داشت. در چنین وضعیتی تخصیص منابع را چه کسی باید متوازن می‌کرد و چه مرجعی باید تصمیم می‌گرفت که چقدر به سپاه و چقدر به ارتش داده شود؟ این هم به‌عنوان یک مورد اختلاف شکل گرفته بود و نوعی تلاش و رقابت برای جذب منابع بیشتربین ارتش و سپاه وجود داشت. وزارت دفاع تعلق خاطر به ارتش داشت و وزارت سپاه حامی سپاه بود و هریک از این دونهاد به دنبال جذب و تأمین امکانات برای سازمان متبوع خود بودند وهرکدام سعی می‌کردند که منابع بیشتری را به نفع سازمان خودجذب کنند. 3- وقتی پیروزی حاصل می‌شد به نظر می‌رسید که استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها جواب داده است. اما وقتی شکست اتفاق می‌افتاد، نخستین سؤال این بود که کجای کار ایراد داشته که این نتیجه حاصل شده است وبه این نتیجه می‌رسیدند که در تاکتیک‌های نظامی وعملیاتی اشکال وجود داشته است. پیش از این با وجود نظرات مختلف بین فرماندهان ارتش و سپاه، پس از تبادل نظر به یک راهکار واحد می‌رسیدند، ولی بتدریج دستیابی به توافق دشوار شده بود. فرماندهان نظامی با توجه به ویژگی‌های زمین، آرایش نیروهای دشمن و بسیاری عوامل دیگر، هر یک به راهکاری در عملیات می‌رسند. این راهکارها به دلیل تفاوت درساختار فکری و نظام آموزشی ارتش وسپاه با همدیگر فرق داشت. به‌طور مشخص این اختلافات در والفجرمقدماتی بالا گرفت. وقتی که اختلافات شدید شد به یک فرماندهی عالی نیاز بود تا بالای سر هردو نیرو باشد و این گونه مسائل را حل کند. یعنی هم مشکل وحدت فرماندهی را حل کند، هم برای مشکل تخصیص منابع و توزیع آن راه حل بیابد و هم به طرح‌ها و راهکارهای عملیاتی سر و سامان بخشد. در نتیجه این اختلافات فرماندهان ارتش و سپاه به این راهکار رسیده بودند که ارتش و سپاه جداگانه عمل کنند.لذا وقتی آقای هاشمی به‌عنوان فرمانده قرارگاه خاتم الانبیا که ارتش و سپاه را تحت پوشش داشت، مستقر شد، عملیات خیبر را با همین الگو پیش برد.به این معنا که منطقه زید را به ارتش سپرد، شمال آن را هم به سپاه داد.

من معتقدم آقای هاشمی با توجه به اینکه آدم بسیارباهوشی بود، اگر چه از قبل مسائل جنگ را می‌دانست، ولی با حضور درموقعیت فرماندهی کل بسرعت به این نتیجه رسید که از طریق پیروزی نظامی نمی‌توانیم به نتیجه برسیم و جنگ را تمام کنیم. خود ایشان در این رابطه می‌گوید: «رفتم به امام گفتم، من نظرم این است که جایی را بگیریم و جنگ را تمام کنیم».در ادامه می‌گوید: «امام فقط به من نگاه کرد و لبخند زد.» یعنی امام چیزی در تأیید و یا رد نظرایشان نگفته است. با این حال آقای هاشمی این موضوع را نقل کرده‌اند. به نظرم این نقل صادقانه ازچیزی است که شاید خیلی هم به سود ایشان نباشد، اما نشان می‌دهد آقای هاشمی راوی صادقی است. چون موضوعی را مطرح می‌کند که هیچ کس غیراز ایشان و امام از آن اطلاع ندارد، خودش بوده و امام، بنابراین می‌توانسته آن را بیان نکند یا جور دیگری نقل کند. موضوعی که ظاهرش به سود آقای هاشمی نیست. البته ممکن است بعضی لبخند امام را به معنای تأیید تلقی کنند. ولی برداشت من این است که با استناد به سیاق فرمایشاتی که امام داشت، این تلقی درست نیست. امام از ابتدا به سقوط صدام فکر می‌کرد، نه اینکه یک زمینی را بگیریم، بعد برویم با راه حل سیاسی جنگ را تمام کنیم. من معتقدم امام با نظر آقای هاشمی موافق نبوده است ولی آقای هاشمی با امانتداری خبر این ملاقات را بیان کرده است. در هر حال به نظرمن حضورآقای هاشمی درکوران جنگ از مقطع عملیات خیبر به‌عنوان جانشین فرمانده کل قوا موجب شد تا ایشان را به این جمع‌بندی برساند که وزن استراتژی «پایان بخشیدن به جنگ بعد از به دست آوردن یک گروگان بزرگ» راافزایش دهد.

ایران) چه عواملی موجب شد تا آقای هاشمی به این نتیجه برسد؟

درودیان: اساساً   دیدگاه آقای هاشمی ناظر به این بود که جنگ معطوف به اهداف سیاسی است واین تفکر درمورد جنگ مختص آقای هاشمی بود. کس دیگری به این شکل وبه این انسجام در این مورد صاحب نظر و دیدگاه نبوده است.اگرهم بوده بیان نکرده است. اما اینکه آقای هاشمی از کجا به این استراتژی که «زمینی را بگیریم و جنگ راتمام کنیم» رسیده بود، شاید بتوان گفت یکی از دلایلش این بود که آقای هاشمی ازقبل از انقلاب یعنی از زمانی که در زندان به سر می‌برد، تحت تأثیر شخصیت امیرکبیر بود. بنا براین، دیدگاهی این شکلی داشته که اصلاً هدف از انقلاب اسلامی توسعه اقتصادی و رشد کشوراست. اگر این فرض درست باشد، نتیجه می‌گیریم که آقای هاشمی در تحولات سیاسی – انقلابی رویکردی رشد محور و توسعه محور داشته است و می‌خواسته این اهداف را جلو ببرد. برپایه این تحلیل وقوع جنگ مانعی جدی در جهت رشد و توسعه کشور بوده است. بنابراین باید این جنگ را هرچه زودتر تمام کرد.این جنگی است که به ما تحمیل شده وادامه آن همراه با خسارت بیشتراست. از جهتی دیگرمعتقدم بخشی از ایده «یک جایی را بگیریم و جنگ را تمام کنیم» به شم ذاتی آقای هاشمی برمی‌گردد. یک بار که برای گفت‌و‌گو به ملاقات حضوری ایشان رفته بودم، به ایشان گفتم؛ من معتقدم نظریه شما همان نظریه «کلاوزویتس»است. آنجا که می‌گوید: «هدف جنگ سیاست و بیرون از جنگ است».من مطمئن هستم شما اصلاً فرصت نکرده‌اید که کتاب‌های این نظریه پرداز را بخوانید ولی به شم ذاتی از این ایده پیروی کردید. همچنین معتقدم آقای هاشمی بخش مهمی از ایده خود را به تجربه آموخته بود.ایشان وقتی که دید عراق یکسری مناطق ما را گرفت و با گروگان گرفتن این مناطق می‌خواست ما را وادار به مذاکره کند و خواسته‌هایش را به ما تحمیل نماید، از عراقی‌ها الگو گرفت. در اصل این دکترین روس‌ها بود که به‌عنوان الگو مورد توجه عراق قرار گرفت و آقای هاشمی نیز آن را آموخت. صدام بعد از 7 روز که به گفته امیر موسوی قویدل، توانست 15 هزار کیلومتر از سرزمین ایران را اشغال کند، به ایران پیشنهاد مذاکره داد. در مورد این درخواست صدام، شاید برخی فکر کنند که عراق از سر استیصال و سرخوردگی به دنبال اتمام جنگ بود. من معتقدم که این برداشت درست نیست. البته این درست است که به اهداف اولیه خود نرسید ولی به همان اندازه که دست یافته بود فکر می‌کرد می‌تواند اراده‌اش را برایران تحمیل کند. براین اساس من معتقدم آقای هاشمی با شم سیاسی این تفکر را که، زمینی را از دشمن بگیریم و متکی بر آن اهداف سیاسی را تأمین کنیم، از رفتار عراقی‌ها آموخت.

... ادامه دارد