ادامه گفت‌و‌گوی صلاح عمر العلی با شبکه الجزیره ...

خبرنگار: به هر حال این شهادتی برای ثبت در تاریخ است.

صلاح: اما من این موضوع را به صراحت تمام می‌گویم. احساسی كه من از گفت‌وگوهای دكتر ابراهیم یزدی داشتم، این بود كه او تمام سعی خود را می‌كرد تا بحران بین عراق و ایران تمام شود. در آن لحظه، صدام حسین هم ـ راستش را بخواهید ـ گفت‌وگوی مثبتی با او داشت و با یك دیپلماسی عالی و مثبت با افكار ابراهیم یزدی برخورد می‌كرد. تا آن‌جا كه پیش از اتمام آن جلسه، آن‌ها توافق كردند هیات‌هایی را رد و بدل كنند و این در واقع پیشنهاد ابراهیم یزدی بود. او پیشنهاد كرد كه اگر می‌خواهید هیاتی را بفرستید، ما حاضریم چه به صورت علنی یا مخفی یا به هر شكل و طریقی كه می‌پسندید با شما گفت‌وگو كنیم چون مهم این است كه نگذاریم بحران بین دو كشور تشدید شود. صدام حسین هم با رویی باز آن را پذیرفت و این نشست در همان جا خاتمه یافت. من ابراهیم یزدی را همراهی كرده و دَم در با او خداحافظی كردم. یادم می‌آید او از كاری كه من كرده بودم خیلی راضی بود برای همین مرا بوسید و به گرمی از من تشكر كرد. من نزد صدام برگشتم. دیدم كه منتظر من است. با من به خارج از سالن آمد.

خبرنگار: یعنی به حیاط ؟

صلاح: بله به حیاط بزرگی كه در آن یك استخر شنا هم وجود داشت. از همراهان خواست دو صندلی بیاورند و ما دو نفر را تنها بگذارند. كنار استخر، من و صدام روی صندلی نشستیم. لحظات در سكوت گذشت. من به آب خیره شده بودم و او نمی‌دانم به چه فكر می‌كرد. رو كرد به من و پرسید: به چه فكر می‌كنی صلاح؛ می‌بینم تو فكری! به او گفتم: من در واقع به خاطر این دیدار خیلی خوشحال و مسرورم. الان نسبت به حل این بحران ـ ان‌شاءالله ـ خیلی خوشبین هستم و احساس می‌كنم كه به زودی بین دو كشور، بحران تمام می‌شود. بخصوص كه این مسأله در اختیار شماست؛‌ به عنوان رئیس یك دولت، نه یك كارمند یا یك وزیر. دیدم گفت‌وگوهای شما كاملاً مثبت و سازنده بود و من خیلی خوشبخت و خوشبین هستم.

داشتم همین طور می‌گفتم، چون به عنوان یك عراقی شكرگزار بودم و احساس سرور می‌كردم. احساس می‌كردم این دستاورد بزرگی برای كشورم بوده است. او ساكت بود و هیچ نمی‌گفت. چند لحظه گذشت. رو به من كرد و پرسید: صلاح چند سال است كار دیپلماتیك می‌كنی؟ گفتم تقریباً 10 سال. پرسید: چطور؟ و ادامه داد: تو اصلاً می‌دانی دیپلماسی یعنی چه؟ چه چیزی مغز تو را خراب كرده؟ گفتم: اگر اجازه دهید پاسخ دهم. گفت: بفرما. گفتم: من اهمیت این را كه یك میهن‌پرست هستم درك نمی‌كردم تا اینکه عراق را ترك و مشغول كارهای دیپلماتیك شدم.
من در داخل عراق كه بودم ـ همین تعبیر را به كار بردم ـ میهن‌پرست بودم ولی میهن‌پرستی كه بیشتر شبیه یك هرج و مرج طلب بود. چیزی جز وطن خودم را نمی‌شناختم. شاید از روی تصادف و یا شرایط داخلی به این فكر روی آورده بودم. اما وقتی از كشور خارج شدم و در این كار دیپلماتیك سهیم شدم و با دیگران آشنا شدم و با هیات‌های دیپلماتیك به خصوص در سازمان ملل متحد برخورد كردم، وقتی دیدم نمایندگان كشورهای جهان در این كره خاكی چگونه اجازه نمی‌دهند نیم كیلومتر اضافه یا كم شود و چگونه به خاطر منافع كشورشان می‌جنگند و مبارزه می‌كنند، آن موقع بود كه فهمیدم باید یك میهن‌پرست باشم و از كشورم دفاع كنم و اوضاع كشورم را در داخل اصلاح كنم. الان احساس می‌كنم یك میهن‌پرست واقعی و یك شهروند درست هستم. الان شما می‌گویید دیپلماسی مغزم را خراب كرده، بر چه اساسی؟ گفت: می‌خواهی بگویی كه مغز تو را خراب نكرده؟ و آن وقت با این زبان حرف می‌زنی. من به سرعت احساس نوعی ناامیدی كردم. به من گفت: « چه صلحی، چه مشكلی بین ما و ایران حل شد؟ ای صلاح این مساله، یك فرصت است كه شاید در یك قرن یك بار اتفاق می‌افتد. این‌ها (ایرانی‌ها) اهواز را از ما گرفتند، شط‌العرب را از ما گرفتند! طبعاً حالا فرصت برای ما دست داده. الان آن‌ها خودشان آمده‌اند، در حالیكه كشورشان از هم پاشیده است! ارتش آنها از هم گسیخته شده و نیروهای‌شان پراكنده گشته. بین خودشان جنگ و دعواست! گروهی، گروهی دیگر را می‌كشند! پس الان این فرصت تاریخی ماست تا بتوانیم تمام حقوق‌مان را بطور كامل بازگردانیم. این موضوع را فقط به تو می‌گویم. خودت را به عنوان نماینده عراق در سازمان ملل متحد آماده كن. من می‌روم ضربه‌ای را به آنها بزنم كه صدایش در تمام كره زمین شنیده شود. تمام حقوقمان را پس می‌گیرم.» این مساله درست چند هفته پس از به قدرت رسیدن صدام در سپتامبر 79 اتفاق افتاد. یعنی در سومین هفته از ماه سپتامبر.

خبرنگار: و جنگ در 22 سپتامبر شروع شد؟

صلاح: بله جنگ شروع شد.

خبرنگار: یعنی تقریباً بعد از یك سال (1980) این جنگ هشت سال طول كشید تا در 20 اوت 1988 اعلام آتش‌بس شد. مردم می‌پرسند: چرا صدام این جنگ را به راه انداخت؟

صلاح: من طبعاً نمی‌توانم پاسخ این سوال را به طور حقیقی بدهم.

خبرنگار: شاید شما اولین كسی بودید كه مقاصد صدام را دریافتید.

صلاح: من می‌دانستم. چون این صحبت بین من و او رد و بدل شده بود. یعنی در همان سپتامبر 79. جنگ در سال 80 اتفاق افتاد. یعنی تقریباً 11 ماه بعد.

خبرنگار: این مساله چه چیزی را نشان می‌دهد. چه چیزی را در شخصیت صدام حسین نشان می‌دهد؟ فردی كه آن دیپلماسی عالی را چنان كه گفتید اداره كرد. با دیگری تفاهم می‌كند، به او اعتماد می‌دهد اما در داخل حیله می‌كند و برای چیزی دیگر برنامه‌ریزی می‌كند.

صلاح: بله. بله این درست است. مانند ماجرایی كه در آن همایش حزبی گذشت. وقتی كه دستارش را برداشت و شروع به گریه كرد. چند ساعت بعد از آن رفت و 54 نفر از اعضای حزب را اعدام كرد.

خبرنگار: یك بار با یكی از سیاستمدارانی كه با صدام دیدار داشت برخورد كردم. از او پرسیدم: از شخصیت صدام چه چیزی دستگیرت شد؟ گفت: یك بار صدام به من گفت: اگر می‌خواهی در كاری موفق شوی، اجازه نده دیگران بفهمند به چه چیزی فكر می‌كنی. یا قصد داری چه كاری انجام دهی. آیا خود صدام نیز همین طور بود؟

صلاح: بله عملاً همین طور بود.

خبرنگار: آیا سخت بود بفهمی در سرش چه می‌گذرد؟

صلاح: بله. من این را به صراحت می‌گویم. صدام حسین، گویی دو شخصیت در یك پیكر داشت. بسیاری از مواقع وقتی با او می‌نشستی می‌دیدی كه یك دیپلمات، خوش‌اخلاق، باریك‌بین و مودب و مترقی بود. اما این همان صدامی بود كه در لحظات دیگر به یك وحشی خون‌آشام تبدیل می‌شد. واقعاً شخصیت پیچیده‌ای داشت. بسیار پیچیده. امكان نداشت بفهمی واقعاً مقاصد او چیست. برعكس آن چیزی را كه در دل داشت نشان می‌داد.

خبرنگار: آیا از ایرانی‌ها نفرت داشت؟

صلاح: در واقع [امام]‌ خمینی كه انقلاب را رهبری كرد برای مدت 14 سال در عراق بود. طرفداران او در آنجا بودند و برای مخالفت با شاه به آنها كمك می‌شد و خدماتی در اختیار آنها گذاشته می‌شد.

خبرنگار: بنابراین از انقلاب ایران می‌ترسید؟

صلاح: آن‌ها رادیو داشتند. وسایل متعددی داشتند. حتی گروهی از آنها به داخل ایران نفوذ می‌كردند. آنجا مسلح می‌شدند، تمرین می‌دیدند. تصور من در مورد صدام این است كه او از بین چیزهای بسیار نمی‌توانست یك قرائت صحیح داشته باشد. وقتی در ایران شرایط برای تغییر رژیم آماده شد او باید از {امام‌}خمینی بهره‌برداری می‌كرد، چون تازه وقت بهره‌برداری رسیده بود. اما او برعكس عمل كرد. یعنی [امام‌] خمینی را با طرفدارانش از عراق طرد كرد. چون جوان بود و همه چیز را از دست داد.

خبرنگار: شما اینجا از تاریخ می‌گویید. گفتید كه ایرانیها عملاً آماده بودند تا این بحران پشت سر گذاشته شود و با عراقی‌ها آشتی كنند.

صلاح: والله من یك فرد عراقی هستم و هیچ رابطه‌ای با ایرانی‌ها ندارم. نه مقام مسوول و نه غیر مسوول آن. نه ایران را دیده‌ام و نه هیچ علاقه‌ای به ایران دارم! من یك فرد عرب هستم، ایرانی كه نیستم! و هیچ گرایشی هم به یك جریان دینی ندارم كه مثلاً‌ شك برانگیز باشد. اما فقط برای تاریخ می‌گویم. من این برداشت را داشتم كه ابراهیم یزدی با نهایت صداقت و امانت با ما ملاقات كرد و بسیار مایل بود این بحران پشت سر گذاشته شده و حل گردد. این برداشت من است.

خبرنگار: آیا این صدامی كه در سپتامبر 79 در هاوانا با تو حرف می‌زد، همان صدامی بود كه از قبل او را می‌شناختی؟

صلاح: صدامی را كه من پس از به قدرت رسیدن شناختم، همین بود. اما پیش از به قدرت رسیدن شخصیت كاملاً متفاوتی داشت.

خبرنگار: آیا بین تو و او پس از آن هیچ حرفی درباره جنگ عراق و ایران زده شد؟

صلاح: در واقع وقتی سال 82 تصمیم به استعفا گرفتم؟

خبرنگار: نه قبل از شروع جنگ. شما از همان موقع فهمیدید كه این جنگ می‌تواند هر لحظه شعله‌ور شود.

صلاح: طبعاً. خودش به من گفت كه این جنگ اتفاق خواهد افتاد. به من گفت می‌روم با آنها بجنگم و می‌روم كه حقوقمان را به دست آورم.

خبرنگار: چه كشورهایی در این جنگ به عراق كمك كردند و صدام را به این كار تشویق كردند؟ شما در سازمان ملل متحد بودید.

صلاح: یكی از شگفتی‌های بسیار نادر تاریخ این است كه پس از رئیس جمهور شدن صدام، او پس از یك دوره كوتاه، جنگ را به راه انداخت. در آن موقع بین دو اردوگاه شرق و غرب یك مسابقه داغی برای ایجاد رابطه دوستی با صدام وجود داشت و این كه كوشش می‌شد تا تمام احتیاجات نظامی و غیر نظامی او را برآورده و به او كمك كنند. در این رابطه هیچ دولتی استثنا نداشت. تمام كشورهای غربی، اروپا و آمریكا از صدام حسین پشتیبانی كردند. پول و سلاح و تمام امكانات را در اختیار او گذاشتند. همچنین اتحاد جماهیر شوروی. این حقیقت یك حادثه شگفت‌ و عجیب تاریخی است كه صدام حسین در آن دوره تاریخی هر دو اردوگاه شرق و غرب را با هم یكپارچه می‌كرد. امریكا و اروپا با اتحاد جماهیر شوروی یكپارچه شده بودند. ادامه دارد ...