m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

جنگ؛ واقعه‌ای که جز بخش اندکش همچنان در سایه است

فرانک جمشیدی

1- از میان انبوه مطالبی که در پاسخ به یادداشت یکصدمین آقای درودیان به ذهنم هجوم آورده بودند، به‌درستی نمی‌دانستم کدامشان بایسته‌ترند تا به‌مثابه نقطه‌ی آغاز نوشتار حاضر قرار گیرند. اما لحظه‌ای که چشمم روی تصویری خیره ماند که بالای یادداشت یکصدمین، از ایشان چاپ شده، سر نخ را پیدا کردم: نسبت سایه‌روشن‌ها در جهان ذهنیت درودیان در مواجهه با واقعه‌ی جنگ چیست؟ آیا آن تصویر چهره‌ی درودیان که بخش اعظم‌اش در سایه قرار دارد، نمادی از سهم سایه‌ها و روشن‌های واقعه‌ی جنگ در جهان ذهنیت ایشان می‌تواند تلقی شود؟

هر یک از ما جهان تاریک پیرامون خویش را به‌واسطه‌ی پرسش، به نور درمی‌آوریم و مصادیق بالقوه‌ی «یخرجهم من‌الظلمات الی‌النور» محسوب می‌شویم. می‌توان تصور کرد، ذهن ما نه‌فقط در نسبت با جهان پیرامونی، که در نسبت با هر یک از پدیده‌هایی که در درون این جهان قرار دارند نیز، در تاریکی است و از این‌رو، می‌کوشد با کلید پرسش، دریچه‌ای به سوی روشنایی باز کند. احتمال قریب به یقین این است که پرسش، به‌ویژه پرسشی که در طول زمان به‌طور پیوسته و بی‌گسست، روشمند و دقیق، توأم با بازنگری و بازاندیشی، و منحصراً معطوف به پدیده یا ابژه‌ای خاص طرح شود، همراه با پرسشگر خود رشد کند و ببالد، به بلوغ برسد و ثمر بدهد. این رشد و بالش، بلوغ و به‌ بار و بر نشستن، نشانه‌ی آن است که پرسش به‌تدریج به فرآیند پرسشگری بدل گردیده و در ادامه، به روشنگری خواهد انجامید. برای تحقق این مهم، لازم است پنج عامل ذیل، پرسش را از وضعیت پروژه‌ای یا حیات موقت، به وضعیت پروسه‌ای یا حیات مستمر دگرگون کنند:

مداومت یا حرکت آهسته و پیوسته روی محور زمان و به سوی هدفی مشخص؛ (2) ممارست یا تمرین‌کردن روش‌های گوناگون برای به آزمون‌گذاشتن پرسش؛ (3) مجالست یا همنشینی پرسشگر با کسانی که درخصوص پاسخ پرسش مدنظر و نیز طرح بحث درباب آن، صاحب رأی‌اند؛ (4) مراقبت یا حفظ و نگاه‌داشت ذهن از وسوسه‌ی درپیچیدن با انبوه مسائل جذاب دیگری که خواه‌ناخواه بر سر راه پرسشگر قرار می‌گیرند؛ (5) مقاومت یا پایداری‌ورزیدن در برابر دشواری‌های ناشی از مواجهه با پیچیدگی‌های پدیده‌ای که پرسشگر از/ درباره‌ی آن پرسش می‌کند.

متقابلاً، قابل‌پیش‌بینی است که تغییر پیوسته‌ی ابژه‌های شناخت و عدم استمرار و استقرار در یکی از آن‌ها و مجال‌ندادن به ژرف و ریشه‌دار شدن پرسش‌ها در ذهن، مانع از استقلال فکری پرسشگر شود و وی را به بیراهه یا کژراهه و، در نتیجه، مراتبی از «یخرجونهم من‌النور الی‌الظلمات» سوق دهد.

2- درودیان در یادداشت یادشده به مطلبی اشاره کرده که به بهانه‌ی شرح و بسط آن، بیش‌تر می‌خواهم به تفسیر آن تصویر سایه‌روشن بارگذاری‌شده در بالای یادداشت وی بپردازم. آن یادداشت، به‌زعم من، یک داستان کوتاه است از سرگذشت پرسشی که در مسیر زمان و در پی رشد پیاپی، چهره عوض کرده است؛ یعنی بسان یک انسان، ابتدا کودک بوده، سپس نوجوان شده، به جوانی رسیده، بلوغ را تجربه کرده و اکنون در سال‌های میانی عمرش، آهنگ حرکتش آهسته‌تر، پیوسته‌تر، سنگین‌تر شده و اما هویت وی همچنان ثابت مانده است. اکنون با این تشبیه، نظری دوباره می‌کنم به پرسش‌های وی:

ـ چرا باید جنگ را با همه‌ی ظرایف و دقایقش ثبت و ضبط کرد؟

ـ گزارش چه کسانی از ثبت و ضبط این واقعه، مستندتر و قابل‌اتکاتر است؛ حاضران و فعالان و ناظران و شاهدان واقعه؟ یا کسانی که پس از فرونشست آتش جنگ به این واقعه نظر کرده‌اند؟،

ـ چه زمان می‌توان جنگ را به‌درستی و بدون سوگیری و شتابزدگی نوشت؛ در زمانی که واقعه جریان دارد؟ یا زمانی که جنگ به پدیده‌ای تاریخی تبدیل شده است؟،

ـ تبدیل‌شدن جنگ به پدیده‌ای تاریخی چه نشانه‌ها و مؤلفه‌هایی دارد؟ و چه میزان از آن نشانه‌ها و مؤلفه‌ها تحقق یافته است؟،

ـ اگر جنگ به‌مثابه پدیده‌ای که واقع شده و به اتمام رسیده است، تلقی شود، ماهیت آن‌چه پس از جنگ به آن می‌پردازیم، به‌لحاظ هستی‌شناسی پدیده چیست؛ آیا نظر به خود واقعه دارد؟ یا به مسئله‌های پدیدآمده حول واقعه؟،

ـ اگر خود واقعه‌ی جنگ مدنظر باشد، چگونه میان هستی این واقعه و هستی روایت‌های موجود از آن می‌توان تفکیک و تمایز قائل شد؟،

ـ و اگر واقعه‌ی جنگ چیزی جز آن‌چه‌ روایت می‌شود، نباشد و اگر هر روایتی، بخشی از جهان اجتماعی این واقعه را بازنمایی می‌کند، نسبت روایت‌های موجود از جنگ با واقعیت و حقیقت جنگ چیست و چگونه می‌توان واقعیت و حقیقت جنگ را بازشناخت؟،

ـ آیا شدنی است که روایتی را به‌مثابه نسخه‌ی برابر با اصل واقعیت و حقیقت جنگ دانست و از طریق مقایسه‌ی سایر روایت‌ها با آن، از تحریف واقعه‌ی جنگ جلوگیری کرد؟،

ـ چنانچه به جای خود واقعه، به مسئله‌های پدیدآمده حول واقعه نظر داشته باشیم، تا چه حد می‌توان میان جنگ و مسئله‌های جنگ، به‌لحاظ مبانی هستی‌شناختی، اشتراکات اساسی یافت؟،

ـ واکاوی مسئله‌های جنگ ما را به‌لحاظ مبانی معرفت‌شناختی، به چه معرفتی از جنگ می‌رساند؟،

ـ برای واکاوی مسئله‌های جنگ، به‌لحاظ منطق روش‌شناختی، از کدام مبانی منطقی می‌توان بهره گرفت؟،

ـ مراتب متعدد ادراک واقعه‌ی جنگ و مسئله‌های جنگ، چگونه منطق روشی ما را در شناخت این پدیده از خود متأثر می‌کند؟،

ـ چگونه می‌توان با بهره‌گیری از منطق روش‌شناختی، واقعه‌ی جنگ و مسئله‌های جنگ را در نسبت با گذشته و آینده بررسی کرد؟،

ـ و نهایتاً، مجموع آن‌چه به‌لحاظ هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسی، در قالب روایت این واقعه تداوم یافته، توانسته است بر ابعاد متعدد هستی و حیات جامعه‌ی ایرانی (از یک‌سو)، و منطق شناختی آن‌ها (از سوی دوم) و شیوه‌ها و شگردها، روش‌ها و ابزارها، منظرها و رویکردهای شناختی‌شان (از سوی سوم) تأثیرگذار باشد؟، چندانکه بتوان ادعا کرد، واقعه از صورت و ظاهر خود خارج، و به چارچوبی برای صورت‌بندی شناخت و روش شناخت تبدیل شده و از این طریق، همزمان فرهنگ و تاریخ جامعه را از خود متأثر کرده است؟،

3- به نظر من، در ورای پرسش اخیر درودیان، پرسش ژرف‌تری نهفته است. چون هنگامی که کسی از تأثیر واقعه یا پدیده‌ای خاص بر تفکر مردم یک جامعه و شیوه‌های رویارویی آن‌ها با سایر مسائل و موضوعات موجود در حیات انسانی ـ اجتماعی آن جامعه می‌پرسد، احتمالاً دغدغه‌ی وی، یافتن این‌همانی‌هایی میان مسئله‌ی خویش با مسئله‌ی جامعه باشد. به عبارتی، می‌خواهد بداند آیا آن‌چه ذهن وی مسئله‌مند آن شده است، یک مسئله‌ی اجتماعی نیز می‌تواند تلقی شود یا خیر؟ اساساً معیار تشخیص یک مسئله‌ی اجتماعی چیست؟ آیا می‌توان پیش‌بینی کرد با تبدیل‌شدن یک واقعه یا پدیده به مسئله‌ای اجتماعی، آن واقعه یا پدیده با سرعت بیش‌تری از وضعیت سایه‌بودگی یا ناروشنی خارج شود و سطح وسیع‌تری از آن، به روشنایی درآید؟

من از اشاره‌ی پایانی درودیان در یادداشت یکصدمین، مبنی بر ضرورت اقبال و اعتنا به رویکرد تاریخ فرهنگی، به‌مثابه مؤیدی برای صحت تشخیصم در احتمال وجود پرسش‌ها و دغدغه‌های پنهان فوق در پس اندیشه‌ی درودیان، بهره می‌گیرم و احتمال می‌دهم نزد ایشان هم این ضرورت؛ یعنی ضرورت روی‌آوری به رویکردهای فرهنگی از جمله رویکرد تاریخ فرهنگی، پی‌آمد همان مسئله و دغدغه‌ی گفته‌‌شده باشد: تبدیل‌شدن جنگ به یک مسئله‌ی اجتماعی، با نظر به کارکردهای انکارناپذیر زندگی روزمره در تحقق فرآیندهای معناسازی- گرچه این امر محقق نمی‌شود مگر این‌که جنگ از یک پدیده‌ی سیاسی متعلق به دولت، به یک پدیده‌ی فرهنگی متعلق به جامعه‌ی مدنی تغییر وضعیت دهد و با قرارگرفتن در متن زندگی روزمره، این امکان فراروی‌اش گشوده شود که مردم، این واقعه را از طریق معناکردن برای خود، به مصرف برسانند، رواج دهند و برای آن، فرهنگ تولید کنند. زیرا فرهنگ، چیزی جز رفتارها و فرآیندهای ایجاد معانی مشترک نیست.

نکته‌ی قابل‌درنگ این است که با تبدیل‌شدن جنگ به فرهنگ، واقعه به‌طرز اجتناب‌ناپذیری واجد تأکیدهای چندگانه می‌شود و تأکیدهای چندگانه، بروز تعارض را میان فرهنگ (به‌مثابه آن‌چه جای‌گزین واقعه شده است) و قدرت (به‌مثابه آن‌چه واقعه را مصادره به مطلوب می‌کند)، گریزناپذیر می‌سازد. دلیل این امر این است که وقتی جنگ از صورت واقعه خاج می‌شود و به واقعه‌ای بدل‌یافته به فرهنگ ارتقا می‌یابد، انتزاعاً میان دو حیات مستقل تقسیم می‌گردد؛ فرهنگ سیاسی و فرهنگ عامه، و این خود موجبی است که واقعه به عرصه‌ای برای مذاکره و تعارض استحاله شود.

به‌زعم من، این وضعیت، مطلوب‌ترین وضعیتی است که محتمل است برای پدیده‌ای چون جنگ اتفاق بیفتد. چون علاوه بر این‌که نشان می‌دهد واقعه، صورت یک مسئله‌ی اجتماعی پیدا کرده است، مؤید ظهور و بروز یک رخداد مهم‌تری به نام «دگردیسی جنگ به یک رخداد گفتمانی» است. نشانه‌ی پیدایی این رخداد آن است که افراد ضمن این‌که به واقعه (به‌واسطه‌ی فرهنگ‌شدگی آن) متصل می‌شوند، آن را به شیوه‌ی خود بیان کنند. این «اتصال» به زمینه و «بیان‌کردن»، همان مفهوم «ترکیب‌بندی» است که هال به کار برده و نشان داده که چگونه متن، نه‌فقط خاستگاه معنا، که جایگاه ترکیب‌بندی معناهای متغیر می‌شود.

4- به نظر من، پرسش‌های درودیان از مبانی فلسفی ـ اندیشگانی متفاوتی نشأت گرفته که یکی از آن‌ها، مبانی فلسفی ساختارگرایی است که براساس آن، فهم کامل معنای اجتماعی نهفته در واقعه‌ی جنگ، در گرو تحلیل ساختارها و تحلیل ساختار روایتی آن‌هاست. خوانندگان را رجوع می‌دهم به بحث‌هایی که درودیان عمدتاً در سرمقاله‌های نگین با توجه به وضعیت تاریخ‌نگاری جنگ در سپاه و ارتش طرح کرده و نیز دغدغه‌مندی‌های ایشان درخصوص فعالیت‌های مربوط به حوزه‌ی خاطره‌نگاری‌ جنگ در نهادهای دست‌اندرکار تولید و بازآفرینی، نشر و توزیع خاطرات جنگ، مبنی بر نسبت روایت‌های تولیدشده درباره‌ی جنگ با واقعیات و حقیقت جنگ و نیز نظم مفهومی‌ای که این‌گونه روایت‌ها به مصرف‌کنندگان آثار جنگ القا می‌کنند.

دوم، مبانی فلسفی پساساختارگرایی که براساس آن، معنا همواره در یک فرآیند برساخته می‌شود و همین، آن را بی‌ثبات می‌کند. این مبانی برآن‌اند که انسان‌ها از طریق زبان، وارد عرصه‌ای می‌شوند که لاکان آن را «امر نمادین» می‌نامد. امر نمادین همان سامان فرهنگ است که هر یک از ما ذهنیت انسانی خویش را در این عرصه کسب می‌کنیم. زبان در عین این‌که برقراری ارتباط با دیگران را ممکن و بخشی از معنا را حاضر می‌کند، مقوله‌ی فقدان را نیز در ما شدت می‌بخشد؛ یعنی بخشی از معنا همواره نزد ما غایب است. همچنین به قول استیسی، در عرصه‌ی زبان و از طریق زبان، هر پدیده‌ای مصرف می‌شود، چنانکه گویی مصرف، مجالی فراهم می‌آورد برای جرح و تعدیل معانی و مصادره به مطلوب کردن آن‌چه از پدیده ادراک می‌کنیم.

به نظر من، ورود درودیان به فضای مجازی و امکانات چشمگیری که این فضا برای سیالیت تخیل و پروبال گرفتن اندیشه (به‌حَسَب گستردگی ارتباطات، تنوع مخاطبان، کثرت اطلاعات و، به‌ویژه و با تأکید بیش‌تر، به دیدآمدن حاشیه‌ها، خُردها، در کُنج‌مانده‌ها) در اختیار می‌گذارد، عامل مهمی در سوق‌یافتن وی به سمت نظریه‌ها و رویکردهای فرهنگی (از جمله تاریخ فرهنگی) و توجه به درد مشترکی بوده که همه‌ی این رویکردها دارند؛ تبیین پدیده‌های اجتماعی از رهگذر تبیین هویت‌های اجتماعی افراد که امکان‌پذیری آن، مستلزم دقت‌نظر در نوع گرایش‌ها و پسندهای آنان و شیوه‌هایی است که پدیده‌ها را به فرهنگ تبدیل می‌کنند و سپس پدیده‌های فرهنگی را بسان کالاهای فرهنگی به مصرف می‌رسانند.

من یادداشت یکصدمین درودیان را به‌منزله‌ی قرارگرفتن ایشان در آستانه یا پیشانی‌گاه ورود به عرصه‌ای جدید در نگاه به واقعه‌ی جنگ تلقی می‌کنم که وی به شرط ورود به آن، از این پس در تحلیل‌های خود، قائل به یک زیربنا یا بستر و زمینه‌ای اثرگذار به نام فرهنگ خواهد بود که هر دو پدیده‌ی جنگ و انقلاب و ساختارهای پدیدآمده در پی وقوع این دو پدیده را به‌شدت از خود متأثر می‌سازد یا، بهتر است بگویم، فرهنگ به‌مثابه مجموعه رفتارها و فرآیندهای ایجاد معانی مشترک و شیوه‌های تفکر، این دو پدیده را به رفتارها، به کنش‌های معناساز و به روش‌های تفکر، مستحیل و قابل‌مصرف می‌کند.

5- پیش‌بینی من درباره‌ی مسیری که درودیان در آینده پیش خواهد گرفت، ناظر بر اخیرترین پرسشی است که در یادداشت یکصدمین‌اش آن را طرح کرده است: آیا جنگ با حیات اجتماعی ـ انسانی جامعه‌ای ایرانی پیوند یافته و به شیوه‌ی تفکر مردم این جامعه برای حل سایر موضوعات و مسائل آن‌ها تبدیل شده است یا خیر؟ در واقع، درودیان با طرح این پرسش می‌خواهد بداند، جنگ به بدنه یا نظام خرد دفاعی جامعه نفوذ کرده و توانسته است قابلیت‌ها و ظرفیت‌های آن را ارتقا دهد و از نکات ضعف آن کاسته، به نکات قوتش بیفزاید؟

با کمی درنگ می‌توان ردّ پای پرسش چندین‌ساله‌ی درودیان را بر پیشانی‌ این پرسش دید: با جنگ پس از جنگ چه باید کرد؟ و چگونه می‌توان از آموزه‌های آن برای پیش‌بینی جنگ آینده و پیش‌گیری از خطرات آن بهره گرفت؟

 همچنین نشانه‌های همان دغدغه‌ها و نگرانی‌های سالیان پیش وی را: روایت‌های موجود از جنگ، جامعه را به چه برداشتی از جنگ می‌رسانند؟، این روایت‌ها چه نسبتی با واقعیات جنگ دارند؟ آثار تولیدشده درباره‌ی جنگ تا چه حد با حیات فردی و اجتماعی امروز جامعه و نسل جدید پیوند یافته‌اند؟، آیا اگر به جای ثبت و ضبط عین واقعه، استراتژی‌ها و تاکتیک‌های جنگ را برجسته کنیم و سپس دسته‌بندی شده، روشمند و کاربردی در اختیار جامعه قرار دهیم، راه‌کار سودمندی برای ایجاد اتصال میان جنگ و نسل‌های نوآمده‌ی پس از جنگ محسوب می‌شود؟ و ...

مرادم از ایجاد این نسبت‌ها و رابطه‌ها میان آن پرسش‌ها و دغدغه‌ها با پرسش اخیر این است که کم‌ترین فایده‌ی اقبال و اعتنای درودیان به رویکردها و نظریه‌های فرهنگی در کاری که وی به آن اشتغال دارد، این است که به‌تدریج دامنه‌ی توجه ایشان را از خود واقعه، به بستر و زمینه‌ای که واقعه را به‌طرز گریزناپذیری در خود مستحیل و سپس برای جامعه مصرف‌پذیر می‌کند، وسعت داده است. به نظر من، ایشان اکنون به جای جنگ، معطوف به خرد دفاعی است؛ تفکر صورت‌بندی‌شده‌ای متشکل از مبانی نظری و روشی مقابله با دشواره‌ها یا مسئله‌ها، موانع و محدودیت‌ها که مقدمتاً حیات فردی و سپس حیات غیرفردی (اعم از حیات سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی و ...) را به مخاطره می‌اندازد، ولی به دلیل ارتباط تنگاتنگ میان این دو جنبه از حیات، آموزه‌های آن کاملاً تبادل‌پذیر، کاربردی و راهنمایی‌کننده‌اند.

و اما نکته‌ای که در پایان این مطلب باید بیفزایم، این است که لازمه‌ی ایجاد رابطه‌ی تعاملی ـ تبادلی میان جنگ هشت‌ساله و خرد دفاعی، فراهم‌آمدن زمینه‌های تحویل جنگ از فرهنگ سیاسی به فرهنگ عامه و جامعه‌ی مدنی است. زیرا این امر، امکان رهاشدن مصرف‌کنندگان این متن را از آن‌چه «هنجارهای تعیین‌کننده‌ی خوانش متن» می‌نامیم، مهیا می‌سازد و بنیان شکل‌گیری هویت‌های مستقل و خودسالار را پی می‌ریزد. خرد دفاعی بر چنین بنیانی استوار است.

و امامطلب آخر: هر چیزی یا فردی، پدیده‌ای یا واقعه‌ای برای از سایه درآمدن، نیاز به نیرویی بیرون از خویش دارد. تفکر درباره‌ی هر مسئله‌ای نیاز به وجود مددهایی خارج از همان مسئله دارد تا بتواند تنویر پیدا کند. جنگ نیز برای از سایه درآمدن نیازمند یاری‌گیری از زمینه‌هایی غیر از ماهیت نظامی خویش است. این تجربه‌ای است که درحین جنگ نیز آن را زیسته‌ایم. آن تجربه‌ی زیسته، مبنی بر این که «حل مسئله‌ی جنگ با جنگ امکان‌پذیر نیست»، اکنون در حل مسئله‌ی «چگونگی برون‌رفتِ بخش‌های باقیمانده‌ی جنگ از وضعیت در سایه‌مانی»، می‌تواند ما را مدد دهد و موجب شود به مسئله‌ی یادشده به‌مثابه مسئله‌ای با ماهیت بینارشته‌ای نگاه کنیم و لذا خواهان کمک از همه‌ی دیسیپلین‌ها یا رشته‌ها باشیم.


1- بحث حاضر بر پایه نظرات دکتر دینانی درباره نسبت میان پرسش و پاسخ تنظیم شده است. ایشان بر این نظر است که؛ پرسش، فرآیند فهمیدن است و بر پاسخ تقدم دارد. طرح پرسش‌های اساسی با ذهن وقاد انجام می شود و اگر پرسش نبود، پاسخ نیز معنایی نداشت. (روزنامه ایران-6/7/1393) نظرات دکتر دینانی می تواند راهنمای بررسی نسبت میان پرسش و پاسخ در حوزه مطالعات جنگ ایران و عراق باشد، با طرح این پرسش که؛ میان پرسشها و پاسخها درباره جنگ، چه نسبتی وجود دارد؟آیا پرسش بر پاسخ تقدم دارد؟

2- جنگ به لحاظ ماهیت خشونت آمیز آن و استفاده از ابزار نظامی، همچنین پیامدها و نتایج سیاسی- اجتماعی پایدار آن، همواره پرسش‌زا است، بنابراین پرسش با مسئله جنگ، همزاد است. جنگ ایران و عراق نیز همانند سایر جنگهای پیشین و معاصر، از این قاعده مستثنی نیست. با این ملاحظه، درباره پرسش از جنگ ایران و عراق، چند پرسش اساسی وجود دارد که باید در باره آن تحقیق و تامل کرد:

الف) پرسشهای کنونی درباره جنگ ایران و عراق چگونه شگل گرفته و ناظر بر چه مفاهیم و ملاحظاتی است؟

ب) چرا پاسخ های ارائه شده از سوی مسئولین و فرماندهان، همچنین انتشار کتاب و مقاله از سوی نهادهای نظامی، تأثیر چندانی در رفع پرسشها ندارد؟

ج) پیش فرضها و تحلیل مسئولین سیاسی و فرماندهان نظامی از پرسشها چیست؟ چرا توضیح صریح و کامل درباره واقعیات جنگ و چالشهای تصمیم گیری و نتایج اقدامات انجام شده، به زمان آینده ارجاع داده می شود؟

3- پاسخ به پرسشهای جنگ تابع تعریف از مفهوم پرسش است. در صورتیکه پرسش به «مسئله» تأویل شود و هرگونه واکنش ذهنی و عملی جامعه ایران در جنگ، بمنزله پاسخ به تجاوز دشمن تلقی شود، جواب اولیه و اجمالی پرسش طرح شده این است که پرسش بر پاسخ تقدم دارد، مشروط بر اینکه فهم و تفسیر عمیق‌تری از نظرات دکتر دینانی، مبنی بر تأویل مفهوم پرسش به مسئله، همچنین مفهوم پاسخ به واکنش ذهنی و عملی جامعه ایران در برابر حمله عراق، صورت پذیرد. با این توضیح، ماهیت پرسشها و پاسخهای کنونی در حوزه جنگ ایران و عراق، نیاز به باز تعریف دارد.

4- مفهوم پرسش و پاسخ، برابر تعریفی که صورت گرفت، در زمان واقعه‌ی جنگ بمعنای پیوستگی با عمل دفاعی در جنگ است. در واقع وقتی جامعه ای درگیر جنگ می شود، در حال پاسخ به یک مسئله موجودیتی و هویتی مخاطره آمیز است. بهمین دلیل می توان گفت؛ خاستگاه اولیه پرسشها، در فرآیند نتیجه پاسخ عملی به جنگ، شگل گرفت.  آنچه که هم اکنون تحت عنوان پرسشهای جنگ در جامعه جریان دارد، بیشتر صورت گفتمانی (کلامی) دارد و تحت تأثیر تحولات سیاسی- اجتماعی و مناقشات سیاسی و برای تبیین وقایع جنگ است، و بشتر پس از جنگ شکل گرفته است. توضیح یاد شده، بمعنای وجود شکاف میان پرسش و پاسخ مناقشه آمیز کنونی در جامعه، با مسئله جنگ و پاسخ ذهنی و عملی دفاعی جامعه ایران به آن، می باشد. بعبارت دیگر؛ میان پرسشها و پاسخهای موجود در جامعه، به ویژه پس از جنگ، با واقعیتهای تاریخی و مسائل اساسی جنگ، در زمان جنگ، نسبت دقیق و روشنی بر قرار نشده است.

5- فرایند شکل گیری و تعامل میان پرسشها یا همان مسائل، با پاسخ ذهنی و عملی جامعه ایران به آن، بسیار پیچیده است. با گذشت زمان، تغییر شرایط و مهمتر از آن تغییر برداشت هر نسل از خودش، همچنین آشکار شدن نتیجه نهایی جنگ، بسیاری از باورهای اولیه معطوف به عمل دفاع در جنگ، مورد نقد و بازبینی های تردیدآمیز قرار گرفته است. توجه به موضوع یاد شده از این حیث اهمیت دارد که تا اندازه ای، سازوکارهای باز تولید و تداوم پرسش و پاسخ را آشکار می کند، همچنین نشان می دهد فرایند تغییر در پرسش و پاسخها را نباید به زمان و موضوع خاصی محدود کرد.

6- پرسشها و پاسخها پس از جنگ، با رویکرد و روشهای مختلف، بمنزله تلاش برای تبیین واقعیات جنگ انجام می شود. این مهم در تداوم پیوستگی با نتایج جنگ شکل می گیرد و ریشه در شکاف میان اهداف، تصمیمات و اقدامات، با نتایج دارد. همچنین در فرآیند ایجاد و تداوم پرسشها، برخی عوامل دیگر از جمله؛ پاسخ های چندگانه و ناکافی، اغراض سیاسی، بی اطلاعی و تغییر شرایط، نقش و تأثیر دارد. نظر به اینکه پرسشها و پاسخها، ناظر بر شیوه تفکر درباره جنگ است، فهم از این موضوع، بمعنای فهم از مسئله جنگ، و چگونگی تبیین آن می باشد، بهمین دلیل باید بیشتر مورد توجه و پژوهش قرار بگیرد.

7- بررسی چگونگی ظهور و نحوه گسترش پرسش ها درباره جنگ ایران و عراق، ناظر بر  تأثیرگذاری پیش فرضهای موجود در شکل گیری و بازتولید پرسشها، همچنین پاسخ به پرسشها و مهمتر از آن، خودداری جامعه از پذیرش پاسخها می باشد. نظر به پیچیده‌گی و پیوستگی‌های موجود در زمینه پرسشها و پاسخها، بررسی پرسشهای سه‌گانه در این یادداشت، نیازمند تحقیقات سیاسی- اجتماعی- فرهنگی، همچنین  مطالعات تاریخی- نظامی جداگانه است. در یادداشت حاضر، تنها با طرح پرسش و پاسخهای اجمالی به آن، نوعی صورتبندی از پرسش و پاسخ درباره جنگ ایران و عراق انجام گرفته است.

8- واکنش دفاعی جامعه ایران در برابر حمله عراق، در واقع پاسخ عملی به یک مسئله موجودیتی و هویتی بود. سرشت و سرنوشت جامعه ایران تحت تأثیر نتایج واکنش دفاعی در برابر تجاوز عراق قرار گرفت. در زمان جنگ، مناقشات سیاسی درباره علت وقوع جنگ و اشغال و مهمتر از آن، ناتوانی در آزادسازی مناطق اشغالی در دوره بنی صدر، بمنزله مناقشه و تفسیر سیاسی از مسائل اساسی جنگ شامل شروع و ادامه آن، در جامعه و از سوی اپوزیسیون شد. نحوه پایان جنگ برخلاف شروع و ادامه آن پس از فتح خرمشهر، بیش از آنکه از سوی اپوزیسیون طرح شود، از سوی جامعه و رزمندگان طرح شد. در واقع شوک روانی ناشی از تحولات نظامی در ماههای پایانی جنگ و تاثیر آن در پذیرش قطعنامه از سوی ایران و پایان جنگ، سبب گردید؛ فهم جامعه درباره نحوه پایان جنگ، با یک حفره عمیق اطلاعاتی- تحلیلی مواجه شود. الزامات عمل جنگ در زمان جنگ، مانع از گفتگوی نقادانه درباره موضوعات و مسائل جنگ بود. اپوزیسیون در عین حال طرح پرسش می کرد ولی مردم در جنگ مشارکت داشتند و با سکوت، در انتظار زمان دیگری برای طرح پرسشهای خود بودند.

9- با اتمام جنگ در حالیکه تصور می شد شرایط مناسبی برای طرح پرسشها و گفتگو درباره آن فراهم خواهد شد، انتخاب رویکرد تبلیغاتی و تفسیر فرهنگی- معنوی از جنگ، در کنار بررسی های تاریخی- عملیاتی، در عمل مانع از نقد و بررسی پرسش ها و گفتگو درباره مسائل اساسی جنگ شد. علاوه بر این، مناقشه سیاسی درباره نقش افراد و عملکرد سازمانهای نظامی، نه تنها مانع از پاسخ به پرسش های سیاسی طرح شده از سوی اپوزیسیون و مردم شد، بلکه پاسخهای سیاسی و تا اندازه ای متناقض و ناهمگون، در عمل پرسش‌ها را در نزد نسل جوان گسترش داد. مهمتر از آن، به دلایل سیاسی- اجتماعی، نسل جدید هم اکنون حتی در برابر پاسخ های صریح و صادقانه نیز اقناع نمی‌شود. در واقع  این تصور بوجود آمده است که؛ آنچه گفته می شود، همه آنچه باید گفته شود، نیست! در واقع نسل جدید با این چالش مواجه است که چگونه باورهای خود را از طریق اظهارات دیگران، توجیه کند؟ با این توضیح، اگر در گذشته مسئله اصلی پرسش هایی بود که از سوی اپوزیسیون و جامعه طرح می شد، امروز مسئله اصلی، پاسخ ها است که قدرت اقناع کننده‌گی آنها کاهش یافته است.

نتیجه گیری

1- چشم انداز گفتمان کنونی در باره «پرسش ها - پاسخ ها»، بسیار مبهم است. زیرا نسل جدید از یکسو به واقعه جنگ دسترسی مستقیم ندارد و از سوی دیگر؛ با گفتار و نوشتار موجود، با تردید برخورد می کند. آنچه هم اکنون در اختیار نسل جوان است، مجموعه ای از نقل و قول ها و اسناد است. تناقض آماری- تحلیلی در متون موجود که بر اثر برخی ملاحظات و مناقشات سیاسی شکل گرفته است، نه تنها ساختار و شالوده‌های تفکر جوان امروز را درباره جنگ ایران و عراق شکل نمی دهد، بلکه بی اعتمادی به پاسخ ها نیز مانع از فهم مناسب نسبت به جنگ ایران و عراق خواهد شد.

2- گرچه پرسش‌ها همزاد جنگ هستند، ولی «مسئله جنگ»، با «پرسش از جنگ» تفاوت دارد. هم اکنون غلبه گفتمان انتقادی درباره موضوعات و مسائل اساسی جنگ و انقلاب، همچنین بی اعتمادی نسبت به پاسخ ها، مانع از فهم صحیح و عمیق از مسئله جنگ شده است. تداوم چنین وضعیتی، نه تنها مسئله جنگ ایران و عراق را مانند سایر مسائل اساسی تاریخ معاصر، همانند مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت، دستمایه مناقشات سیاسی قرار خواهد داد. بلکه جامعه ایران را از دستاوردهای یک تجربه تاریخی در برابر شرایط مشابه تاریخی، محروم خواهد کرد. در این صورت جامعه، مسئولین و اپوزیسیون، همگان زیان خواهند دید.

ادامه دارد ...


1) در حالیکه برای مطالعات تاریخی و بررسی های سیاسی- اجتماعی، «نقد» یک روش ضروری و اجتناب ناپذیر است، اما تجربه رجوع و بازدید از مطالب مندرج در وبلاگ، بیانگر عدم استقبال از «یادداشت های نقادانه» درباره موضوعات و مسائل جنگ ایران و عراق است.

2) ملاحظه یاد شده موجب شکل گیری این پرسش شده است که؛ علت بی توجهی و بی اعتنایی به «روش نقد» در مطالعه جنگ ایران و عراق چیست؟ بدیهی است پاسخ به این پرسش نیازمند تحقیق و تأمل بیشتر و جداگانه است، اما اجمالاً به نظر می رسد دو عامل اساسی در این بی توجهی نقش دارد:

الف) شیوه تفکر درباره جنگ ایران و عراق، بیشتر "فرهنگی- معنوی" و یا "واقعه محور" است. بنابراین اخبار جدید، بعنوان "ناگفته ها" و یا "خاطره گویی"، بیشتر مورد استقبال قرار می گیرد.

ب) مناقشات سیاسی در سطوح مختلف درباره موضوعات و مسائل سیاسی- اجتماعی به صورت عام و درباره جنگ ایران و عراق بصورت خاص، موجب «عادت به مناقشه» در سطوح مختلف جامعه، جایگزین نقد عالمانه و روشمند شده است.

3) به نظر می رسد؛ تأثیر عامل دوم در بروز این نوع واکنش نسبت به نقد، بیشتر است. چرا که عادت بر اثر «تکرار» حاصل می شود و مهمترین نتیجه تکرار، «بی توجهی» و یا استفاده از ظرفیتها و روشهای آسان و قابل دسترسی، بجای مواجهه اساسی با مسائل است.

4) وجوه پیچیده و عمیق موضوعات سیاسی و اجتماعی، ناظر بر این معنا است که عوامل دیگری برای اجتناب از نقد و یا جایگزینی مناقشه بجای نقد، وجود دارد که امیدوارم از سوی دوستان و بازدید کنندگان محترم در وبلاگ، به اشتراک گذاشته شود.

   مسئله ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، با وجود آنکه در مقایسه با شروع و پایان جنگ، از اهمیت کمتری برخوردار است، ولی در جامعه ایران بیش از دو موضوع یاد شده مورد توجه قرار گرفته است. فارغ از ملاحظه یاد شده، مسئله ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، ناظر بر دو موضوع اساسی است:

1) شرایط سیاسی- نظامی کشور برای تصمیم گیری درباره ادامه یا اتمام جنگ.

2) شرایط سیاسی- نظامی جنگ پس از ادامه آن.

   دو موضوع یاد شده به هم پیوسته است، به این معنا که ادامه جنگ و طولانی شدن آن، حاصل تصمیم گیری برای ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر است. در حالیکه ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، موجب پرسش از علت ادامه و طولانی شدن آن شده است، اگر جنگ با پیروزی در عملیات رمضان به پایان می رسید، در واقع پرسش یاد شده، موضوعیت خود را از دست می داد.

   آقای رضایی در این نامه ابتدا درباره شرایط سیاسی- نظامی جنگ و به عبارتی منطق ادامه جنگ می نویسد:»  خرمشهر آزاد شده بود ولی چند سال می گذشت که ظرفیت و توانایی‌های سپاه و ارتش، جوابگوی ادامه نبرد نبود. دشمن و حامیان آنها هم زیر بار خاتمه جنگ و پذیرش مرزهای بین المللی ایران و تعیین خسارت وارده بر ایران و تنبیه صدام نمی رفتند ... یا باید ایران آتش بس را می پذیرفت و حالت نه جنگ و نه صلح، تا سالها ادامه می یافت، یا باید به جنگ ادامه می دادیم تا دشمنان ما، شرایط منطقی فوق را می پذیرفتند. پذیرش آتش بس، غیرمنطقی بود چون با پذیرش آتش بس، جنگ پایان نمی یافت و ممکن بود تا امروز کراراً آتش بس شکسته شده و جنگ ادامه یابد. بنابراین باید به عملیات‌های هجومی ادامه می دادیم تا شرایط فوق محقق شود و جنگ پایان یابد«.

   ایشان در ادامه نامه، درباره تصمیم گیری نسبت به ادامه جنگ، بصورت کلی و اجمالی به نظرات امام و واکنش سیاسیون و نظامی‌ها اشاره کرده و می نویسد: «حضرت امام ابتدا با ادامه عملیات‌های هجومی موافق نبودند چون لازمه آن، عبور از مرزهای بین المللی بود. پس از آنکه ایشان با استماع استدلال سیاسیون و نظامی ها، عبور از مرز را پذیرفتند، در خصوص ادامه نبرد، که یک عملیات باشد یا ادامه جنگ تا تسلیم شدن دشمن، بین ما بعنوان فرماندهان جنگ، با آقای هاشمی و سایر سیاسیون، اختلاف نظر پدید آمد«.

   توضیحاتی که ایشان درباره وجود اختلاف نظر در کشور، درباره ادامه جنگ به آن اشاره می کند، بیشتر با تأکید بر منطق حاکم بر ادامه جنگ است. چنانچه در این باره با اشاره به گزینه های موجود برای ادامه جنگ می نویسد: «دو راه در مقابل ما وجود داشت: 1- با همان توان موجود ارتش و سپاه، هر اقدامی که از دستمان برمی آمد انجام دهیم. در این صورت، تنها تلاشی که عملی بود، صرفاً هر سال، یک عملیات بود. خاصیت و ثمره چنین عملیاتی تا مدتی کوتاه (چند سال)، به تأخیر انداختن حمله مجدد عراق به ایران بود. با چنین روشی اگر عراق به ایران حمله نمی کرد، شاید پس از سالهای طولانی (مثلاً 20 سال بعد) می توانستیم صدام را شکست داده و به حقوق خود برسیم ... بنابران با توان موجود خود که یک عملیات ابتکاری در طول سال بود، حمله ارتش صدام را مرتب به تأخیر می اندختیم. مثلاً اگر در شلمچه عملیات کربلای 5 را عمل نمی‌کردیم یا اگر آن را انجام می دادیم ولی همچون عملیات کربلای 4، ناکام می ماندیم، تا سال بعد که آماده عملیات بعدی می شدیم، عراق به فاو و جزایر که در دست ما بود حمله می کرد و آنها را از ما پس می گرفت. چرا که ما فقط در آفند می توانستیم از حملات دشمن جلوگیری کنیم. در حقیقت از این اصل نظامی، که بهترین پدافند، آفند است، استفاده می کردیم. بنابراین باید عملیات ما ابتکاری و موفق انجام می شد تا بتوانیم به اندازه کافی، دشمن را منهدم و هجوم او به ایران را به تأخیر بیاندازیم.

2- راه حل دوم این بود که امکانات کشور وارد جنگ شود. یعنی جنگ با ظرفیتی بیشتر از توانایی سپاه و ارتش ادامه یابد. در این صورت این امکان فراهم می شد که چند عملیات پی در پی انجام و دشمن را به پذیرش حقوق واقعی ایران در جنگ و به رسمیت شناختن مرزهای بین المللی، وادار کنیم. طی سه سال آخر جنگ بارها طرح هایی برای تحقق این ایده از سوی فرماندهان، به مسئولین کشور (که از سوی حضرت امام مأمور بودند) ارائه شد. طرح 500 گردان یکی از همین طرحهاست ولی مسئولان کشور معتقد بودند که کشور قادر به تأمین این حجم از نیازمندی‌های جنگ نیست.» 

   آقای رضایی در واقع بدون اشاره به دلایل تصمیم گیری برای ادامه جنگ و تنها با اشاره اجمالی به نظر سیاسیون و نظامی‌ها، بیشتر به شرایط جنگ پس از فتح خرمشهر اشاره می کند که دو مشخصه دارد:

1) عدم تناسب ظرفیت و توان کشور برای ادامه جنگ، به همراه عدم پذیرش خاتمه جنگ از سوی عراق و حامیانش. از نظر ایشان گزینه های ایران شامل پذیرش آتش بس و حالت نه جنگ و نه صلح، یا ادامه جنگ با پذیرش شرایط ایران بود. چنانچه روشن است؛ از نظر ایشان آتش بس با حالت نه جنگ و نه صلح، یکسان پنداشته شده است. به همین دلیل ایشان معتقد است با پذیرش آتش بس جنگ تمام نمی شد.

2) برقراری موازنه شکننده بر جنگ. از نظر ایشان یا باید با توان موجود ارتش و سپاه به جنگ ادامه می دادیم که در این صورت شاید شکست عراق و سقوط صدام 20 سال به طول می انجامید. ضمن اینکه احتمال حمله عراق وجود داشت، یا اینکه باید امکانات کشور برای جنگ بسیج می شد که مسئولان کشور معتقد بودند که کشور قادر به تأمین حجم نیازمندی های جنگ نیست.

   آقای رضایی در واقع با فرض اینکه هدف جنگ سقوط صدام بود و توان نظامی سپاه و ارتش نیز تناسبی با هدف یاد شده نداشت، برای غلبه بر معادله موجود در جنگ و جلوگیری از شکننده‌گی احتمالی برابر حمله عراق، به استراتژی دوگانه سپاه اشاره می کند که عبارت بود از «از طریق توانایی های خود، توانایی های ملی را به صحنه بیاوریم». برابر توضیه ایشان در چارچوب استراتژی یاد شده موجی از عملیات‌ها، طراحی و اجرا شد. عملیات والفجر 8 در سال 64 سرآغاز این استراتژی بود که با پیروزی همراه شد. آقای رضایی در عین حال تصریح می کند استراتژی دوگانه کسب پیروزی نظامی و فشار به مسئولین، شکست خورد. برابر این توضیح گرچه سپاه در انجام عملیات‌ها موفق شد، اما فشار به مسئولین کشور به نتیجه نرسید. ایشان در توضیح این موضوع به اظهارات مسئولین اشاره می کند که به سپاه می گفتند: «یا با توان خودتان صدام را ساقط کنید یا به امام بگویید که نمی توانید بجنگید.» ضمناً ایشان تصویب قطعنامه 598 را حاصل پیروزی های پی در پی در فاو، کربلای چهار و پنج ارزیابی می کند.

نتیجه گیری:

1) تبیین آقای رضایی از شرایط سیاسی- نظامی جنگ پس از ادامه آن، در مقایسه با توضیح در باره «دلایل تصمیم گیری برای ادامه جنگ»، پیچیده تر و بسیار قابل توجه است. تا کنون از سوی ایشان یا سایر فرماندهان و محققین، چالش‌ها و دشواریهای ایران برای ادامه یا پایان دادن به جنگ، همچنین نقش سپاه و عملیات‌های تهاجمی، به این شکل تحلیل و مفهوم بندی نشده است.

2) فرض آقای رضایی بر این است که اهداف جنگ مبنی بر سقوط صدام صحیح بود و در صورتیکه همه امکانات کشور برای جنگ بسیج می شد، این هدف قابل تأمین بود. نظریه یاد شده در واقع هسته اصلی بحث آقای رضایی در انتقاد از آقای هاشمی است که ایشان نیز به مناسبت‌های مختلف، به آن پاسخ داده است. با توجه به اینکه هدف ایران مبنی بر سقوط صدام، از طریق پیروزی نظامی حاصل نشد، بنابراین مشروط کردن راه حل پیروزی با بسیج امکانات کشور و پاسخ آقای هاشمی، موجب نوعی بن بست و مناقشه سیاسی شده است و افراد مختلف احتمالاً با برداشتی که دارند، در این باره قضاوت خواهند کرد.در عین حال این پرسش وجود دارد که؛ آیا استفاده از این روش موجب گره گشائی از یک مسئله تاریخی و راهبردی خواهد شد؟

3) هم اکنون جامعه ایران با یک واقعیت تاریخی بنام «ادامه جنگ و طولانی شدن آن» مواجه است. تلاش آقای هاشمی بعنوان فرمانده عالی جنگ و آقای رضایی بعنوان فرمانده وقت سپاه، هر چند در مناقشات و مجادلات طرفین از اطلاعات، تحلیل و استدلال برخوردار باشد، اما بنظر می رسد در پاسخ به مسئله اساسی علت ادامه جنگ و طولانی شدن آن، کافی نیست. مهمترین دلیل این بحث، نحوه سقوط صدام توسط آمریکا، همچنین تحولات سیاسی- نظامی عراق پس از سقوط صدام و چالش های قومی- مذهبی در جغرافیای سیاسی- فکری- طبیعی بسیار پیچیده در عراق است. ملاحظات یاد شده نشان می دهد، سقوط صدام و قدرت لازم برای تأمین آن، همچنین پیامدهای سقوط صدام، از چه دشواری‌های اساسی برخوردار بوده و به چه تمهیداتی نیاز داشته  است که، بخش مهم آن قابل پیش بینی و مدیریت نبود. بنابراین محدود کردن مسئله پیروزی نظامی بر عراق و سقوط صدام، به مسئله پشتیبانی کشور از جنگ و یا تاکید بر محدودیت منابع کشور، مانع از برون رفت از بن بست مناقشه آمیز کنونی نخواهد شد.


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •