m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

  به گزارش خبر گزاری ایسنا؛ امیر سرتیپ احمدرضا پوردستان فرمانده نیروی زمینی ارتش، همزمان با 5 مرداد سالروز شکست منافقین در عملیات مرصاد گفت: «پس از پایان جنگ تحمیلی که حالت نه جنگ و نه صلح بر مرزها حاکم بود، منافقین فعالیتی را در مرزها انجام دادند و شهید صیاد شیرازی که در آن زمان به عنوان مسئول بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح مشغول فعالیت بود، احساس مسئولیت کرد و با شناخت خوبی که از منطقه و نیروها داشت، به پایگاه کرمانشاه رفت و با بالگرد 214 هوانیروز عملیات شناسایی از منطقه را انجام داد و در نهایت با ساماندهی و تدابیر ویژه خود با کمک و هدایت نیروها، ضربه مهلکی در عملیات مرصاد به منافقین وارد کرد و منافقین مجبور به عقب نشینی شدند. به دنبال این موضوع، منافقین منتظر فرصتی بودند تا صیاد شیرازی را به شهادت برسانند که سرانجام در 21 فروردین 78 موفق به انجام این کار شدند، در حقیقت دلیل اصلی ترور هم ضربه ای بود که به منافقین در عملیات مرصاد وارد شد.» با توجه به وجود برخی اشتباهات تاریخی در گزارش یاد شده، به برخی موارد به شرح زیر اشاره می شود:

الف) زمان عملیات مرصاد پنجم مرداد سال 1367 و قبل از برگزاری آتش بس میان ایران و عراق، و در اوج درگیری های نظامی و امنیتی بود، در حالیکه در اظهارات فرمانده محترم نیروی زمینی ارتش، به فعالیت منافقین «پس از پایان جنگ تحمیلی که حالت نه جنگ و نه صلح بر مرزها حاکم بود»، اشاره شده است.

ب ) شهید صیاد در زمان عملیات مرصاد، نماینده امام در شورایعالی دفاع بود. در حالیکه در اظهارات امیر پوردستان، از شهید صیاد بعنوان «مسئول بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح» نام برده شده است.

ج ) در این اظهارات؛ عقب نشینی منافقین در عملیات مرصاد به فعالیت های شهید صیاد نسبت داده شده است. با فرض اینکه به گفته ایشان شهید صیاد معاون بازرسی ستاد کل بوده، در حالیکه هیچ نیرویی تحت فرماندهی ایشان نبوده، چگونه امکان دارد عقب نشینی منافقین ناشی از عملکرد ایشان باشد؟ در حالیکه باید شکست منافقین را مستند به عملکرد نیروهای میدان نبرد و نه صرفاً به شناخت و یا شهامت کم نظیر شهید صیاد و حضور میدانی ایشان ارجاع داد.

                    شهید صیاد شیرازی

د ) درباره علت ترور شهید صیاد از سوی منافقین که به گفته ایشان در 21 فروردین سال 1367 انجام شد، این پرسش وجود دارد که؛ آیا شهید صیاد به دلیل نقشی که در عملیات مرصاد داشت، از سوی منافقین ترور شد؟

1- عملیات مرصاد در مردادماه سال 67 انجام شد، در حالیکه ترور شهید صیاد شیرازی در 21 فروردین سال 78، یعنی 11 سال بعد صورت گرفت. شهید صیاد در حالی ترور شد که تنها یک سرباز بعنوان راننده در اختیار داشت که آنهم در روز ترور، همراه وی نبود و هیچ فرد دیگری از وی محافظت نمی‌کرد. بنابراین در تمام این سالهای پس از عملیات مرصاد، سازمان مجاهدین خلق به شهید صیاد دسترسی داشت، اما نه تنها علیه ایشان، بلکه هیچ عملیاتی را با هدف انتقام از کسانی که در عملیات مرصاد شرکت داشتند، انجام نداد. زیرا رفتار این سازمان تحت کنترل عراق بود و صدام بدنبال اقدام امنیتی در ایران نبود. با این توضیح، ترور شهید صیاد از سوی منافقین، ارتباط مستقیم با نقش ایشان در عملیات مرصاد نداشت. برابر اسنادی که با دستگیری عامل ترور شهید صیاد و بعدها با سقوط صدام بدست آمد، اقدام منافقین برای ترور شهید صیاد، سفارش صدام و در واکنش به اقدامی بود که با ترور فرزند وی «عدی» صورت گرفت. برابر این اسناد، صدام ترور آیت الله هاشمی رفسنجانی را پیشنهاد می کند که منافقین بدلیل ناتوانی برای عبور از حلقه حفاظتی ایشان، ترور شهید صیاد را بعنوان یک هدف انتخاب کرد. در این زمینه گفتگوی افسر سرویس عراق با نماینده سازمان که از نوار شماره 70 پیاده شده، قابل توجه است:

افسر سرویس عراق: آیا شما عملیات ترور علیه مسئولین نظام خمینی را کنار گذاشته اید؟

داوری نماینده سازمان: در حال حاضر کنار گذاشته ایم. چون پس از چند عملیات، مسئولین درجه 1 نظام از حفاظت بسیار بالایی برخوردار شدند و در حال حاضر مسئول ایرانی درجه 3 هم دارای 15 محافظ است(؟!)

افسر سرویس عراق: ائمه جمعه تهران مثل هاشمی رفسنجانی که در زمان مشخصی وارد آنجا می شود، حتماً در مسیرها نقطه ضعفی که بتوان رخنه کرد وجود دارد (تمایل افسر سرویس عراق را نشان می دهد که او را هدف قرار دهید)

داوری نماینده سازمان: رفسنجانی نیروی محافظ زیاد دارد و هیچ وقت تحرکات و ترددهایش به یک شکل نیست. حتی با آمبولانس و وانت هم تردد  می کند.

   در گفتگوی ژنرال حبوش، رئیس سازمان مخابرات عراق  با مسعود رجوی که از نوار شماره پنج پیاده شده است نیز نکات قابل ملاحظه ای وجود دارد. حبوش در این ملاقات به رجوی می گوید: «اگر اهدافی را ما مشخص کردیم و از مجاهدین خواستیم آن را انجام دهند، باید این کار را انجام دهند چون من از شما در اینجا (عراق) حمایت می کنم و در این وقت باید شما نیز این کار را انجام دهید تا من بتوانم آن کسی را که به عراق برای زدن مجاهدین می آید، ضربه بزنم و آنچه که من فهمیدم این است که بعضی اهداف را شما مایل نیستید روی آن عمل کنید و مخالف آن هستید ... برادر مسعود (رجوی) به تو می گویم که ما سر هر مسئله که به توافق برسیم، با شما خواهیم بود در اجرای آن. اما اگر به شما گفتیم ایست (عملیات متوقف شود)، باید شما علت آن را بدانید تا برای شما ابهامی پیش نیاید و نباید به شما بگوییم ایست و شما علت آن را ندانید و در ابهام باشید. با توجه به دشمن مشترک، چه بسا در آینده نزدیک با توجه به ایده و چشم انداز مخابرات، شما را برای مأموریت هایی مکلف کنیم. منبعد بعنوان یک تیم کار می کنیم یعنی از شما کارهایی را خواهیم خواست.»

   رجوی نیز در  بخشی از این گفتگو، مسئولیت ترور شهید صیاد را پذیرفته و می گوید: « آنچه در خصوص عملیات که گفته می شود و عدم انجام آن از طرف مجاهدین باید بگویم، بعد از جریان عملیات صیاد شیرازی و تصفیه و زدن او، برادران مخابرات تعدادی اهداف و درخواست های عملیاتی به ما دادند که ما آنها را قبول کردیم و تمام آن را انجام دادیم.»

2- سردار غلامعلی رشید درباره چگونگی حضور شهید صیاد در عملیات مرصاد می گوید: « غروب روزی که منافقین حمله کرده بودند، به همراه آقای شم‌خانی می خواستیم از تهران به کرمانشاه برویم. آقای شم‌خانی معاون اطلاعات و عملیات ستادکل قوا بود و من جانشین او و در مرکز فرماندهی سپاه داشتیم اخبار را دنبال و پیگیری می کردیم. به شم‌خانی پیشنهاد کردم که شهید صیاد را با خود ببریم و نکته ای که در ذهن من بود این بود که؛ ایشان با هوانیروز آشنایی دارد و می توانیم از توانمندی‌های هوانیروز علیه منافقین بهره‌گیری کنیم. من زنگ زدم به ایشان و قبول کرد. 3-2 ساعت بعد در فرودگاه حاضر شد و من با ایشان به وسیله یک فروند فالکن سپاه به کرمانشاه رفتیم. ساعت بین 11 الی 12 شب رسیدیم و آقای شم خانی دیرتر از ما آمد. ایشان با هواپیما رفته بود همدان و تا کرمانشاه بصورت زمینی آمد. شب دور هم جمع شدیم و قرار شد صبح زود شهید صیاد برود هوانیروز که آنها را آماده کند. شهید صیاد در آن شرایط سمت فرماندهی نداشت و از نیمه سال 65 به بعد، صرفاً نماینده امام در شورای عالی دفاع بود. در آنروز حکمی از آقای شم خانی گرفت که برود اصغر مقدم (احمدی مقدم فرمانده سابق ناجا) را پشت ارتفاعات چهارزبر، معرفی کند. فرماندهان پشت خاکریز چهارزبر؛ احمدی مقدم، شهید شوشتری و دانشیار بودند.»

3- شهید صیاد نیز در کتاب خاطرات خویش با عنوان «ناگفته های جنگ» نوشته احمد دهقان، در این باره می‌گوید: «ساعت 5/8 شب معاون عملیات ستادکل (رشید) به من زنگ زد و گفت: بیا برویم منطقه. گفتم: اول یک حکمی بنویسید که من رفتم آنجا، نگویند تو چکاره ای؟ درست است که نماینده امام هستم، ولی نمایندگان امام از نظر فرماندهی، نقشی ندارند. گفت: هر حکمی بخواهی، بگو ما می نویسیم.»

4- نقش شهید علی صیاد شیرازی در جنگ، نه به اعتبار شهادت، بلکه به اعتبار سهم او از مجاهدت‌ها و رنج‌های خالصانه ای که متحمل شد و روح زخم خورده اش به لقاء حق تعالی پیوست، همواره باید بازبینی و مورد تحلیل و تجلیل قرار بگیرد. شهید صیاد به دلیل تفکر و عملکردی که در تحولات امنیتی کردستان، همچنین نقشی که در ارتش و در جنگ داشته است، شایسته بهترین تقدیر است، اما نیازمند تجلیل از طریق تحریف تاریخ نیست!!

5- اینجانب با این ملاحظه و تأکید بر ضرورت بازبینی نقش شهید صیاد شیرازی در هویت و قدرت‌یابی ارتش در انقلاب و جنگ، یادداشت حاضر را نوشتم، زیرا امروز نسل جوان کشور، بجای مشاهده گزاره‌های تحریف آمیز و یا مبالغه گویی درباره شهدا، نیازمند آشنایی و تجزیه و تحلیل درباره عملکرد آنها است، تا موجب طرح این پرسش در ذهن آنها نشود که؛ یک سرهنگ(شهید صیاد) چگونه در جنگ ارتش را اداره می کرد و یا یک روزنامه نگار (شهید باقری) چگونه از فرماندهان ارشد سپاه در جنگ شد؟!


     شکل گیری حوادث سیاسی- امنیتی در نیمه اول سال 1360،  با وجود آنکه زمینه ها و علل مختلفی داشت، اما بر اثر تلاقی حوادث 7 تیر با شهادت شهید بهشتی و بخشی از کادرهای انقلاب و 8 شهریور با شهادت رئیس جمهور و نخست وزیر، به همراه تداوم حضور نیروهای عراقی در مناطق اشغالی، بمعنای ظهور بحران مخاطره آمیز برای موجودیت سیاسی و تمامیت ارضی کشور بود. هم اکنون با گذشت زمان و آشکار شدن نتایج رویارویی ها، تبیین وضعیت سیاسی و امنیتی کشور تا اندازه ای آسان شده است، اما نظر به دشواریهای تصمیم گیری در چنین شرایطی، بهره برداری از درسهای آن، از طریق بازبینی رخدادهای تاریخی ضروریست. با این توضیح این پرسش وجود دارد که؛ راهبرد بازیگران مختلف برای برون رفت از بحران، چه بود و چه نتیجه ای داشت؟

   بررسی حاضر با فرض وجود سه بازیگر شامل: امام خمینی بعنوان رهبر انقلاب، بنی صدر بعنوان رئیس جمهور و فرمانده کل قوا و همچنین عراق بعنوان متجاوز و اشغالگر، انجام خواهد شد. برابر اخبار و گزارشاتی که وجود دارد، در این دوره زمانی، نقش آمریکا در داخل ایران به دلیل تغییر رئیس جمهور آمریکا، با انتخاب ریگان از حزب جمهوریخواه، بجای کارتر از حزب دمکرات، و ضرورت طی شدن فرآیند طراحی استراتژی جدید در برابر ایران، در مقایسه با فرانسه، کمرنگ بود. در واقع فرانسه در این دوره بدلیل ارتباطی که با بنی صدر، حزب دمکرات و سایر بازیگران داخلی داشت، فعال‌تر بود. چنانکه مسعود رجوی برای انتخاب استراتژی جدید، و انتقال سازمان مجاهدین خلق از فاز سیاسی به نظامی، با خروج پنهانی از کشور در زمستان سال 1359، به فرانسه سفر کرد و برای تشدید درگیریهای امنیتی، حمایت فرانسه را بدست آورد.

  در ادامه بحث، ضمن اشاره کلی به راهبرد بازیگران سه گانه، در بحران سیاسی و امنیتی کشور، نتیجه نهائی بعنوان جمع بندی توضیح داده خواهد شد.

1) عراق پس از ناتوانی در کسب پیروزی نظامی در برابر ایران و ناتوانی از ادامه پیشروی در خاک این کشور، بجای اتمام جنگ و یا عقب نشینی به مرزهای بین المللی، در خاک ایران مستقر شد تا با تکیه بر اهرم زمین، اراده سیاسی خود را بر ایران تحمیل نماید. گسترش بی ثباتی سیاسی در کشور و ناتوانی نظامی ایران برای آزادسازی مناطق اشغالی، موجب امیدواری عراق برای کسب امتیاز از ایران، از طریق حفظ مناطق اشغالی و تماس با گروههای سیاسی در ایران شد.

2) بنی صدر بعنوان رئیس جمهور و فرمانده کل قوا، پس از حمله عراق به ایران و به موازات اداره کشور، درگیر مسئله جنگ شد. پیوستگی دو مسئله یاد شده، موقعیت بنی صدر را به چالش گرفت. شکست های نظامی در عملیات‌های چهارگانه، متکی بر نیروهای نظامی ارتش و برخی از نیروهای دواطلب مردمی و سپاه( عمدتا در عملیات نصر در15 دیماه 59)، موقعیت سیاسی بنی صدر را به مخاطره انداخت. بنی صدر برای برون رفت از این وضعیت، از طریق تشدید درگیری های سیاسی در داخل کشور،( با حادثه 14 اسفند در دانشگاه تهران)، عملاً رهبری اپوزیسیون را که ترکیبی از نیروهای مختلف سیاسی بود، برعهده گرفت. بنی صدر تصور می کرد به دلیل برخورداری از موقعیت قانونی و رسمی، همچنین حمایت بخشی از جامعه و گروههای سیاسی، می تواند با برخورداری از حمایت خارجی، اوضاع سیاسی را در داخل کشور به سود خود تغییر دهد. بنی صدر در طراحی راهبردی، در واقع ناتوانی فردی خود را برای اداره جنگ، متکی بر نیروهای ارتش و با نادیده گرفتن سایر ظرفیتهای موجود، به بحران سیاسی و امنیتی در داخل کشور تبدیل کرد. هزینه های این ریسک مخاطره آمیز نه تنها آینده سیاسی بنی صدر را به مخاطره انداخت، بلکه تداوم حیات سیاسی نظام برآمده از انقلاب را نیز، در معرض تهدیدات اساسی قرار داد.

3) امام خمینی بعنوان رهبر انقلاب، با وجود تاکید بر اصلی بودن مسئله جنگ در مقایسه با سایر مسائل، همچنین تمایل به حفظ بنی صدر بعنوان رئیس جمهور قانونی در ساختار سیاسی کشور، پس از مشاهده رفتار بنی صدر در ارتباط سیاسی با گروههای مختلف به ویژه مجاهدین خلق، دو گزینه داشت: گزینه نخست؛ حل مسئله جنگ به عنوان تهدید خارجی، از طریق توافق با عراق و سپس تمرکز بر مسائل داخلی بود. گزینه دوم؛ حل مسائل سیاسی به عنوان تهدید امنیتی در داخل و سپس حل مسئله جنگ با کسب پیروزی نظامی بود. برابر مواضع و رفتار امام در خردادماه سال 60، با وجود آنکه از نظر امام جنگ مسئله اصلی بود، ولی امام برای حل آن، گزینه دوم را انتخاب کرد. به این معنا که تهدید امنیتی را در تقدم نخست قرار داد، تا پس از حل آن با تهدید خارجی مواجهه شود.

نتیجه:

   امام خمینی از طریق فراخوانی مردم و نیروهای انقلاب به صحنه سیاسی کشور، ضمن خنثی کردن استراتژی بنی صدر برای اتکاء به مردم و بکارگیری تمامی نیروهای سیاسی در داخل، سازوکارهای قانونی و زمینه های سیاسی- اجتماعی حذف بنی صدر را فراهم کرد. در حالیکه عراق در انتظار آشکار شدن نتایج بحران سیاسی-امنیتی در داخل ایران بود، با حذف بنی صدر و برقراری ثبات سیاسی در کشور، زمینه بسیج نیروهای مردمی برای مشارکت در جنگ فراهم و در حالیکه عراق در غافلگیری بسر می برد، ترکیب جدید قدرت نظامی ایران، با حضور گسترده نیروهای بسیج، سپاه و ارتش، زمینه آزادسازی مناطق اشغالی فراهم شد.


  سازمان مجاهدین خلق برای تبیین استراتژی مبارزه با رژیم شاه، ابتدا ماهیت ساختار سیاسی حكومت را تحلیل و به این نتیجه می‌رسد كه ساختار سیاسی برآمده از كودتای 3 اسفند 1299 رضاخان و 28 مرداد سال 32 محمدرضا، دچار دو عارضه است:‌ نخست،‌ شكاف میان ساختار سیاسی با جامعه و در واقع عدم مشروعیت‌، و دیگری وابستگی به خارج‌.

   از نظر سازمان، ماهیت و مشخصه های قدرت رژیم پهلوی، استبدادی و وابسته بود. ملاحظات یاد شده در روابط خارجی و سیاستهای داخلی رژیم پهلوی دو نتیجه داشت: امتیاز به خارج- سركوب‌گری در داخل. با بررسی های انجام شده در نشست سی نفره مركزیت سازمان در سال 1347، این نتیجه گیری حاصل شد كه رژیم ایران، پلیسی است و لذا برای توده‌ای كردن مبارزه و شكستن سد یأس، باید جو پلیسی را شكست و ثبات سیاسی رژیم را از بین برد و چنین كاری تنها با عملیات مسلحانه امكان‌پذیر بود. (پیدایی تا فرجام، جلد1، ص367) بر پایه ملاحظات یاد شده، سازمان "مبارزه از شهر به روستا" را با انتخاب مناطق استراتژیك، بمنظور پیروزی نهایی، از طریق تشكیل ارتش آزادی‌بخش و جنگ چریك- روستایی، مورد تأكید قرار داد.

   از نظر سازمان، تضاد اصلی حاكم بر جامعه، تضاد خلق و امپریالیسم بود و حل آن و پیروزی، با مبارزه قهرآمیز توده‌ای در درازمدت ممكن بود. (همان، ص368) و یك گروه كوچك از افراد از طریق جنگ پارتیزانی، می‌توانست اساس انقلاب باشد. (همان، ص315)‌

  سازمان مجاهدین در این دوره، تحت تأثیر تجربه انقلاب‌های كوبا، الجزایر و فلسطین و پیروزی آنها، با بررسی شكست جنبش‌های معاصر، به این نتیجه رسید كه روش مبارزه علمی نبوده است. همچنین سازمان تحت تأثیر ماركسیست‌ها به این نتیجه رسیده بود كه تحقق خط‌مشی، بدون سازمان‌دهی نمی‌شود. در واقع میان تحقق خط‌مشی و سازمان‌دهی همبستگی وجود دارد. (همان،ص33) له‌دوان از استراتژیست‌های ماركسیست، و رهبران سابق حزب كمونیست می‌گوید: قدرت ما، در سازمان‌دهی ما نهفته است. از نظر سازمان كلیه حركت‌ها، از جمله جنبش 15خرداد به رهبری امام، به دلیل فقدان سازمان‌دهی، شكست خورده ارزیابی می‌شد. برابر این تحلیل، سازمان عملاً از جنبش به رهبری امام و روحانیت فاصله گرفت.

  بر اساس این ملاحظات، سازمان خودش را مجهز به روش‌ علمی مبارزه می‌دانست و این را لازمه "پیشتازی" در مبارزه فرض می‌كرد. این تصور "قدرت‌مندی" ضمن اینكه موجب نادیده گرفتن سایر جریانهای مبارز، از سوی سازمان می‌شد، در عین حال دو عارضه خطرناك به همراه داشت: نخست رقابت با سازمان چریك‌های فدایی خلق و احساس خود‌ كم‌بینی در برابر آنها بود. ‌شاید همین موضوع، در تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان و ماركسیست شدن اعضای آن، نقش داشت. چنان‌كه خاموشی به نقل از ناصر جوهری می‌گوید: "سازمان پس از بررسی معضل‌ها و ریشه‌یابی شكست‌های قبلی، بخصوص ضربه سال 50 ، به این نتیجه رسید كه علت آنها و ضمناً علت عدم تحرك بیشتر بچه‌ها، آن ایده‌آلیسمی است كه به نام مذهب و خدا در ذهن‌شان انباشته شده است، لذا سازمان، ماركسیست را انتخاب كرد. (همان، ص22)‌

  علاوه بر این، سازمان از پیروزی بر رژیم شاه تصور ساده‌انگارانه‌ای داشت و قدرت اطلاعاتی - امنیتی رژیم شاه را تحقیر می‌كرد. چنان‌كه برای عملیات سال 50 ، برای ترور شاه، چنین تحلیل می‌شد كه "رژیم، عملكرد نهادی ندارد و متكی به شاه است. اگر شاه ترور شود، ارتش دچار اختلاف می‌شود. همچنین تصور می‌شد ساواک كاره‌ای نیست و اطلاعاتش را از سیا می‌گیرد. در حالیکه تصورات سازمان در این زمینه، كاملاً ذهنی بود. بدیع‌زادگان در نامه زندان به این موضوع اشاره و درباره علت آن می‌نویسد: دید ذهنی ما در مورد عملیات، گنده‌ بینی بود. *‌(همان، ص702)

  همچنین برداشت سازمان از به صحنه آمدن مردم غلط بود، چنان‌كه برخی از دستگیری‌های اعضای سازمان از سوی مردم انجام می‌شد. محمد باقر عباسی هنگام فرار از صحنه درگیری، بر اثر پرتاب پیت حلبی توسط یك نجار و توسط مردم دستگیر و طناب‌پیچ تحویل داده شد. (همان، ص366)‌

  بن‌بست و شكست‌های پی‌در‌‌‌پی در روند مبارزه، سازمان را از درون دچار گسیختگی كرد. زیرا علاوه بر لو رفتن و دستگیری نیروها توسط ساواک، تغییر مواضع ایدئولوژیک نیز موجب سرخوردگی و ترور اعضا شد. به همین دلیل در سال 56 در مركزیت سازمان، ضرورت تغییر مشی چریكی مورد بحث قرار گرفت.(همان، ج2، ص295)

   تقی شهرام در بهار 56 تحلیل دوران ركود جنبش انقلابی را طرح كرد كه به "تز ركود" یا "تئوری ركود" مشهور شد (همان، ص296) چنین استدلال می‌شد كه چند برابر شدن قیمت نفت و رونق اقتصادی و بهره‌مندی مردم، موجب ركود و پس‌رفت موج انقلاب است. (همان)‌ از نظر سازمان شرایط اجتماعی لازمه پیروزی بود و این شرایط نیز مساعد نبود، لذا گفته می‌شد: درست است كه بدون دست زدن به یك مبارزه مسلحانه، امكان پیروزی بر دشمن غداری هم چون امپریالیسم جهان‌خوار (به سركردگی امپریالیسم امریكا) نیست، ولی نكته مهم‌تر این است كه این مبارزه در صورتی می‌تواند پیروز باشد كه مبتنی بر یک تحلیل مشخص از شرایط اجتماعی جامعه‌ای باشد كه مبارزه در آن صورت می‌گیرد. (همان، ص320)‌

  سازمان بر اساس تئوری دوران ركود جنبش انقلابی، در سال1356 به نتیجه رسید رهبری به دو بخش تقسیم شود: بخشی به خارج از كشور برود و بخش اجرایی و سیاسی در داخل بماند. در نتیجه تقی شهرام و چند نفر از كادر رهبری به خارج رفتند. سازمان در سال 56 در شرایطی از مبارزه سرخورده شد و خط‌مشی مسلحانه را به دلیل شرایط اجتماعی كنار گذاشت كه خیزش مردمی علیه رژیم شاه در همین سال آغاز شد و به فاصله یك سال رژیم شاه سرنگون شد. بر خلاف سازمان كه به "مبارزه و سازمان" تاكید داشت، امام "اسلام و مردم" را مورد توجه قرار داد و به این موضوع كاملاً واقف و وفادار بود؛ به همین دلیل ایشان معتقد بود، سازمان به اسلام اعتقاد ندارد و اسلام را ملعبه كرده است. (همان، ص522) امام در ملاقات، در شهر نجف به اعضای سازمان توصیه كردند: "خط‌مشی مسلحانه را رها كنند، زیرا آنها را هلاک خواهد كرد." ولی سازمان به دلیل جزمیت و تصلب فكری و عملی، همراه با توهم قدرت‌مندی، و مهمتر از آن فاصله گرفتن از مردم، به نظرات امام توجهی نكرد. ادامه دارد ...




همه پیوندها