مرحوم دکتر هادی نخعیبا گذشت زمان بیماری، علایم مرگ، به صورت تدریجی بر نشانه های حیاتش پیشی گرفت و انتظار مرگ، بر انتظار بهبود و بازگشتش به زندگی غلبه کرد. در چنین شرایطی گرچه با چشمانش پر فروغش و برخی حرکات کٌند بدنش سخن می گفت، اما ناتوانی از درک وضعیتش در سکوت، برقراری ارتباط را دشوار و بر تأثر می افزود.


همیشه ملاقات با «دکتر هادی نخعی» در بستر بیماری و سپس یادآوری آن، آزارم می داد. به نظرم بیماری مسئله نبود، بلکه مشاهده فرورفتن تدریجی یک دوست در کام مرگ، آزاردهنده بود. مشاهده و انتظار سرآمدن حیاتش، در چنین وضعیتی بسیار زجرآور بود و در بسیاری از لحظات، حیات خودم را در آئینه مرگ او جستجو کردم. به بهانه فراق یک دوست، نکاتی را نوشته ام که در ادامه خواهد امد...

1- با نظر به پیوستگی ظاهر و باطن پدیده ها در عالم، باطن امور را باید در ظاهر جستجو کرد، چنانکه ظاهر را باید با رجوع به باطن تفسیر کرد. همانند طبیعت؛ بهار را باید در زمستان مشاهده کرد. پس از غلبه سرما و با پایان یک فصل در تمامیت آن، نطفه بهار بسته می شود و از نیمه های زمستان، زمین زنده و بهار آغاز می شود. بنابراین بهار را باید در سوز زمستان و پایان فصل جستجو کرد. مرگ طبیعت در پاییز ظهور می کند، اما مقدمه اش در تابستان و در اثر فشار و شدت گرماست، که درختان باردار، به تکامل رسیده و بار خود را بر زمین می گذارند. بنا براین مرگ طبیعت را باید در التهاب گرمای تابستان و در اوج باردهی درختان مشاهده کرد.

2- مرگ طبیعی انسان فارغ از حادثه ها، اگر در درون یک زندگی طبیعی باشد، چنین است. تولد یک انسان در لحظه زایمان نیست، بلکه در قابلیت ها و زمان انعقاد نطفه است. نوجوانی را باید در کودکی، چنانکه جوانی را در بلوغ و نوجوانی مشاهده کرد. اما نشانه های مرگ را باید در میانسالی که التهاب زندگی در اوج خود قرار دارد، جستجو و مشاهده کرد. پیری آئینه «مرگ قبل از مرگ» است. سرّ پیری و انکسار، پس از عمر طولانی، تذکر برای مرگ اندیشی است. پیری بمثابه مرگ، آئینه زندگی و برای مرگ و زندگی است.

3- با مرگ، التهاب زندگیِ برآمده از الزامات حیات جسمانی به پایان می رسد، لذا برای متوفی نوعی آرامش حاصل می شود،زیرا  التهاب زندگی و دغدغه ها، خوشی ها، کینه و دوستی ها، همه تمام می شود. برای بازماندگان شوک ناشی از مرگ عزیز از دست رفته، حاصل یک «خلاء» و جابجایی در نقش ها و مسئولیت‌هاست. به همین دلیل، حیرت آور، غمناک و تأمل برانگیز و با نگرانی و دغدغه های جدید همراه است.

4- سوگ‌واری برای متوفی شاید در ابتداء حاصل گسیختگی پیوندها و تعلقات باشد، اما بیشتر برای خود است، نه او! بهمین دلیل با «مرگ اندیشی»، باید به دو نسبت تأمل کرد: یکی؛ بر عبرت های زندگی متوفی و دیگری؛ بر  تقدیری که با حیات درآمیخته و پایان بخش آن است. در هر دو نسبت باید مرگ را بازتعریف کرد.

5- مرگ اندیشی؛ نگاه به زندگی و مرگ را تغییر خواهد داد. نوعی امتداد و پیوستگی در حیات انسانی و اثر وجودی انسان در عالم وجود دارد. انقطاع در تداوم حیات، تنها یک لحظه و یک واقعه است، آنکه رفته، در قطع تعلقات راه دشواری پیموده و آنکه مانده، در از دست دادن عزیزش حیرت زده است. با گذشت زمان، قبوری که بر آنها ضجه و ناله سر داده می شد، دیگر شاهد حتی قرائت کننده  فاتحه هم نخواهد بود!

  حیات متوفی در سایه متلاشی شدن جسم در درون قبر و به خاک تبدیل شدن، فراموش می شود و برای بازماندگان، تغییرات و آمدن عزیزان و تعلقات جدید، موجب مشغول شدن به زندگی و ادامه آن می شود. چرخه پیوستگی مرگ و زندگی و درآمیختن آن با هم را باید در دو چهره تداوم حیات روحی و انقطاع در حیات جسمانی و تحولات آن، مورد تأمل قرار داد. بنا براین مرگ و عبرتهای آن را باید در آئینه زندگی و در زمان حیات، و نه در زمان رخت بر بستن آن مشاهده کرد.