پیش از آن‌که مطالب خود را بیان کنم، لازم است یادآور شوم که نقد این دو یادداشت، نوعی دعوت یا فراخوان به هم‌آوردی علمی یا، خودمانی‌تر بنویسم، «کَل کَل علمیِ» است. از آن‌رو که علم حقیقتاً، به قول بوردیو، میدان منازعه‌ی اندیشه‌ها و نظرهاست و نقد به‌مثابه اقبال از کالایی است که در این میدان عرضه شده است.

همچنین جا دارد در آغاز این نوشتار، از استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر مهرآیین به نیکی یاد کنم. چون در فراگیری مجموع آن‌چه درخصوص تاریخ فرهنگی خوانده یا شنیده‌ام، بیش از همه، زبان ساده و توضیحات روشن ایشان مؤثر بوده است. ادراک عمیق دکتر مهرآیین از این رویکرد و سایر رویکردهای فرهنگی جدید، ایشان را موفق به طرح مسئله‌هایی کرده که تأمل‌برانگیزند و به اشتراک‌گذاری آن‌ها با مشتاقان و علاقه‌مندان یقیناً راهگشا و سودمند.

به گمانم مفید باشد که بحثم را درخصوص تاریخ فرهنگی با یک مثال ساده آغاز کنم: هر رویکردی اساساً مثل یک قاب عمل می‌کند که آن را روی هر چیز (اعم از پدیده، واقعه، مفهوم، کنش و ...) بگذاریم، به آن حدود و ثغور می‌بخشد و یک نقشه‌ی ذهنی از آن چیز در اختیارمان می‌گذارد و اجازه‌ی شکل خاصی از تحلیل را فراهم می‌کند.

می‌توان پرسید، قاب یا رویکردی به نام «تاریخ فرهنگی» می‌خواهد برای چه چیزی حدود و ثغور تعیین کند و نقشه‌ای ذهنی از آن در اختیار بگذارد؟ پاسخ این است: تاریخ فرهنگی می‌خواهد برای کنش‌های موجود ذیل یک پدیده یا واقعه یا مفهوم یا کنش یا غیره و مجموع روابط اجتماعی مرتبط با آن، حدود و ثغور تعیین کند یا نقشه‌ی ذهنی ترسیم نماید تا بتواند به آن پدیده یا واقعه به‌مثابه یک «قلمرو» یا «میدان»ی از حیات اجتماعی هویت بخشد.

گفتم که هر رویکردی یک قاب است. اما این قاب برای این‌که کارکردهایش را به‌تمامی ایفا کند، باید مجهز به زبانی باشد که محتوای درون آن را به‌روشنی شرح دهد. این زبان در هر رویکردی متفاوت است. وقتی می‌گوییم رویکرد تاریخ فرهنگی، یعنی می‌خواهیم به زبان فرهنگی برای آن‌چه در درون قاب قرار گرفته است، تاریخی را روایت کنیم. به این منظور، قاب را به‌گونه‌ای روی اجزا و عناصر از پیش موجود در فرهنگ قرار می‌دهیم که در درون آن، مجموعه‌ای مشخص از کنشگران اجتماعی مرتبط با آن پدیده موجود باشند، کارکردهای خاص ایفا کنند، قوانین و ارزش‌ها و هنجارهای خاص خود را دارا باشند، گفتمان ویژه‌ای میان آن‌ها حاکم باشد، مناسبات ویژه‌ای با هر یک از نهادهای جامعه داشته باشند (از جمله نهاد خانواده، نهاد سیاست، نهاد قانون‌گذاری، نهاد قضاوت، نهاد آموزش و پرورش و ...).

ما با این نگاه و شیوه‌ی تحلیل قادر می‌شویم جهان اجتماعی عینی «آن چیز» را آشکار کنیم.

پاسخ به این پرسش که اساساً چرا باید جهان اجتماعی عینی «چیزی» یا «پدیده‌ای» یا «واقعه‌ای» را آشکار کنیم، به نظرم، ضرورت این‌که چرا ابتدائاً در غرب به رویکرد تاریخ فرهنگی اقبال شد و سپس، چرا ما به آن اقبال کرده‌ایم و اکنون چرا مطالعات جنگ به آن اقبال نشان داده است را آشکار می‌کند.

پاسخ این چرایی چندان پیچیده نیست: چون هر چیزی پس از آن‌که جهان اجتماعی عینی‌اش آشکار می‌شود، طرف گفت‌وگو با جهان اجتماعی بیرون از خود می‌شود. درست مثل فکر یا اندیشه که تا در قالب اثر منتشر نشود یا به گفت و نوشت درنیاید، ظرفیت شنود و گفت با دنیای بیرون از خود را نمی‌یابد. رویکرد تاریخ فرهنگی، با عینی‌سازی جهان درونی یک چیز، دامنه‌ها و مرزهای این جهان درونی را مشخص می‌کند تا «آن چیز» گفت‌وگوپذیر شود، هویت پیدا کند، سهم خود را از جهان بیرونی بیابد، از ناشناختگی به درآید، گویی به‌طور استعاری دستش را می‌گیریم و آن را از حاشیه به مرکز می‌آورد.

اما همچنان این پرسش باقی است که دامنه‌ها و مرزهای جهان اجتماعی یک چیز چگونه با رویکرد تاریخ فرهنگی تعیّن می‌یابند؟ پاسخ، سهل و ممتنع است: تاریخ فرهنگی این کار را، الزاماً، در دو مرحله انجام می‌دهد: نخست، بازشناسی مجموع مفاهیم، نشانه‌ها، ایده‌ها و نمادهای هم‌بسته با قلمرو یا میدان حیات اجتماعی «آن چیز» و دوم، بازشناسی این‌که «آن چیز»، برای آن‌که بتواند هویت خود را در نسبت با جهان بیرون از خود بازشناسد و بازشناساند، میدان یا قلمرو حیات اجتماعی خود را چگونه تقسیم‌بندی می‌کند تا مرز و دامنه‌ی خود را مشخص سازد. تاریخ فرهنگی با شرح این تقسیم‌بندی یا دامنه‌پذیری و مرزگذاری به روایتی از «آن چیز» می‌پردازد تا «آن چیز» را شنیدنی یا دیدنی یا خواندنی کند.

به این ترتیب، اگر واژه‌ی «هیستوری» (history) را در اصطلاح کالچرال هیستوری (cultural history)، چنانکه برخی گفته‌اند، شکل تغییریافته‌ای از اِستوری (story) به معنای داستان بدانیم، کالچرال هیستوری یعنی داستان یا قصه‌ی فرهنگی؛ قصه‌ای از «یکی بود، یکی نبود»های فرهنگی: چیزهایی «هست» که «نیست» چون دیده نمی‌شوند، به حساب نمی‌آیند، طرف گفت‌وگو قرار نمی‌گیرند، و این رویکرد می‌خواهد به طریقی روایت کند که آن «بودِ» به ظاهر «نبود» را آشکار سازد و نشان دهد نمادها و کنش‌ها و زبان و فرهنگ، موجب می‌شوند «آن بود» خود را چگونه بازشناسد و، درعین حال، از چه شناختی ممانعت می‌کنند.

با این توضیحات، «تاریخ فرهنگی جنگ عراق و ایران» (صرف‌ نظر از این‌که این اصطلاح برای آشکارترشدن حدود و ثغور معنایی خود نیازمند خردترشدن و جزئی‌ترشدن است)، به‌مثابه رویکرد پسینی به واقعه است. به همین سبب، دغدغه‌ی محقق تاریخ فرهنگی این است که بداند وقتی واقعه‌ی جنگ رخ می‌دهد، دنیای فرهنگی با مجموعه نمادها و نشانه‌ها و تخیلات و گزاره‌ها و ... چگونه از طریق دامنه‌سازی و مرزگذاری، افراد یا مفاهیم یا کنش‌ها یا زبان را مقید به مرزهای خاص می‌کند. پس در این رویکرد، واحد تحلیل، رزمندگان یا فرماندهان یا سایر کنشگران این واقعه یا کسانی که بعدها این واقعه را می‌زیند، نیستند بلکه واحد تحلیل، نمادها هستند که محقق تاریخ فرهنگی می‌خواهد بداند چه با ذهن کنشگران کرده‌اند.

ناظر به توضیح فوق، به نظر می‌رسد به جای اصطلاح کلی «تاریخ فرهنگی جنگ عراق و ایران» (مثلاً) از تاریخ فرهنگی سربندهای جنگ، پوتین‌های جنگ، کبوتران خونین‌بال در پوسترهای مربوط به جنگ، نمادهای عاشورایی در جنگ، نوحه‌ها و مدایح جنگ، مزارهای شهدای جنگ، آداب تشییع و کفن و دفن شهدای جنگ و ... می‌توان سخن گفت. هر یک از این مثال‌ها بیانگر عناصری از پیش موجود در فرهنگ جامعه ما هستند که رویکرد تاریخ فرهنگی برای آن‌ها قصه‌ای می‌سازد تا برجسته‌شان کند و نشان دهد دامنه و مرز جهان اجتماعی عینی یا قلمرو اجتماعی آن‌ها تا کجا می‌توانست امتداد پیدا کند که نکرده است.

سخن فوق بیانگر حساس‌ترین قطعه‌ی به ظاهر گم‌شده از حیات اجتماعی «یک چیز» است که رویکرد تاریخ فرهنگی می‌خواهد آن را بیابد. آن قطعه‌ی گم‌شده این است: دامنه‌ی انتخاب‌ها یا اشکال ممکن از حیات اجتماعی «یک چیز» تا کجا می‌توانسته باشد و چگونه مجموع مفاهیم و گزاره‌ها و نمادهای موجود در فرهنگ، فقط به حیات فعلی و تحقق‌یافته‌ی کنونی «آن چیز»، هستی بخشیده است. به این ترتیب، وقتی با رویکرد تاریخ فرهنگی به جهان اجتماعی جنگ نگاه می‌کنیم، اساساً دغدغه‌مان شناخت آن‌چه از این جهان صورت امکان یافته است، نیست بلکه شناخت جهان‌های ممکنی است که استخراج نشده‌اند. زیرا همه‌ی تلاش این رویکرد این است که نشان دهد فرهنگ، متغیری مستقل و همه‌کاره است و نمادهای موجود در فرهنگ نمی‌گذارند ما از مرزهای تعیین‌شده عبور کنیم ـ بی‌آن‌که ما خود به این بنیادها آگاه باشیم. از این‌رو، به آن‌ها چنان عادت کرده‌ایم که متوجه قدرت بازدارنده‌ی آن‌ها نمی‌شویم.

بهتر می‌دانم با یک مثال سخن بالا را وضوح بخشم. اگر یک محقق تاریخ فرهنگی بخواهد (مثلاً) درباره‌ی «تاریخ فرهنگی مراسم تودیع رزمندگان با خانواده‌های خود» تحقیق کند، یقیناً به‌لحاظ تاریخی نمی‌خواهد بداند چه مناسبات نظمی بر این میدان کنش در جامعه‌ی ایران حاکم بوده و هست، بلکه ابتدائاً می‌خواهد، به قول گیرتز، یک تفسیر قوی و قویم از مجموعه نمادها، تصاویر، گزاره‌ها و نشانه‌های همبسته با کنش تودیع که در فرهنگ این جامعه وجود داشته است، ارائه دهد تا سپس برسد به‌این که چگونه جهان نمادها و تخیلات و گزاره‌های هم‌بسته با فرهنگ، مجموعه کنش‌های مرتبط با جنگ را دامنه‌سازی و مرزگذاری می‌کند. در این‌جا، همان‌طور که گفته شد، واحد تحلیل محقق تاریخ فرهنگی، جنگ نیست بلکه کنش‌هایی است که به‌تَبَع جنگ تحقق می‌یابد. دغدغه‌ی محقق تاریخ فرهنگی این است که بداند مرزبندی‌های کلی موجود در دنیای فرهنگ، که می‌توان گفت مهم‌ترین مرزبندی آن، مرز میان خدا و شیطان یا خیر و شر یا نور و ظلمت است، چگونه کنش تودیع را (به‌مثابه ممکن‌ترین کنشی که افراد می‌توانسته‌اند هنگام رفتن به جبهه‌های جنگ داشته باشند)، دامنه‌سازی می‌کند و چگونه در محدوده‌ی دامنه‌ی تعیین‌شده، فرد رزمنده هویت خود را با آن‌چه در مرزِ خیر و نیکی و نور قرار دارد، بازمی‌شناسد و جبهه‌ی مقابل را در آن سوی این مرز شناسایی می‌کند. و چگونه از آن پس، مجموع خرده کنش‌های تودیع(از کسانی که قرآن بر سر رزمنده می‌گیرند، اسپند دود می‌کنند، پشت سرش آب می‌ریزند، اشک و ناله سر می‌دهند، در انتظار می‌نشینند و ...) نیز ذیل همین نمادها دامنه‌سازی می‌شوند.

با این توضیحات، پرسش‌هایی که برای یک محقق تاریخ فرهنگی درخصوص کنش تودیع، مهم و برجسته خواهد بود، عبارت‌اند از:

1 ـ صورت‌بندی زبانی ـ نمادی همبسته با کنش تودیع رزمندگان جنگ، چه وجوهی از جهان اجتماعی جنگ را برجسته‌تر می‌کند؟

2 ـ در این برجسته‌سازی، کدام نمادهای موجود در فرهنگ مؤثرترند؟

3 ـ آن مرزبندی بنیادین فرهنگی میان خیر و شر، هویت‌های دخیل در این کنش را چگونه دامنه‌سازی می‌‌کند؟

4 ـ این مرزبندی، کنش‌ها را چگونه مقید و مشروط می‌کند؟

ـ و ...

   سؤالاتی که با این رویکرد طرح می‌شوند، همگی در خدمت استخراج ممکن‌ترین جهان‌های نهفته در جهان اجتماعی جنگ‌اند. یعنی هنگامی که با رویکرد تاریخ فرهنگی به چیزی یا مفهومی یا پدیده‌ای در جنگ نگاه می‌کنیم، در واقع می‌خواهیم با عینی‌سازی جهان اجتماعی «آن چیز»، نشان دهیم که بنا به دامنه‌ی زبانی و فرهنگی و کنشی خاص که به‌لحاظ فرهنگی وجود دارد، خلق چه جهان‌های ممکنی، چه هویت‌های ممکنی و چه کنش‌های ممکنی امکان‌پذیر بوده است.

پایان