m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

انتشار توئیت سردار محسن رضایی فرمانده وقت سپاه و واکنش نسبت به آن، برای چند روز فضای رسانه ای کشور را چنان تحت تأثیر قرار داد که گویا آنچه در 33 سال قبل واقع شده است، مسئله جاری کشور بوده و در چند روز اخیر رخداده است. ملاحظه یاد شده به معنای تأثیر نظامی عملیات کربلای چهار نیست که تاریخی شده است، بلکه ابعاد سیاسی و اجتماعی آن موجب چنین واکنشی شده است. مهمترین پرسشی که در بررسی کنش و واکنش‌ها می‌تواند بعنوان یک رویکرد مورد توجه قرار بگیرد، این است که؛ آیا واکنش‌ها بدلیل اهتمام به روشن شدن یک حقیقت تاریخی بود یا از انگیزه‌های سیاسی تأثیر گرفته است؟

یادداشت حاضر را با این فرض نوشته ام که؛ هیچ امری در تاریخ بدون نسبت با سیاست بمعنای مُوسّع آن قابل دوام و تأثیرگذاری نیست، بنابراین حتی توئیت «آقامحسن» نیز نمی تواند صرفا تاریخی باشد. در نتیجه واکنش ها صرفاً به دلیل اهتمام به روشن شدن یک حقیقت تاریخی نبود، بلکه ماهیتاً یک واکنش سیاسی در بازبینی یک واقعه تاریخی بود. با این توضیح، آنچه در فضای رسانه ای و عمومی رخ داد، چه بود؟ یک امر تاریخی با توضیحات آقامحسن و سردار سلیمانی در یک برنامه زنده تلویزیونی، اصلاح شد. به این معنا که عملیات کربلای چهار یک عملیات اصلی بود، ولی شکست خورد. این موضوع بیش از این در آثار سپاه بیان شده بود و روشن شدن آن به این همه هیاهو نیازی نداشت. آقامحسن هم پذیرفت که باید در توئیتِ این موضوع پیچیده و بکارگیری کلمات، دقت می کرد تا موجب برداشت اشتباه نشود.

اما در این میان ضمن روشن شدن یک حقیقت تاریخی، یک حقیقت دیگر نادیده گرفته شد و این مهمترین نتیجه رویکرد سیاسی به واقعیات و حقایق تاریخی است. نقش و جایگاه آقامحسن بعنوان فرمانده سپاه در زمان جنگ و عملکرد بی بدیل و نبوغ‌آمیز ایشان در تبدیل یک شکست نظامی در کربلای چهار به یک پیروزی در کربلای پنج، نادیده گرفته شد و بعبارتی قربانی شد که در یادداشت جداگانه ای به مناسبت پیروزی در عملیات کربلای پنج، درباره آن توضیح خواهم داد.

به نظرم پیدایش مسئله یاد شده بیش از اینکه حاصل توئیت آقامحسن باشد، متأثر از واکنش‌ها در برابر آن است که ماهیت آن سیاسی است و به همین دلیل با رویکرد سیاسی حتی اگر یک حقیقت تاریخی روشن شود، حقایق دیگری قربانی و نادیده گرفته خواهد شد. در این میان نقش آقامحسن در جنگ و زحمات ایشان بعنوان فرمانده فرزندان این سرزمین تا روزی که ایشان در قید حیات است، به دلیل ملاحظات و منازعات سیاسی، همچنان پنهان خواهد ماند.

با فرض اینکه ابعاد سیاسی و اجتماعی جنگ در فضای مناقشه آمیز سیاسی در کشور همچنان قابلیت تکرار چنین فضایی را درباره موضوعات و مسائل جنگ، به مناسبت های مختلف خواهد داشت، آیا برای روشن شدن واقعیات تاریخی راه حل دیگری جز راهی که درباره عملیات کربلای چهار طی شد، وجود ندارد؟ اگر پاسخ منفی باشد، «علت» آن مورد پرسش است و اگر پاسخ مثبت باشد، «روش» آن موضوع بررسی است.


طرح مسئله

استفاده از مفهوم «جنگ کلاسیک» برای تبیین رخدادها و تحولات جنگ ایران و عراق، در اظهارات مسئولین و فرماندهان نظامی جنگ، از سابقه ای همانند جنگ برخوردار است. با این وجود تا کنون تعریف مشخصی از این موضوع ارائه نشده است. پیش از این امیر بختیاری در باره تعریف این مفهوم و علت استفاده از آن در اظهارات فرماندهان یا آثار منتشر شده از سوی سپاه، از من سوال کرد که پاسخ آن را به خاطر ندارم. با توجه به استفاده از این مفهوم در کتاب «کالک های خاکی»، شامل خاطرات سردار  عزیز جعفری فرمانده محترم سپاه، که اخیراً منتشر شده است، این موضوع مجددا از سوی امیر بختیاری مورد پرسش قرار گرفت که به ایشان عرض کردم؛ سپاه پس از حمله عراق ادراکی از جنگ و شیوه دفاع و حمله به دشمن داشته است و برای تمایز آن با روش ارتش، از عنوان جنگ انقلابی در برابر جنگ کلاسیک، استفاده کرده است. با نظر به ملاحظات یاد شده، این پرسش وجود دارد که؛ منظور از جنگ کلاسیک چیست و چرا از این مفهوم برای تبیین بخشی از تحولات جنگ ایران و عراق استفاده می شود؟

 در آثار منتشر شده از سوی ارتش و یا سپاه، تا کنون هیچگونه تعریف مشخصی از مفهوم «جنگ کلاسیک» صورت نگرفته است. بنظر می رسد ارتش براساس نظام مفهومی و آموزشی، هر آنچه را که دانسته و به آن عمل می کند، بمثابه روشهای مرسوم، بمعنای جنگ کلاسیک می داند، و سپاه نیز تجربه جنگ با عراق و آموزهای حاصل از آن را، در برابر مفهوم جنگ کلاسیک و به گفته سردار رضائی فرمانده پیشین سپاه، «جنگ انقلابی» نام گذاری می کند.


ادامه مطلب

نقد و بررسی


   خلاصه نظرات تحلیلی نویسنده با برداشت از آنچه در متن گفتگو با خبرگزاری دفاع مقدس آمده، عبارت است از اینکه؛ »می شد به جنگ ادامه داد، امکانات مالی و انسانی وجود داشت، ولی آقای هاشمی به امام گزارش غلط داد و امام قطعنامه را پذیرفت. چون قطعنامه به امام تحمیل شد، لذا امام از تعبیر "نوشیدن جام زهر" استفاده کردند «.در واقع نقطه ثقل نظریه نویسنده محترم کتاب برای پاسخ به علت پذیرش قطعنامه از سوی امام، تحمیل آن از سوی آقای هاشمی، از طریق گزارش غلط به امام است. در ادامه بحث، نقد و بررسی نظریه یاد شده، بر اساس برداشت از «نقطه نظرات تحلیلی نویسنده محترم» انجام خواهد شد:

1) پرسش های طرح شده به عنوان انگیزه نویسنده برای تحقیق و پژوهش، بسیار اساسی و نیازمند پاسخ است اما کتاب «راز قطعنامه» فارغ از رویکرد و روش، تنها یکی از پاسخ های احتمالی به پرسش های اساسی درباره پایان جنگ است که با زحمات فراوان تهیه و با صداقت و شجاعت بیان شده است.

2) روش تحقیق کتاب چنانچه در متن گفتگو آمده است، بر اساس اسناد موجود شامل گفتارها و نوشتارها است. در واقع نویسنده هیچگونه تحقیق جدیدی مبنی بر گفتگو با مسئولین سیاسی- نظامی انجام نداده است. نظر به اینکه بسیاری از اظهارات مسئولین و یا آثار منتشر شده، تحت شرایط خاص بیان و یا نوشته شده است، باید برای پاسخ به پرسش های مورد نظر، تحقیق جدید به معنای گفتگو با مسئولین و محققین، همچنین مطالعه اسناد منتشر نشده در بایگانی وزارت امورخارجه، دولت، موسسه نشر آثار امام، سپاه و ارتش انجام می شد. اینگونه مباحث اساسی را نمی توان صرفاً به نقل و قولهائی که در شرایط خاصی بیان شده، مستند کرد، هر چند اهمیت و ارزش آنها محفوظ است.

3) انتصاب آقای هاشمی از سوی امام، بعنوان فرمانده عالی جنگ در سال 1362 و سپس بعنوان جانشین فرمانده کل قوا، از یکسو بیانگر اعتماد امام به آقای هاشمی است و از طرفی این حق را برای ایشان محفوظ می دارد که از وضعیت سیاسی، نظامی و اجتماعی کشور و جنگ، به امام گزارش بدهد. نویسنده محترم برای اثبات تحلیل خود از تحمیل پذیرش قطعنامه به امام از طریق گزارشهای غلط، باید اسنادی را ارائه کند که نشان بدهد گزارش آقای هاشمی غلط بوده است. در حالیکه نویسنده تنها به یک مورد از اظهارات امام به نقل از مرحوم حاج سیداحمد خمینی اکتفاء کرده است. در این زمینه باید گزارش اقتصادی کشور بررسی و با آمار و ارقام بیان شود.

4) نظر نویسنده کتاب این است که امام برای تصمیم گیری، به گزارش آقای هاشمی درباره وضعیت جنگ، بسنده کرده است و چون این گزارش ها غلط بوده است، پس پذیرش قطعنامه به امام تحمیل شده است. با فرض صحت این تحلیل، آیا تصمیم گیری امام به گزارش آقای هاشمی محدود بوده است؟ چه دلیلی برای اثبات این موضوع وجود دارد؟ آیا امام(ره) شخصاً این موضوع را بیان کرده است؟ در غیر اینصورت اگر نظر تحلیلی نویسنده است، بر اساس چه سندی جزو نقل قولهای آشکار، بیان شده است؟ علاوه بر این، آیا برای اثبات اینکه آقای هاشمی به امام گزارش غلط داده است، باید موقعیت، شخصیت و تیزهوشی امام را اینچنین محدود و مخدوش کرد؟! برابر اسنادی که وجود دارد امام از طریق سایر منابع و گزارشها،از جمله مرحوم سید احمد آقا، نسبت به مسائل جنگ اطلاع داشتند.

5) در حالیکه عرصه تحقیق و پژوهش، عرصه داده های اطلاعاتی، تفسیر و تحلیل است و نویسنده معترف است که همانند هر نویسنده دیگری «موضع جانبدارانه» دارد، علت تأکید بر اینکه؛ «من از حرف ها و مطالبی که زده و نوشته ام، لحظه ای عقب ننشسته و نخواهم نشست»، چیست؟ در حالیکه برابر توضیح آقای محسن رضایی، مقام معظم رهبری موضوع تحریف را در کتاب "راز قطعنامه" مورد تأیید قرار داده اند.

6) در عبارت پایانی گفتگو، این موضوع به مسئولین نسبت داده شده است که؛ «دنبال آن بودند که پایان جنگ سیاسی باشد، نه نظامی، جنگ با مذاکرات خاتمه یابد نه با شکست صدام». در عین حالیکه این موضوع بسیار مهم است که هدف ایران در جنگ چه بود و با چه روشی دنبال می شد و آیا به نتیجه رسید یا خیر؟، اما نتیجه گیری یاد شده بدلیل پیامدهای آن، بسیار سنگین است و باید تبعات اینگونه نتیجه گیریها را در نظر گرفت و برای آن، اسناد و مدارک ارائه کرد.

نتیجه گیری

1) در حالیکه اهتمام نویسنده کتاب برای پاسخ به پرسشهای اساسی درباره پایان جنگ، بسیار ارزشمند و قابل تقدیر است، اما برای انجام این مهم، نویسنده هیچگونه پژوهش عمیقی از شرایط سیاسی- نظامی و اقتصادی کشور و جنگ انجام نداده و تنها بر اساس نقل قولهای موجود و برخی آثار منتشر شده، اقدام به نگارش کتاب کرده است، در حالیکه پاسخ به پرسشهای اساسی جنگ نیازمند تحقیقات اساسی است.

2) بدون تردید درباره موضوعات اساسی جنگ در میان مسئولین کشور اختلاف نظر وجود داشته، اما از سوی امام مدیریت می‌شده است. تاکید بر این موضوع، علاوه بر اینکه موجب ترسیم درست از نقش و جایگاه امام در رهبری انقلاب و فرماندهی جنگ خواهد شد، موقعیت و نقش مسئولین سیاسی و نظامی کشور را بنحو صحیح و واقعی به تصویر خواهد کشید.

3) تلاش برای تحلیل مسائل جنگ در چارچوب مفهوم «خیانت مسئولین» و تاکید بر «دوگانگی میان امام و مسئولین»، حتی اگر از نظر سیاسی و اجتماعی موجب مخدوش شدن چهره مسئولین شود، به همان میزان رهبری هوشمندانه و مقتدرانه امام را مورد سئوال قرار خواهد داد. بنابراین در تحلیل مسائل اساسی جنگ، باید از مفهوم خیانت و شکاف میان امام و مسئولین اجتناب کرد، زیرا پذیرش قطعنامه 598 یک راز نیست، یک "مسئله" است. پاسخ به چرائی و چگونگی این مسئله، از طریق پاسخ سیاسی با تاکید بر خیانت مسئولین هیچ نتیجه ای برای فهم صحیح از واقعیات و چالشهای جنگ، برای نسل کنونی و آینده کشور، نخواهد داشت. بلکه بر پیچیده گیهای آن خواهد افزود.

4) مناقشه سیاسی درباره مسائل اساسی جنگ ایران و عراق، بجای تحقیق و گفتگو برای بهره برداری و درس آموزی از آن، نه تنها نسل آینده را از میراث جنگ و دستاوردهای آن محروم خواهد کرد، بلکه موجب بی‌اعتمادی نسل کنونی به مسئولین و مدیران کشور خواهد شد. علاوه بر این؛ آثار زیانبار برخورد نامناسب با تجربه جنگ، تدریجاً موجب ظهور پیامدهای ویرانگر و غیرقابل مدیریت در سطوح جامعه، برای دفاع مردمی در برابر جنگ آینده خواهد شد.

پایان 


  تجربه کنونی نسل حاضر در مشاهده وقایع بزرگ تاریخی و بحث و گفتگو درباره آن، کم نظیر است، زیرا علاوه بر ادراک و فهم واقعه تاریخی در زمان وقوع، روش مواجهه با واقعیات تاریخی را بجای کتاب، از طریق تجربه مستقیم، می آموزند.

یکی از مسائل اساسی در مواجهات تاریخی، مناقشه پیرامون کم و کیف برخی رخدادها و یا بررسی و تحلیل درباره آن می باشد. با این توضیح، ابتدا باید این پرسش را مورد بررسی قرار داد که؛ ماهیت مناقشات سیاسی درباره موضوعات تاریخی چیست؟

در این بررسی، فرض بر تفکیک " وقایع تاریخی " مانند سفر مک فارلین به ایران و یا میزان تخصیص منابع کشور برای جنگ، با " موضوع " روابط با آمریکا و یا نحوه پشتیبانی از جنگ است. هر دو موضوع، به لحاظ تجربی- مفهومی به هم پیوسته است. با این تاکید که، موضوعات بر گرفته از تجربه تاریخی در گذشته است و اکنون به مناقشات سیاسی تبدیل شده است. در واقع مناقشات سیاسی، نوعی روش برخورد با موضوعات و مسائل تاریخی است. لذا این روش از حیث نتایج آن، اهمیت دارد.

بنظر می رسد مناقشات بر روی موضوعات تاریخی، موجب انتشار اخبار و تحلیلهای جدید و در نتیجه شکل گیری نگرش جدید به وقایع تاریخی می شود. در این بررسی انتشار اطلاعات از وقایع تاریخی، موضوع بحث نیست، بلکه مسئله اساسی نحوه برخورد با موضوعات برگرفته از تجربه تاریخی و تاثیر آن بر فهم از واقعه تاریخی است. بر پایه ملاحظات یاد شده، تاثیر مناقشات سیاسی بر روی دو موضوع تاریخی، بررسی خواهد شد.

با اتمام جنگ ایران و عراق، نظر به نتایج حاصل شده در ماههای پایانی جنگ، مسئله پشتیبانی کشور از جنگ و متقابلاً توانایی سپاه برای دستیابی به پیروزی نظامی، موجب مجادله میان آیت الله هاشمی رفسنجانی فرمانده عالی جنگ و دکتر محسن رضایی فرمانده پیشین سپاه، در چارچوب نظرات سیاسیون و نظامی ها، صورتبندی شد. علاوه بر این، مناقشه درباره سفر مک فارلین به ایران و جزئیات آن، گرچه از مدتها قبل مطرح بود، ولی دو موضوع دامنه این مباحث را گسترش داد: نخست؛ بحث درباره میزان اطلاع امام از سفر مک فارلین به ایران و دیگری؛ نقش اشخاص مختلف از جمله دکتر روحانی رئیس جمهور کنونی است که با پخش cd فیلم " من روحانی هستم"، شکل جدیدی به خود گرفت. بخشی از تاثیرات مناقشات سیاسی درباره دو مسئله یاد شده، موجب نتایج زیر شده است:

1- نامه بکلی سری فرمانده وقت سپاه درباره نیازمندیهای ادامه جنگ، از سوی آقای هاشمی منتشر شد.

2- اطلاع کامل و دقیق امام از مذاکرات با آمریکا، از سوی آقای هاشمی (روزنامه اعتماد-29/2/1393- ص3) و آقای کنگرلو (روزنامه شرق-4/3/1392 ص6) تصریح و مورد تائید قرار گرفت.

هر چند انتشار اسناد و اطلاعات درباره دو موضوع یاد شده، به لحاظ تاریخی ضروری و بسیار حائز اهمیت است و نمی توان نسبت به اصل آن خُرده گرفت، ولی نحوه برخورد و نتایج آن، موجب نوشتن یادداشت حاضر، در پاسخ به این پرسش است که؛ نتایج مجادلات و انتشار اطلاعات و اسناد در موضوعات مورد مناقشه میان آقایان هاشمی و رضایی، همچنین درباره سفر مک فارلین و نقش اشخاص از جمله آقایان هاشمی و روحانی، مهمتر از همه میزان اطلاع امام از این سفر، چه بود؟ به عبارت دیگر نتیجه حاصل از این مناقشات، با انتشار اطلاعات جدید چه بوده است؟

با فرض اینکه لازمه بررسی حوادث تاریخی، دستیابی به اطلاعات است و بر اثر این نوع مناقشات، اطلاعات جدیدی نیز منتشر می شود، به نظر می رسد باید از مناقشات سیاسی و نتایج آن راضی بود. اما با در نظر گرفتن برخی ملاحظات دیگر، از جمله تأثیر اطلاعات و تحلیل های تاریخی در نزد مخاطبان، شامل عاملان و شاهدان واقعه، با نسل پس از آن، می توان موضوع را از جهت دیگری بررسی کرد.

در چارچوب رویکرد جامعه شناختی، درباره نحوه شکل گیری و تغییر افکار عمومی در ایران، دو ملاحظه وجود دارد: نخست اینکه افکار عمومی در ایران، بیشتر در درازمدت و تحت تاثیر رخدادهای جاری سیاسی، باورهای دینی و ادبیات، شکل می گیرد. دوم آنکه برداشت اولیه از مسائل تاریخی، در نزد عاملان و شاهدان واقعه تاریخی، موجب نوعی تصلب ذهنی می شود. به این معنا که تغییر در برداشت اولیه، بدلیل تجربه و باورهای شخصی و یا بدبینی و بی اعتمادی، بسیار دشوار می شود. ضمن اینکه آگاهی های تاریخی در نزد مردم، بیشتر از طریق نقل و نه مطالعه کتب تاریخی، صورت می گیرد.

برپایه توضیحات یاد شده، چنین بنظر می رسد که؛ ایجاد تغییر از طریق داده ها و تحلیل های تاریخی، در شکل گیری و یا تغییر افکار عمومی، حداقل تاثیر آنی ندارد. البته این موضوع در نزد نسل جدید و نخبه گان، متفاوت است. با این توضیحات، تأثیر داده و تحلیل های تاریخی بر افکار عمومی، در واقع یک امری نسبی است، بدین معنی که در برخی موارد، مانند تغییر دیدگاه در نسل پیشین، بی تأثیر است ولی در موارد دیگری، از جمله در شکل گیری شالوده های فکری نسل جدید، موثر خواهد بود. با نظر به کارکرد مناقشات سیاسی در انتشار اطلاعات جدید، نمی توان مناقشات سیاسی درباره وقایع و موضوعات تاریخی را نقد و یا تخطئه کرد. بنابراین چه باید کرد؟

چنانکه اشاره شد، اصل انتشار اخبار، موضوع بحث نیست، بلکه روش آن، محل منازعه است. به نظر می رسد که با طرح این پرسش بهتر می توان موضوع را روشن کرد که؛ انتشار اخبار از طریق مناقشات سیاسی، چه کمکی به فهم مناسب از مسائل تاریخی می کند؟

با فرض اینکه اطلاعات جدید صحیح و مفید است، انتشار آن در فرآیند مناقشات، بیش از آنکه اصل واقعه، موضوع یا مسئله را روشن کند، با مناقشات سیاسی پیوند خواهد خورد و در نتیجه بجای وضوح بیشتر مسائل و رخدادهای تاریخی، کمک چندانی به فهم مناسب از حقایق و واقعیات تاریخی نخواهد کرد، بلکه منجر به پیچیده‌گی بیشتر خواهد شد. در واقع انتشار اخبار از طریق مناقشات سیاسی، موجب پیوستگی ملاحظات سیاسی با وقایع و مسائل تاریخی خواهد شد. ضمن اینکه مناقشات در شرایطی متفاوت از آنچه برای واقعه تصمیم گیری و اقدام شده است، طرح می شود.

با این فرض که مناقشات تاریخی بی پایان است و موجب اجماع درباره موضوعات و مسائل تاریخی نخواهد شد، همچنین بدلیل تاثیرگذاری مناقشات سیاسی، فهم مناسب از واقعه با موانع و دشواری بیشتری همراه خواهد شد، بنابراین پاسخ به پرسش مورد نظر در این یادداشت، چندان قانع کننده نخواهد بود و به بررسی بیشتری نیاز دارد. آیا باید پذیرفت مناقشات سیاسی درباره وقایع تاریخی، بعنوان بخشی از تاریخ واقعه، اجتناب ناپذیر است؟ در این صورت با پیامد و نتایج آن چگونه باید برخورد کرد؟ ملاحظه یاد شده چه تاثیری بر نحوه شناخت از وقایع تاریخی و فهم از آن خواهد داشت؟ آیا مناقشات تاریخی به روش سیاسی، پژوهشی و تبلیغاتی، ما را از تفکر درباره وقایع تاریخی باز نمی دارد؟




همه پیوندها