m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

  این باور عمومی به صورت تدریجی شکل گرفته است که، فهم اولیه از جنگ از سوی عاملان و شاهدان واقعه، در مقایسه با فهم ثانویه از سوی نسل پس از جنگ، دقیق و صحیح‌تر است. پیش فرض یاد شده، مبنی بر ترجیح فهم اولیه از جنگ، موجب تأکید بر ضرورت روایت وقایع جنگ از سوی نسل جنگ، از طریق تاریخ شفاهی و یا بیان خاطرات شده است. در عین حال فرض من بر این است که فهم از جنگ ثابت و قابل تفکیک نیست، بلکه بهم پیوسته و در حال تغییر است. با این توضیح، این پرسش وجود دارد که؛ آیا کسانیکه عامل یا شاهد واقعه جنگ بودند، از فهم دقیق و برتری در مقایسه با کسانیکه حضور نداشتند، برخورداند؟

   پاسخ به پرسش پیش گفته، بسیار دشوار، پیچیده و مجادله برانگیز است، زیرا پاسخ اولیه و بدیهی به پرسش یاد شده، این است که؛ کسانیکه در زمان واقعه حضور و نقش داشتند، از فهم دقیق و برتری برخوردارند و به همین دلیل، باید محل رجوع قرار بگیرند. در این بررسی فرض بر این است که فهم اولیه از واقعه در زمان وقوع، با فهم ثانویه از آن، تفاوت دارد، اما این تفاوت، الزاماً به معنای ترجیح و برتری فهم اولیه در برابر فهم ثانویه نیست.

   برای واکاوی مسئله یاد شده، باید سازوکارهای شکل گیری فهم، همچنین مفهوم واقعه را بازتعریف کرد. فهم گرچه در نسبت با واقعه شکل می گیرد ولی میزان دقت و صحت آن، برای مقایسه میان فهم اولیه و ثانویه، بر اساس عینیت واقعه قابل سنجش نیست. مسئله مهم و قابل توجه این است که؛ در زمان وقوع رخدادهای تاریخی، شاهدان و عاملان با ادراک تجربی در برابر وقایع مواجه هستند. به این معنا که به صورت تدریجی، در بستر زمان و شرایط، درگیر جزئیات رخدادها شده و آن را از طریق تجربه ادراک می کنند، غلبه رخدادها از یکسو و مواجه تدریجی و جزئی با وقایع از سوی دیگر، مانع از فهم کلیات وقایع تاریخی خواهد شد. چنانچه نتایج تمامی واکنش های فکری- عملی در درون واقعه، با گذشت زمان آشکار می شود، بدون اینکه هیچ گونه فهم اولیه و جامعی از فرآیند و نتایج نهایی آن، وجود داشته باشد.

   در صورت صحت توضیحات یاد شده، آنچه در زمان وقوع رخدادهای تاریخی مانند جنگ و انقلاب صورت می گیرد، ادراک تجربی در مواجهه فکری- عملی با جزئیات و به صورت تدریجی است، بدون اینکه نتیجه نهایی آن روشن باشد. بنابراین فهم از نتایج و کلیات وقایع، در زمان وقوع حاصل نمی شود، بلکه با گذشت زمان، صورت کلی وقایع و ابعاد آن، با آشکار شدن نتایج روشن می شود. بعنوان مثال در زمان حمله عراق یا تصمیم گیری برای ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، همچنین اتمام آن با پذیرش قطعنامه 598، نتایج کلی حاصل از واقعه جنگ، ادامه و اتمام آن، روشن نبود، بلکه تنها مواجهه با مجموعه ای از رخدادها در مناطق مختلف و یا تصمیم گیری برای ادامه یا اتمام جنگ، در زمان و لحظه خاص مسئله اصلی بود، اما با گذشت زمان، ابعاد حمله عراق و نتایج آن، همچنین پیامدهای ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و پایان آن با پذیرش قطعنامه 598 آشکار شد. حال با این توضیح، فهم از واقعه حمله عراق، یا ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، همچنین پایان آن، برای عاملان و شاهدان در زمان وقوع، به نحو کامل و دقیق تری امکان پذیر بود، یا اکنون که نتایج و ابعاد همچنین پیامدهای آن روشن شده است؟

   هم اکنون بخشی از تلاش های پژوهشی از طریق بررسی اسناد، بحث و گفتگو و استفاده از تاریخ شفاهی و یا زندگی نامه نویسیِ خودنوشت یا دیگر نوشت، با چه هدفی صورت می گیرد و چه نتیجه ای دارد؟ آیا غیر از این است که برای فهم کامل و دقیق‌تر وقایع تلاش می شود؟ اگر این مهم در زمان واقعه تحقق یافته، پس هدف از گفتار و نوشتار، همچنین تحقیقات و بحث و گفتگوها چیست؟ مهمتر آنکه؛ چرا سخن شاهدان و عاملان و نظرات آنها در طول زمان، تغییر کرده است؟ آیا این تغییر، بمعنای تبدیل ادراک تجربی از جزئیات رخدادها در زمان وقوع و بازبینی آن پس از گذشت زمان، برای رسیدن به فهم دقیق و عمیق‌تر نیست؟

   در این یادداشت تلاش کردم ضمن تاکید بر اهمیت گفتار و نوشتار عاملان و شاهدان وقایع تاریخی جنگ ایران عراق تنها با طرح مسئله در باره تفاوت زمان وقوع واقعه و پس از آن در فهم کامل و دقیق از رخدادهای جنگ، زمینه را برای بحث و گفتگو درباره این موضوع فراهم کرده باشم. امید است با مشارکت دوستان و مخاطبان عزیز، صورت مسئله «فهم از واقعه جنگ و تفاوت آن در دو زمان مختلف»، مورد بازبینی قرار بگیرد.

ادامه دارد ....


جنگ پژوهی ؛ یا بازنگری در مبانی پژوهش؟

نادر نوروزشاد


یکصدمین نوشته درودیان؛ دعوتی بود و فراخوانی برای نوشتن درباره جنگ، به طور عام و جنگ عراق و ایران به طور خاص. درودیان که در بین راویان مرکز، (مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، یا همان مرکز تحقیقات جنگ سابق)، به تحلیلگری بیشتر گرایش دارد، برای پویش مسیر آینده خود اصرار دارد بر یافتن تحلیل جدید؛ هرچند که تحلیل سابقش را هنوز باورمند باشد.

سخن من شاید از جنس سخنانی نباشد که درودیان و دوستان دیگر بپسندند. زیرا من معتقدم نوگرایی، در علوم انسانی محصول نوع نگرش غربی به انسان و جامعه انسانی است و البته گرد و غبارش بر ما نیز می نشیند. باید دفع کنم این احتمال را که نوگرایی را اساسا بد نمی دانم. اما صرف نوگرایی و نواندیشی را به خاطر نو بودنش، نه مقدس می دانم و نه ارزشمند.

سبب طرح این بحث در اینجا را توضیح می دهم.

درودیان فرد با مطالعه ای است و نظریات صاحبنظران مختلف را درباره پدیده ای اجتماعی به نام جنگ، خوب خوانده و خوب می شناسد. آنقدر هم دارای جرات و شهامت بیان هست که نظریه ای غیر ازآن چه در اندیشه ی رایج ایرانیان است را بپسندند و بر اساسش تحلیلهای خود را استوار کند؛ اما در کشاکش این مطالعات نمی دانم آیا که به این سوال اساسی و بنیادین رسیده و آن را پاسخ داده یا نه، که اعتبار این نظریات و تئوری ها از کجا؟ از کدام روش؟ و تا کجاست؟ پاسخ به این سه پرسش، مقدمه ای است برای تسری فرضیات و نظریات و یافته ها به «جنگ عراق و ایران»

این که علوم انسانی ( به مفهوم رایج آن، و نه به مفهوم معرفتی اش) از مطالعه موارد و رخدادهای تاریخی؛ و تحلیل آن به روش استقراء و جمع بین مشاهدات و یافته های قبلی (در حوزه های روانشناسی و جامعه شناسی و اقتصاد و ..) حاصل شده، امر پنهانی نیست. یک پرسنده از خود می پرسد: اولین واقعه و رخداد بر چه اساسی شکل گرفت؟ نهاد آدمی چه داشت و دارد که چنین رخداد(هایی) از آن متبادر می شود؟ تحلیل رخداد ثانوی نیز بر همین منوال است. آن دومی چه تشابهی و چه تفاوت و اختلافی با اولی داشت؟ سومی و آخری؟ آیا به زمان حاضر که می رسیم، هیچ چیز جدیدی از آدمی و آدمیان متبادر نخواهد شد؟ آیا همه ابعاد نهان در نهاد آدمی را یافته ایم؟ و اگر به گزاف مدعی شویم که آری، آیا شناخت ما از پدیده ها با حقیقت آن چه رخ داده یکی است؟ به عبارتی دیگر، به فرض که قوانین پیدایی و بروز یک جنگ را به تمامی یافته باشیم، آیا انطباق مصداقی ما بر جنگ خاصی می تواند خالی از اشتباه باشد؟

انسان، سازنده تمدن خویش است. تمدنها با همه اختلافات و رنگارنگی شان، از عناصر اولیه و ساده ای در نهاد انسان شکل می گیرند. همچون طبیعت رنگارنگ که در زمین و دریا و هوا؛ همان یکصد و چند عنصر، زیربنای آن است. شناخت عناصر، و خواص آن،و نحوه ترکیب و تعاملشان با هم، داستانی پایان ناپذیر است که هرگز راه تولید ماده ای جدید را نبسته است. انسانها نیز در نهاد خود، عناصری ثابت همچون عشق و نفرت و وفاداری و خویشخواهی و ... دارند که ترکیب آنها و نسبت ترکیبشان با هم متفاوت است و این تفاوتها است که پدیده اجتماعی می آفریند.

لب کلام اینجاست که یک نظریه پرداز اجتماعی، تنها می تواند به تحلیل ساختار مولکولی پدیده های موجود، یا احتمالی بپردازد و هرگز نمی تواند مدعی شود که هیچ پدیده اجتماعی دیگری در خارج از آن چه تاکنون یافته است، رخ نخواهد داد!

باور به این نکته، ما را در پذیرش فرید بودن پدیده ای به نام «جنگ عراق و ایران» کمک می کند و به دام انطباق زورآمیز آن با نظریات قبلی نمی افکند.

دیگر سخنم این است که: مطالعه موردی هر تحلیلگری از پدیده خاصی، الزاما نباید با مطالعات دیگران به نتیجه یکسان بینجامد. و هر بیننده ای از منظر نگاه خود، چنانچه درست دیده باشد، به برشی از آن پدیده و بعدی از آن نگریسته است.

به عنوان نمونه: من، عنصر محوری «تکلیف مداری» را در این سوی جنگ در همه جای آن پر درخشش می بینم. از شبی که غیوراصلی و یارانش برای «بازنگشتن» از اهواز بیرون زدند، تا روزی که گوینده رادیو، «پذیرش قطعنامه» را از اخبار اعلام نمود.

این عنصر را در غلبه دادن گروهی جوان بی تجربه، می بینم. در مقاومت دریاقلی در آبادان و گرفتاران در سوسنگرد، در حمله پر امید رزمندگان برای شکست حصر آبادان، در روز فتح خرمشهر، در عبور از مرز، در تصرف فاو، در کوچ به شمال غرب، در رویارویی های دریایی، در پروازهای هوایی ، همه جا می توان این حس را به کم و زیاد مشاهده کرد. بی آن که گرایش به «اخری تحبونها، نصر من الله و فتح قریب» را نادیده بگیرم.

این، تجربه من است از این سوی جنگ؛ نه من تنها تجربه گر جنگ عراق با ایران هستم و نه این، تنها تجربه ی من! اما در آن سوی جنگ، صدام است که او را به اندازه خودم و خودمان نمی شناسم و نمی شناسیم. او بازیگر اصلی و بلکه آغازگر خلق این پدیده بود. «سعی» می کنم، تا او را بر اساس الگوهای شناخته شده از ترکیب عناصر انسانهایی شبیه به او، درک کنم. این درک، هرچه بر عناصر نهادین انسانی متکی تر باشد، به واقع صدام نزدیک تر است.  پیچیدگی خلق و خوی آدمیان، مانع از ارجاع رفتارهایشان به خمیرمایه های اخلاقی شان نیست.

به بحث خود باز گردم؛ و جمع بندی کوتاهی تقدیم کنم:

تحلیل ها و نظریه های بدست آمده، از غربیان، درباره پدیده های اجتماعی نظیر جنگ، نه به طور کامل مردود است و نه قابل استناد و استفاده در هر پدیده جدید دیگر. زیرا بجای استواری بر ماهیت انسان، آن گونه که آفریده شده، بر شناخت از انسان، آن گونه که شناخته شده، تکیه دارد. و این، از ارزش و اعتبار آن می کاهد. چه خوب است به منابعی رجوع کنیم که «فیه ذکرکم، افلا تعقلون؟»

 جنگ هم اکنون از مسئله منازعه میان ایران و عراق و ضرورتهای عمل در برابر آن به یک ذهنیّت و احساس و در واقع متعلَق آگاهی تبدیل شده است. بعبارت دیگر ، جنگ بعنوان یک موضوع ذهنی، جایگزینِ جنگ بعنوان یک واقعه عینی شده است. در گذشته در برابر جنگ به عنوان یک واقعیّت عینی ، جدال با دشمن و کسب پیروزی موضوع و مسئله جنگ را تشکیل می داد ، امروز جنگ بعنوان یک امر ذهنی و یک مفهوم و متعلَق آگاهی، در معرض جدال با آگاهی های جدید قرار گرفته است. این تحوّل مفهومی بیانگر ضرورت بررسی مسئله فهم بعنوان تصوّرات ذهنی از جنگ ایران و عراق و تغییرات آن است.

با فرض اینکه هرگونه پژوهشی ناظر بر چگونگی و روش فهم یک پدیده و تبیین آن بر اساس مفاهیم و منابع است ، هم چنین با این فرض که فهم بر اساس پیش زمینه ها صورت می گیرد ، این پرسش وجود دارد که هم اکنون چه تصور و فهمی از جنگ وجود دارد و چگونه شکل گرفته است؟

اهمیّت بررسی تصورات موجود از جنگ ، تابع دو ملاحظه کلی است : نخست آنکه جامعه ما در برابر یک تجربه تاریخی قرار دارد که با حمله سراسری عراق در تاریخ 31 شهریور سال 1359 آغاز و با پذیرش قطعنامه 598 و برقراری آتش بس در تاریخ 29 مرداد سال 1367 به پایان رسیده است. این حادثه تاریخی ترکیبی از رخدادهای سیاسی ، نظامی و اجتماعی است که با پیروزی ها و ناکامی ها ، در نتیجه برداشتهای مختلف از جنگ و نقد و پرسش از آن مواجه است. این ملاحظاتِ مختلف می تواند منشاء ادراک و فهم نامناسب از جنگ شود و حقایق و واقعیات آنرا دگرگون و بعبارتی تحریف کند. دوم اینکه هرگونه فهم غلط از جنگ گذشته و تحریف مفاهیم و محتوای آن، موجب فهم نامناسب از ماهیّت تهدیدات و جنگ آینده و در نتیجه واکنش نامناسب در  برابر آن خواهد شد. دو ملاحظه یاد شده ناظر بر این معناست که خِرد دفاعی جامعه در یک روند تاریخی و بصورت تدریجی بر اساس تجربیّات و آزمون های مختلف شکل می گیرد و تعامل « فهم – عمل – فهم »، الگوهای ذهنی و رفتاری جامعه را در برابر رخدادهای آینده شکل خواهد داد.

توضیحات یاد شده نشان می دهد به چه علت مسئله فهم از جنگ باید مورد بررسی و پژوهش قرار گیرد. تلاش این مقاله در واقع بررسی آسیب پذیریِ فهم از جنگ می باشد.

فرآیند فهم از جنگ

   نظر به اینکه فهم ، بصورت تدریجی و بر اساس پیش زمینه ها شکل می گیرد، این پرسش وجود دارد که ؛ سازوکارهای فهم از پدیده ها و رخدادهای تاریخی در زمان وقوع و یا پس از آن چگونه است ؟ پاسخ به این پرسش از منظر مطالعات « تاریخی – فلسفی» و «جامعه شناسی – روانشناسی» تا اندازه ای متفاوت است. اما در توضیح اجمالی به این پرسش می توان تأکید کرد، مسئله ما در برابر وقایع تاریخی در زمان وقوع و پس از آن تفاوت دارد. واقعه و ضرورتهای آن در زمان وقوع ، تصورات ذهنی و رفتارها را شکل می دهد ولی پس از آن گفتارها درباره جنگ، اذهان و در نتیجه رفتارها را تحت تاثیر قرار می دهد. در هر دو مرحله ، مسئله، پیدایش ذهنیّت و تصوّرات و ادراکاتی است که ایجاد شده است و از آن پس ، جامعه خود را در نسبت با یک « دگر » تعریف و از این طریق واقعه به یک امر هویّتی و درونی تبدیل می شود.

با فرض صحّت این نتیجه گیری که مسئله فهم از رخدادهای تاریخی در زمان وقوع و پس از آن برای یک جامعه جنبه هویتی پیدا می کند ، باید به سایر ملاحظاتی که در این زمینه وجود دارد ، توجه کرد.

با وقوع رخدادهای بزرگ تاریخی ، ابتدا گزاره های کلّی از طریق نظام زبانی و گفتار برای تبیین واقعه و ضرورت عمل در برابر آن شکل می گیرد، در این دوره پارادایم مسلط همراه با ضرورتهای عمل موجب قوام و دوام گزاره ها و هویت های شکل گرفته می شود، با تغییر در شرایط و الزامات عمل ، همراه با ظهور نسل جدید و مسائل و موضوعات متفاوت با گذشته ، مسائل تاریخی و هویت های شکل گرفته در معرض چالش و تغییر تدریجی قرار می گیرد . ابتدا ذهنیّت موجود در  جامعه نسبت به گزاره های کلی که به باورهای معطوف به عمل تبدیل شده است ، نوعی پرسش ایجاد می شود. تعاملی که در این روند از طریق بازبینی واقعه و نتایج آن صورت می گیرد، زمینه ساز انتشار اسناد جدید و روایت مجدد از گذشته می شود. این تحولات در فضای جدید مانع از پذیرش و هضم گزاره های کلی و پیشین و در نتیجه از هم گسیختگی پیوند میان عمل و گزاره ها می شود. روند نقد و بازبینی گذشته از همین طریق بصورت تدریجی شکل می گیرد و نهادینه می شود. در این دوره تلاشهایی که از سوی شاهدان و عاملان واقعه یا مورّخین برای توضیح رخدادها و تحلیل آن و نیز گشودن گره ها و یا پاسخ به پرسشها و نقدها صورت می گیرد در واقع بیانگر شکل گیری روند جدید برای تعریف نسبت حال با گذشته است. از یکسو تلاش می شود گذشته شفاف و تحکیم شود و تا اندازه ای چنین می شود، از سوی دیگر فرایند حاصل از این تلاشها و تعاملات زمینه تغییر گزاره ها و هویت های شکل گرفته را فراهم می کند.

مسئله اساسی در این روند، تفاوت شرایط و پاردایم ها و در نتیجه انگیزه های مختلف در بازبینی گذشته و تلاش برای دفاع یا نقد آن می باشد. چنانکه با توضیح رخدادها بر اساس اسناد و مدارک جدید همراه با مجادلات کلامی، منجر به تمرکز توجّهات از واقعه جنگ به دستاوردهای آن می شود. تغییر تدریجی در روش فهم و تبیین واقعه ، یکی از نشانه های تغییر موّلفه های ادراکی –  هویتی است که در یک فرایند منجر به ظهور هویت های جدید در جامعه از مسیر « تغییر و تداوم » هویت های پیشین ، می شود.

با این توضیح، تغییر در برداشت از وقایع تاریخی و مفاهیم هویت ساز آن ، در تحکیم یا تردید نسبت به آن واقعه و نتایج آن نقش اساسی دارد و از این مسیر، پرسشها و رویکردهای جدید صورت بندی و تولید می شود. کسانیکه دچار سرخوردگی می شوند گاهی با چرخش های اساسی همه چیز را نفی می کنند و برخی در نقطه مقابل همواره بر همه چیز مهر تأیید می زنند . حال آنکه نه گذشته کاملاً  قابل نفی است و نه تأیید کامل ، بلکه با تغییر شرایط و سپس پیدایش الزامات جدید پس از اتمام یک دوره تاریخی، زمینه های بازبینی و نقد و بررسی وقایع تاریخی و برداشت از آن ، ضروری و اجتناب ناپذیر می شود. در واقع تغییر شرایط و تغییر نسل ، گزاره های کلّی را که در جریان وقایع و بعنوان الزامات و ضرورتهای عمل شکل گرفته و به مفاهیم و ارکان اصلی هویت تبدیل شده است ، در معرض نقد و بازبینی قرار می دهد. و منجر به تفسیر و تحلیل های جدید و شکل گیری یا تغییر در مفاهیم ، می شود.

مولفه های فهم جنگ

   تصورات ذهنی موجود از جنگ، حاصل هشت سال جنگ و بیست سال بحث درباره جنگ و مشاهده حوادث مختلف در منطقه از جمله ، حمله امریکا به عراق و سقوط صدام است. با این ملاحظه عوامل مختلف در یک بستر تاریخی و  بصورت تدریجی، در شکل گیری مفهوم کنونی از جنگ ، نقش داشته است. در این میان بنظر می رسد نقش برخی از عوامل از جمله واقعه آغاز و پایان جنگ در مقایسه با سایر رخدادها و مولفه ها بیشتر است.

برای روشن شدن این موضوع به پاره ای از تغییرات رویکردی و تفسیر جدید از مسئله مفهوم جنگ اشاره می شود. به عنوان مثال پس از پیروزی انقلاب اسلامی سه پیش زمینه کاملا متفاوت در میان سه نسل مختلف از جنگ، در شکل گیری ادراک از جنگ و نحوه تعامل با تهدید عراق و سپس شکل گیری دفاع در برابر تجاوز بود:

1 – تجربه مشاهده اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن از نظر سیاسی و اجتماعی به ویژه پیامدهای سیاسی – اجتماعی آن ( قحطی و نارسا ئیهای فرهنگی- اخلاقی ) در نزد نسل قدیمی ایران یکی از عوامل موثر در واکنش امام خمینی در برابر جنگ و توضیحات مقایسه ای میان جنگ گذشته با جنگ جدید شد.         

2 – تجربه مشاهده جنگ های چریکی در برابر امریکا در ویتنام، فلسطینی ها در برابر اسرائیل و الجزایریها در برابر فرانسه در نزد مبارزان قبل از انقلاب نقش مهمی در واکنش اولیه آنها برای مواجه احتمالی در برابر رژیم شاه و بعدها در برابر عراق داشت. حضور شهید چمران و تشکیل ستاد جنگ های نامنظم در مناطق جنگی جنوب کشور یک نمونه می باشد.

3 –  تجربه مبارزات خیابانی با نیروهای شهربانی و ارتش در دوره انقلاب در نزد نسل جوان و انقلابی در واکنش اولیه این نیروها در جنگ شهری در مناطق مختلف از جمله در خرمشهر نقش داشت.

چنانکه درباره وقوع جنگ نیز ملاحظات مختلفی در شکل گیری رویکردها و مفاهیم اولیه و سپس تغییر آن نقش داشته است که به آنها اشاره می شود :

ادامه دارد ...


 3- در میان مولفه های موثر در ایجاد تصورات جدید از جنگ ، نهضت آزادی با تأکید بر نقد مدیریت و تصمیم گیری مسئولین سیاسی در جنگ و طرح پرسش درباره وقوع و ادامه جنگ ، نقش مهمی در شکل گیری رویکرد انتقادی به جنگ داشته است. در حالیکه در ابتدا تفکر و رفتار دولت موقت و نهضت آزادی درباره جنگ ، مورد انتقاد قرار داشت ولی این نقش تدریجاً جابه جا شده است که به برخی از موارد آن اشاره خواهد شد.

در ابتدای جنگ، وقوع حوادث امنیتی و سپس جنگ ، دولت موقت و مهندس بازرگان نخست وزیر وقت را به مماشات بویژه در برابر عراق متهم کرد. بعدها نهضت آزادی در واکنش به این اتهام با استفاده از شرایط و فرصت حاصل از فتح خرمشهر ، بیانیه ای را صادر کرد مبنی بر اینکه دولت موقت نقشی در وقوع جنگ نداشته است !!

یکسال پس از فتح خرمشهر برای نخستین بار نهضت آزادی طی صدور بیانیه ای ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر را به پرسش گرفت. در حالیکه بسیاری تصور می کنند این بحث همزمان با تصمیم گیری برای ادامه جنگ و با هدف کمک به تصمیم گیری تهیه شده است. در واقع با طولانی شدن جنگ و بعدها نحوه پایان آن و تحولات سیاسی – اجتماعی پس از جنگ از جمله عواملی بود که بصورت تدریجی رویکرد به جنگ را از طریق نقد و بررسی مدیریت و تصمیم گیری ها ، مورد پرسش قرار داد.

نظر به اینکه طرح پرسشها ماهیتاً ناظر بر اغراض سیاسی بود ، لذا هرگونه بررسی با رویکرد انتقادی ، منطبق با تلاشهای نهضت آزادی تلقی و از آن خودداری می شود. ضمن آنکه واکنش در برابر پرسشها نیز بصورت انفعالی و با ملاحظه سیاسی ، صورت می گیرد. لذا در پاره ای از موارد که کاستیها یا اشتباهاتی صورت گرفته و باید مورد پرسش قرار بگیرد ، از این عمل خودداری می شود و امکان طرح و نقد مسائل جنگ فراهم نمی شود.

فارغ از این ملاحظه که برای نقد و بررسی جنگ تا کنون حتی از سوی نهضت آزادی تحقیقات اساسی صورت نگرفته است ، ولی شکل گیری روند نقد و طرح پرسش و واکنش به آن ، چارچوب مفهومی و روشی را بوجود آورده است که فهم مسائل جنگ را در مسیر ملاحظات سیاسی قرار داده و در نتیجه امکان استفاده از ظرفیت نقد با رویکرد عقلانی برای تعمیق فهم از جنگ، کمتر قابل بهره برداری است. در حالیکه با اتمام جنگ و الزامات عمل در جنگ ، گفتارها درباره جنگ از دو طریق ادامه خواهد یافت : یکی بیان خاطرات حاضران و شاهدان و دیگری پاسخ به ابهامات و پرسشها که از هم اکنون آغاز شده است.

4- علاوه بر مولفه های یاد شده ، اهمیت ارزشهای انسانی در دوره دفاع مقدس همراه با نگرانی نسبت به گسترش ناهنجاریهای حاصل از اجرای برنامه توسعه اقتصادی پس از جنگ ، نقش مهمی در شکل گیری رویکرد معنوی – ارزشی به جنگ داشت. در واقع ملاحظات فرهنگی – اجتماعی پس از جنگ و ضرورت استفاده از الگوهای فرهنگی – معنوی در زمان جنگ منجر به شکل گیری نگرشی نسبت به جنگ شد که از آن می توان به تأویل گرایی و یا تفسیر معنوی از مسائل انسانی جنگ نام برد.

صرف نظر از اینکه این رویکرد بخشی از تحولات جنگ را توضیح می دهد و توجه به آن ضروری و اجتناب ناپذیر است، ولی هم اکنون رویکرد معنوی -  انسانی به جنگ موجب فهم جدیدی از جنگ شده است که جوهر نظامی جنگ و دشواریهای آن از جمله تصمیم گیری و فرماندهی جنگ را نادیده می گیرد.

جنگ در این نگاه بیشتر بعنوان سلوک فردی و معنوی تصور می شود ، حال آنکه جنگ ماهیتاً یک امر نظامی و بر محاسبات عقلانی استوار است و با سطحی از چالش برای فرماندهی و مدیریت آن مواجه است. این نوع نگاه به جنگ موجب ساده انگاری از واقعیّات جنگ گذشته و جنگ در آینده می شود.

یکی از عوامل موثر در تداوم رویکرد معنوی -  انسانی از جنگ ، ضرورت فضاسازی برای بازدید مردم از مناطق جنگی و متقابلاً استقبال مردم از این موضوع و پیامدهای آن می باشد. رواج خاطره گویی از جنگ بمنزله نوعی روایت تاریخی – معنوی از حوادث جنگ است که در ساماندهی این رویکرد نقش مهمی دارد. مجموع این ملاحظات، برداشت از جنگ را تحت تاثیر ملاحظات فرهنگی- اجتماعی قرار داده است.

5- یکی دیگر از عوامل موثر در حوزه مباحث نظامی جنگ در تصویرسازی از جنگ و فراز
و نشیبها و مراحل آن ، تلاشهای سپاه و ارتش برای توضیح نقش سازمانی هر یک در جنگ و پیروزی و شکست ها است که تاثیر جدی در شکل گیری روایت های چندگانه از مسائل نظامی جنگ داشته است. با اینکه منابع ارتش و سپاه درباره مسائل نظامی جنگ، اختصاصی و در مقایسه با سایر مراکز، منحصربه فرد است، ولی مناقشات علاوه بر اینکه بهره برداری و انتشار منابع را تحت تاثیر قرار داده و موجب چندگانگی در اطلاعات و تحلیل شده است ، همچنین مانع از تمرکز بر سایر مسائل و موضوعات جنگ و مهمتر از آن ، ارتقاء مسائل عملیاتی به سطح بالاتر شده است.

در عین حال رعایت احتیاط در طرح مناقشات با اجتناب از ارائه آن بصورت رسمی، منجر به ایجاد حاشیه و استفاده از کنایه و ابهام گویی شده است. این ملاحظات مانع از روشن شدن مسائل خواهد شد ، ضمن این که مخاطبین را همواره از دستیابی به حقایق و واقعیّات جنگ محروم خواهد کرد.

پیدایش این وضعیت نه تنها کمکی به فهم مناسبتر از جنگ نخواهد کرد ، بلکه روشهای موجود در طرح مسائل سیاسی– نظامیِ جنگ، در فهم و تحلیل مسائل تاریخی - نظامی جنگ گذشته و فهم ماهیّت جنگ آینده و روش مقابله با آن و مناسبات ارتش و سپاه ، تاثیر مطلوبی نخواهد داشت.

تغییر و تحوّل در مفهوم جنگ به این دوره و عوامل مورد اشاره ، محدود نخواهد شد و هم چنان این روند ادامه خواهد داشت. آنچه که حایز اهمیت است ، اطلاع از این تحول و مدیریت روند و چشم اندازهای آن از یکسو و انطباق با واقعیّات و حقایق جنگ از سوی دیگر می باشد. در این روند از طریق تحقیق و پژوهش و با استفاده از پویایی حاکم بر منطق جنگ و ظرفیت های درونی آن، دو جریان فکری –  تاریخی هم اکنون آغاز شده و هم چنان ادامه خواهد یافت :

1- رویکرد سیاسی – انتقادی با طرح پرسش از جنگ و نقد و بررسی آن.

2- روایت تاریخی –  تحلیلی از جنگ با بیان خاطرات و یا استفاده از اسناد و گزارشات.

   در حوزه نقد و بررسی، طرح پرسش، گریزناپذیر است و هم اکنون از اپوزیسیون به درون جامعه و نسل جوان و حتی در میان مسئولین سیاسی و فرماندهان نظامی جابجا شده است. تلاش اصلی در این حوزه به رسمیت شناختن پرسش و در عین حال « خنثی سازی دلالت های معناییِ پرسشهای موجود » و سپس طرح صحیح از مسائل و پرسشها می باشد. در صورتیکه این اقدام بنحو مناسبی مورد اهتمام قرار بگیرد و انجام شود، پاسخ به پرسش ها از حالت انفعالی و دفاعی، به یک موضع ابتکاری و خلّاقانه و ارائه فهم جدید از جنگ منجر خواهد شد و مسیر تازه ای برای استفاده از ظرفیت های درونی جنگ ، در فهم مسائل سیاسی – اجتماعی ، سازوکارهای تصمیم گیری و مدیریت در جنگ و سایر موارد ، حاصل خواهد شد.

علاوه بر این، روایت صحیح از جنگ باید با تکیه بر اسناد و شواهد و قرائن و توسط حاضران و شاهدان بیان شود. « وضوح بخشی به لایه ها و ابعاد مختلف جنگ از طریق روایت صحیح آن » ، واقعیات و حقایق جنگ را در چارچوب مفهومی و مرزهای واقعی آن و منطبق با نحوه وقوع، حفظ خواهد کرد. مبالغه و یا گزیده گویی در توضیح رخدادها و وقایع جنگ از طریق سخنرانی و یا روایت های شفاهی، حقایق و واقعیات جنگ را بصورت تدریجی دستخوش تحریف و دگرگونی خواهد کرد و در نتیجه ظرفیت های تاریخی جنگ برای استفاده از آن در برابر تهدیدات و جنگ آینده ، به مخاطره خواهد افتاد.