با شرح چند و چون کتابم، می‌خواهم با آن دوست شوید

یادداشتی از فرانک جمشیدی درباره‌ کتاب «بازاندیشی انتقادی دو کتاب»

   سال 92 دقیقاً در چنین روزهایی، که تب و تاب نمایشگاه کتاب به پایان می‌رسد، من و آقای درودیان با هم صحبت کردیم. هر دو در نمایشگاه کتاب 92، کتاب داشتیم؛ ایشان کتاب «جنگ ایران و عراق؛ موضوعات و مسائل» و من «دیدگاه؛ پنج گفتار درباره‌ی تاریخ فرهنگی با تأکید بر جنگ عراق و ایران».

 گپ و گفت تلفنی مفیدی میان ما صورت گرفت که من بنا به عادتی دیرینه، پاره‌هایی از آن‌چه برایم جالب‌تر بود، حین شنود و گفت می‌نوشتم. پس از پایان مکالمه، به یادداشت‌هایم نگاه کردم تا گزارشی از آن تنظیم کنم. دریافتم که مجموع صحبت‌هایم با آقای درودیان دارای یک محور اساسی بوده، چندان که گویی باقی مباحث همگی حول آن دور زده است. آن محور، رویکرد انتقادی به متن بود و این‌که اگر بتوان تولید متن را به‌مثابه یک واقعه یا رویداد زبانی و ذهنی در عالم عین دانست، منتقد، یک فرد پساواقعه است. زیرا در مرحله‌ای از مراحل متن به آن ورود می‌کند که مرحله‌ی پس از پیدایی متن محسوب می‌شود. حال آن‌که متن تا پیش از هستی‌یافتن به‌صورت عینی و ملموس در ذهن نویسنده‌‌اش، بخشی از حیات خود را سپری کرده؛ بخشی که از حیث ناظربودن بر گفت‌وگوهای نویسنده با خویشتن خویش، بسیار مهم و اساسی است. بنابراین، گویی منتقد می‌خواهد درباره‌ی واقعه یا پدیده‌ای صحبت کند یا بنویسد که آرشیو یا بایگانی اسناد مربوط به آن را در اختیار ندارد- گرچه به هر حال این واقعیتی اجتناب‌ناپذیر است. اما چگونه می‌توان به این محدودیت چیره شد؟!

برای یافتن پاسخ این پرسش و هم برای این‌که به آقای درودیان قول داده بودم درباره‌ی کتاب «جنگ ایران و عراق؛ موضوعات و مسائل» نقدی بنویسم، از کلام آسمانی قرآن مدد گرفتم: آخرین آیه از صفحه‌ی سمت راست این بود:

«مَن کانَ یریدُ ثوابَ الدّنیا فَعنداللهِ ثوابُ الدّنیا و الاخره و کان الله سمیعاً بصیراً (نسا/ 134).

گمان کردم راز معمای خویش را یافته باشم: تا زمانی که متنی به‌درستی شنیده نشود، بصارت یا بینایی باطنی به متن امکان‌پذیر نخواهد بود. بنابراین، ابتدا می‌بایست مستمع خوبی می‌بودم تا سپس چشمم به نگفت و نهفت‌ها یا پوشیده‌ها و پنهان‌ها گشوده می‌شد. با این استنباط، دست به کار نوشتن شدم.

مطالعه‌ی کتاب درودیان را شروع کردم و هرچه پیش‌تر رفتم و با متن وی بیش‌تر درگیر شدم، احساس کردم در مسیری قرار می‌گیرم که درون آن، پرسش‌های وی پیدا شده، رشد کرده و بالیده‌اند. پی‌گیری آن مسیر، مرا با خود بُرد به کتاب «پرسش‌های اساسی جنگ» که وی سال 81 آن را منتشر کرده بود.

نکته‌ی مهمی که به آن دست یافتم، این بود که اگر پرسش را خروجی یا برون‌داد استماع دقیق یک واقعه یا پدیده بدانیم و اگر واقعه یا پدیده را متن تلقی کنیم، پس طرح پرسش‌های عمیق‌تر، دقیق‌تر، شفاف‌تر و اساسی‌تر، به‌منزله‌ی دقت، درنگ و مجال بیش‌تر در شنیدن صدای آن واقعه یا پدیده است. با این تلقی، توانستم خط سیری را در آثار درودیان مشاهده کنم که بیانگر نوعی توانایی تدریجی او به شنود دقیق‌تر متنی به نام واقعه‌ی جنگ عراق و ایران است.

من در «بازاندیشی انتقادی» دو کتاب آقای درودیان، کوشیده‌ام نشان دهم اساساً مسئله‌ی درودیان چیست. به همین سبب، تمام سطر به سطر هر دو کتاب یادشده‌ی وی را خوانده، و در واقع، با آن‌ها زیسته‌ام. همچنین تلاش کرده‌ام تا دریابم مسئله‌ی او برپایه‌ی کدام پیش‌فرض‌ها استوار شده، از آن پیش‌فرض‌ها برای طرح چه پرسش‌هایی بهره گرفته و پاسخ قابل رد یا تأیید وی به آن پرسش‌ها در قالب کدام فرضیه‌ها قابل‌مشاهده است.

به‌اختصار، بازاندیشی انتقادی دو کتاب آقای درودیان به من کمک کرد تا گزاره‌های قطعی و یقینی (مُسلّمات) او را از گزاره‌های آزمون‌پذیر و در نتیجه، ابطال‌پذیر وی تفکیک کنم؛ گزاره‌هایی که می‌توان آن‌ها را به‌مثابه نقاط تردید و تشکیک یا پرسش‌انگیز وی تلقی کرد. این تشخیص و تفکیک در بازاندیشی انتقادی بسیار ضروری است زیرا در بازیابی هر دو دسته استدلال‌های نویسنده‌ی متن (چه در جهت تأیید هر چه بیش‌تر مسلّمات، چه به منظور اثبات فرضیه‌ها)، نقش فلش راهنما را ایفا می‌کند. ضمن این‌که هر چه بسامد گزاره‌های ابطال‌پذیر بیش‌تر باشد، بیانگر آن است که متن تا چه حد مستعد بازاندیشی انتقادی است.

تصریح می‌کنم که کار بازاندیشی انتقادی به همین‌جا خاتمه نمی‌یابد بلکه به نظرم، کسی که این کار را برعهده دارد و در راه انجام آن، همه‌ی پیچ و مهره‌های یک متن را باز می‌کند تا به ماهیت و چگونگی کارکرد و کاربرد واژه‌ها و جملات و عبارات پی ببرد، نباید آن را به حال خود رها سازد. به جای آن، مهم است که کلاف گشوده ‌شده‌ی متن را بار دیگر صورت‌بندی کند. به نظر من، کارویژه‌ی بازاندیشه‌گر انتقادی متن دقیقاً در همین بازصورت‌بندی است؛ یعنی کشف ناخودآگاه نویسنده‌ی متن با در اختیار نهادن بصیرتی که از استماع دقیق متن حاصل کرده است.

   در تعریف ناخودآگاه باید خیلی فراتر از این رفت که آن را پاره‌ای از وجود نویسنده دانست که وی به آن آگاهی و اشراف ندارد. بلکه بهتر است گفته شود، ناخودآگاه طنین self در other است یا طنین «خود» در «آن دیگر». به این ترتیب، باید به جای اصطلاح ناخودآگاه، اصطلاح نیمه‌ی خودآگاه را به کار برد؛ نیمه‌ای که نیم دیگرش در «غیریت»ی آن سوی «خود» نهفته است و باید کشف شود. به همین سبب، اغلب (بیش از آن‌که محتاج)، مشتاقِ جست و جو و شناخت آن هستیم ـ گرچه به «علت» دقیق نشنیدن، به «درد» مهجوری یا دورافتادگی از فهم درست، دچار یا مبتلاییم.

فی‌البداهه این بیت از حضرت حافظ در خاطرم خطور کرد که: «سایه‌ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد/ ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود». راز این مشتاقی و مهجوری به دست کلید «سمع و بصر»  گشودنی است. این همه‌ی داستان کتاب «بازاندیشی انتقادی» است.