m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

4 – پس از جنگ

خاتمه جنگ به معنای برقراری صلح نیست، زیرا تنها با برقراری آتش بس موقت یا دائم، طرفین درگیر در جنگ، بنا به دلائل سیاسی – نظامی و اجتماعی، نسبت به کنار گذاشتن استفاده از ابزار جنگ و حل مسائل از طریق گفت و گو در پشت میز مذاکره، متقاعد و متعهد می شوند. حال آنکه پیامدهای سیاسی، اجتماعی و نظامی جنگ، بویژه در یک دوره طولانی و فرسایشی با دامنه گسترده وشدید، مناسبات دو کشور را در کلیه زمینه ها  و حتی معادلات منطقه ای و مهمتر از آن مسائل و مناسبات در داخل کشورها را، برای یک دوره طولانی، تحت تاثیر قرار می دهد.

     با توجه به همین ملاحظات تاکید می شود اگر به دنبال صلح هستید به خاطر بسپارید که نتیجه جنگ هرگز نهایی نیست. هم چنان که دشمن شما از صحنه کنار می کشد یا تمایلش به جنگیدن در آینده کم می شود، شما ممکن است به واسطه اهداف سیاسی که در حین نبرد به آن ها نرسیده اید، برنده شوید یا ممکن است بعداً درگیری نظامی را با شرایط خود و زمان و مکان مورد نظر خود، از سر گیرید(96). کلاوزویتس نیز هشدار می دهد که پیامد نهایی یک جنگ همیشه نباید به عنوان نهایت مد نظر گرفته شود. حکومت شکست خورده اغلب پیامد را تنها به عنوان یک مصیبت زود گذر یا مصیبتی که می بایست رفع شود، تلقی می کند.(97) البته طرف پیروز می بایست سعی کند پیروزی را تا حد ممکن نهایی سازد.(98)

درباره پایان جنگ دو ملاحظه وجود دارد که گاهی موجب شکنندگی صلح و از سر گیری مجدد جنگ می شود. مسئله نخست اینستکه دولت ها به تعهدات خود پایبند نیستند مگر منافع دراز مدتشان ایجاب نماید.(99) تغییر شرائط شامل کودتا یا انقلاب یا هر نوع بی ثباتی سیاسی در کشور مقابل و یا تغییر در معادلات منطقه ای و منافع بازیگران بین المللی می تواند منجر به مناقشه سیاسی و از سر گیری جنگ شود. علاوه بر این گاهی امضاء معاهده صلح مستلزم سهم دهی بیشتر به دشمن است و امتیازاتی که باید اعطا شود اگر از دید مردم قابل قبول نباشد(100) و یا بدلیل ضعف و ناتوانی داده شود، با تغییر شرائط و تمایل سیاسی – اجتماعی در بستر تاریخی برای تغییر در معاهده صلح، زمینه های جنگ مجدد را فراهم می کند. در هر صورت از نظر تحلیل گران عوامل مختلف موثر در خاتمه جنگ مستقل از یکدیگر نبوده و مشکلات خاتمه جنگ ممکن است موجب بروز مسایلی در شرایط صلح و در توانایی یا رضایت طرف برنده، در اعمال آن شرایط در دوره پس از جنگ شود.(101)

     بدون تردید نتیجه جنگ و روش خاتمه آن می تواند منجر به شکل گیری دو مسئله بنیادین شود که تداوم ثبات در مناسبات دو کشور  یا وقوع جنگ مجدد و هم چنین رویکرد مثبت یا منفی یک ملت و جامعه به مفهوم و واقعه جنگ از آن الهام می گیرد:

1 – « موقعیت سیاسی » دو کشور در برابر هم و در منطقه بر پایه نتایج و دستاوردهای جنگ.

2 – « احساس و باورهای » یک ملت و جامعه از نتیجه جنگ و میزان دستیابی به پیروزی.

     نتیجه جنگ و ماهیت معاهده صلح مزیت های ژئوپلیتیک و اهداف و منافع ملی کشورها را تحت تاثیر قرار می دهد، لذا پایان جنگ به منزله نهایی شدن صلح نیست، بلکه می تواند    زمینه های تاریخی جنگ مجدد را شکل دهد. زیرا مسئله اصلی در مناقشه قدرت و آغاز جنگ، استفاده از مزیت های ژئوپلیتیک برای پیگیری و تامین اهداف و منافع ملی در مناسبات دو جانبه و چند جانبه است.

     باورهای جامعه بر اساس نتایج و پیامدهای سیاسی – اجتماعی و اقتصادی جنگ در داخل کشور در مقایسه با پیامدهای سیاسی – نظامی آن میان دو کشور گاهی بسیار عمیق تر، گسترده و طولانی تر است. بویژه اینکه اگر جنگ از ماهیت عقیدتی – دفاعی با مشخصه مردمی برخوردار باشد و دوره زمانی آن طولانی باشد. در این گونه موارد جنگ با لایه های اجتماعی و باورهای جامعه پیوند عمیق برقرار می کند و همین امر علاوه بر اینکه پایان دادن به جنگ را دشوار می کند، موضوع جنگ از حیث آغاز، ادامه و پایان آن در سطوح مختلف شامل درون ساختار کشور، میان سیاسیون و نظامیون، میان اپوزیسیون با نظام سیاسی و در درون جامعه بویژه میان رزمندگان و نسل جدید، دستخوش مناقشه و پرسش قرار می دهد. مسئله قابل توجه این است که جنگ بلافاصله پس از آغاز در حالیکه موجب ظهور رفتارهای جدید می شود، در عین حال موجب نهفتگی برخی مسائل دیگر می شود. پس از اتمام جنگ تلاقی ظهور پیامدهای جنگ با حضور نسل جدید، پوسته های حاکم بر مسائل نهفته را می شکند و دوره آشکار شدگی این مسائل آغاز می شود. پیدایش چنین وضعیتی حتی منجر به شکل گیری و بروز مسائل سیاسی – امنیتی و نگرش انتقادی نسبت به موضوعات و مسائل جنگ می شود.

     مهمترین مخاطرات سیاسی – اجتماعی در دوره پس از جنگ، ظهور گفتمان های جدید درباره جنگ است. واقعیات جنگ در درون این مناقشات گفتمانی تحریف یا دگرگون می شود. گاهی منطق دفاع از دستاوردهای جنگ گذشته و یا ضرورت آمادگی برای دفاع در جنگ آینده، مخدوش و مورد پرسش قرار می گیرد. پیدایش این مخاطرات به این دلیل است که با اتمام جنگ، گفتمان جنگ، تحت تاثیر پیامدها و نتایج جنگ و نه واقعیات صحنه نبرد و ضرورتهای آن، قرار می گیرد. این ملاحظه نشان می دهد توجه به واقعیات جنگ و تجزیه و تحلیل موضوعات و مسائل جنگ تا چه اندازه حائز اهمیت است. ادامه دارد ...

 

منابع

96 – منبع شماره 70 مقدمه کتاب ص 10 و 9

97 – منبع شماره 70 ص 361

98 – همان

99 – منبع شماره 70 مقدمه کتاب ص 10 و 9

100 – همان

101 – منبع شماره 70 ص 364


3- پایان دادن به جنگ

     روند خاتمه جنگ به معنای انتقال از وضعیت جنگ به وضعیت صلح، همانند پروسه آغاز جنگ بسیار پیچیده است که به صورت تدریجی و نه دفعی، شکل می گیرد. بدیهی است همان گونه که جنگ حاصل رویارویی دو یا چند اراده با استفاده از ابزار خشونت برای رسیدن به اهداف است، صلح نیز حاصل تغییر اراده ها نسبت به استفاده از ابزار جنگ و بازگشت به پشت میز مذاکره است. تا هنگامی که اراده طرفین درگیر در جنگ تغییر نکند، انتقال به وضعیت صلح و برقراری آتش بس و خاتمه جنگ، عملی نخواهد شد.

     فارغ از نظریه هایی که درباره خاتمه جنگ وجود دارد و در صفحات بعد به آن اشاره خواهد شد. چند ملاحظه اساسی سازوکارهای خاتمه جنگ را تسهیل می کند که نقطه ثقل و محوری آن تغییر در اراده ها، بر اثر تغییر در ادراک و باورها، است. تا این مهم صورت نگیرد، جوانه های صلح از درون جنگ سر بر نمی آورد. در واقع، پیدایش این باور و ادراک که امکان دسترسی به اهداف وجود ندارد یا هزینه آن بیش از دستاوردهای آن خواهد بود، نقطه عزیمت به سمت خاتمه جنگ است. خروج از جنگ بر خلاف ورود به جنگ که بر پایه سطحی از امیدواری و اطمینان برای دستیابی به اهداف صورت می گیرد، ناشی از نا امیدی در کسب پیروزی و نگرانی از ایجاد وضعیت های نامطلوب و مخاطره آمیز در جنگ طولانی و فرسایشی است. در واقع پیدایش اراده معطوف به خاتمه جنگ بر پایه نا امیدی از پیروزی و محدودیت یا نا کارآمدی ابزار نظامی برای تامین اهداف سیاسی است. به همان میزان که پیروزی یا امید به پیروزی در ادامه جنگ نقش دارد، نا کامی و نا امیدی نسبت به کسب پیروزی، موجب سر خوردگی از جنگ و انصراف از ادامه آن می شود.

     منطق حاکم بر محاسبه هزینه – فایده در شروع جنگ با شرایط تصمیم گیری برای خاتمه جنگ تفاوت دارد. در شروع جنگ محاسبات بر « فایده » و دستاوردهای متمرکز است، لذا شور و هیجان برای آغاز جنگ وجود دارد و بسیاری از ملاحظات دیگر نا دیده گرفته می شود، چون اهداف و منافع راهنمای جنگ است و هنوز جنگ و نبرد در صحنه واقعی صوت نگرفته و طرحها بر روی کاغذ است. با شروع جنگ و ظهور پدیده های غیر قابل پیش بینی و ظهور واقعیات صحنه نبرد و تخلیه تدریجی انرژی عمل جنگ « هزینه ها » چهره  می نمایاند و تصمیم گیری برای ادامه یا خاتمه جنگ دشوار می شود. در واقع نتایج و پیامدهای جنگ و ترسیم چشم اندازهای جدید برای مهاجم و مدافع ، باورها و اراده ها را تحت تاثیر قرار می دهد و منجر به ظهور تصمیمات جدید می شود. آغاز جنگ گر چه حاصل بن بست در راه حلهای سیاسی است ولی پایان دادن به جنگ حاصل بن بست در بکارگیری ابزارهای نظامی برای طرفین جنگ یا یکی از آنهاست. بعبارت دیگر آغاز جنگ علت سیاسی دارد و ناظر بر اهداف سیاسی است حال آنکه پایان دادن به جنگ ریشه در علل نظامی ونگرانی های سیاسی دارد. با این توضیح این پرسش وجود دارد که چگونه می توان پس از بن بست سیاسی و استفاده از ابزار جنگ مجدداً با استفاده از ابزارها و راه حلهای سیاسی به جنگ پایان داد؟ این پرسش در واقع ناظر بر توضیح چگونگی غلبه منطق سیاست برای حل و فصل اختلافات از طریق ابزارها و روشهای سیاسی برای ایجاد نظم جدید بر منطق جنگ و درگیری نظامی است. موضوع قابل بحث این است که پس از یک دوره از جنگ و درگیری دو یا چند کشور با یکدیگر، چگونه اراده معطوف به جنگ تغییر می کند و زمینه های لازم برای بازگشت به راه حلهای سیاسی و مذاکره فراهم می شود؟

     مایکل هندل تحت تاثیر نظرات کلاوزویتس با تمرکز بر موضوع خاتمه جنگ و طرح این پرسش که چگونه باید جنگ ها را پس از آن که آغاز گردید با سریع ترین روش ممکن، خاتمه دهیم؟(70) با توضیح « چگونه برنده شدن در جنگ »(71) به موضوعی اشاره می کند که نشان می دهد چرا جنگ ها حتی در شرائطی که از نظر نظامی اراده ها برای اتمام جنگ رو به تغییر است، باز هم ادامه پیدا می کند. بعبارت دیگر چگونه ملاحظات سیاسی شامل اهداف و روش سیاسی در انعقاد قرار داد صلح میان طرفین، موجب طولانی شدن جنگ می شود. هندل با توجه بیشتر نسبت به تفکر و رفتارهای طرف برنده به این موضوع اشاره می کند که برای طرف برنده، خاتمه جنگ زمانی آغاز می شود که پیروزی، یعنی تحقق اهداف سیاسی جنگ، به سادگی در دسترس باشد.(72) اما چرا بازنده جنگ حتی پس از آن که احتمال موفقیت او کاهش یافته است، ممکن است با مقاومت یا تاخیر در تصمیم گیری، دامنه عقلانیت را تحریف نماید؟(73) وی در پاسخ اولیه به این پرسش می گوید طرف برنده در پایان جنگ به منافعی دست می یابد که هزینه های رسیدن به آن را توجیه می کند و فراگیر نمودن آن منافع، به معنای چشم انداز یک وضعیت بهتر برای صلح تلقی می شود. طرف بازنده آسیبی را که باید می بیند اما تا پایان از تلاش دست بر نمی دارد.(74)

    تعامل با هدف برای طرف بازنده و برنده که به گفته هندل در قلب منطق استراتژیک قرار دارد به خوبی نشان می دهد که چگونه اهداف سیاسی برای اتمام جنگ نقش کلیدی و سرنوشت دارد، به گونه ای که می تواند در آخرین گام طرف برنده را به پیشروی بیشتر و طرف بازنده را به مقاومت بیشتر وادار نماید. هندل معتقد است تعامل با هدف در مرحله پایانی جنگ می تواند از همیشه تلخ تر باشد،(75) زیرا گرچه برخی از رزمندگان طرف بازنده تضعیف روحیه شده اما برخی دیگر ممکن است برای نمردن، سخت بجنگند. برخی از رهبران طرف بازنده ممکن است محاسبات عقلانی مبنی بر ضرورت تسلیم شدن انجام دهند، در حالیکه برخی دیگر که شکست را پایان فرصت شغلی و شاید حیات خود می بینند، ممکن است در مقابل هر تصمیم خاتمه جنگ، مقاومت نمایند. هیجانات قوی که لازمه جنگ است، در جای خود باقی خواهد ماند.(76)

    هندل با تحلیل منطق ادامه جنگ و توضیح آنچه مانع از اتمام سریع جنگ می شود، برای غلبه بر عوامل باز دارنده در اتمام سریع جنگ عناصر اصلی « هدف و تعامل » را که اهمیت ویژه ای به عقلانیت سیاسی و اعمال فشار ( اهرم ) نظامی می بخشد، با دو پرسش مورد اشاره قرار می دهد: طرف برنده در خاتمه جنگ به چه میزانی باید پیشروی نظامی کند؟ در پایان جنگ چه خواسته سیاسی را باید طلب نمود؟(77) دو پرسش ناظر بر تعامل دو سطح سیاسی – نظامی در جنگ و ضرورت هماهنگی آنها در رسیدن به اهداف و خاتمه مطلوب جنگ است. هندل این هماهنگی را میان « سیاست و استراتژی » ذکر و تاکید می کند هنگامی که ملاحظات نظامی در یک جهت  و ملاحظات سیاسی در جهتی دیگر نشانه روند، آنها( رهبران ) می بایست قادر باشند میان هزینه های نظامی و ریسک های سیاسی کوتاه مدت از یکسو و منافع بلند مدت، کسب لایه های پیشرفته اهداف سیاسی از سوی دیگر، مصالحه نمایند.(78) اگر هدف سیاسی طرف برنده، سطح بالا و بلند پروازانه باشد، احتمال دارد برای دست یابی به آن اهداف، نسبت به زمانی که اهداف سیاسی آن مشخص و معقول می باشد، در پایان جنگ نیاز به پیشروی نظامی وجود داشته باشد.(79) در چنین شرائطی  طرف بازنده، خود را بیشتر در خطر دیده و احتمال پافشاری مصمم تر آن، افزایش می یابد. در این حالت هزینه پیروزی بالا می رود.(80)

     با این توضیح اقدامات بیشتر نظامی به معنی هزینه های بیشتر و ریسک های بالاتری می باشد که اولین و مهمترین عامل از دید رهبران سیاسی و برخی از رهبران نظامی است.(81) بنابراین در جبهه نظامی میان « فراتر نرفتن از نقطه اوج پیروزی» و « رفتن به اندازه کافی تا حصول توافقات صلح پایدار » به سختی تعادل ایجاد می شود.(82) خطرات پیشروی نظامی شامل ترس از واکنش عمومی، ترس از مداخله طرف سوم، تجزیه ائتلاف،(83) گسترش و طولانی شدن جنگ، افزایش هزینه های جنگ و تاثیر آن بر تامین نیازمندیهای جامعه و جنگ و سایر ملاحظات نشان می دهد نقطه اوج پیروزی در یک صحنه استراتژیک، چیزی است که رهبران نظامی می توانند و باید از پیش در فکر آن باشند(84) و با انتخاب آن نتایج و پیامدهای جنگ را مدیریت کنند.

     این ملاحظات ناظر بر دشواریهای تصمیم گیری برای رهبران سیاسی و نظامی برای ادامه یا خاتمه دادن به جنگ است. به همین دلیل گفته می شود تصمیم گیری برای جنگ غالباً سخت تر از انواع دیگر گزینه های استراتژیک در جنگ است.(85) به همین دلیل کلاوزویتس به استراتژیستها و تصمیم گیرندگان توصیه کرد: لازم است اولین گام را بدون در نظر گرفتن آخرین { گام } برندارید.(86)

     در صورتیکه شرائط برای خاتمه جنگ فراهم شود(1)، روش آن به صورتها و اشکال مختلف انجام خواهد شد. کلمن فیلیپسون در سال 1914 چهار نوع خاتمه جنگ را نام برد: جنگ صرفاً با ختم مخاصمات پایان گیرد، پایان جنگ از طریق قرار داد حاصل شود، پایان جنگ از طریق فتح یا انضمام انجام شود و یا به صورت یک جانبه صورت پذیرد.(87) کوینسی رایت نیز چهار نوع خاتمه جنگ را تعریف می کند: آتش بس با توقف، برخورد مسلحانه، ترک مخاصمه، تسلیم یا کاپیتولاسیون و تسلیم بدون قید و شرط یا پیروزی کامل.(88)

     فارغ از ملاحظات ناظر بر علت و عوامل موثر بر پایان جنگ و اشکال متفاوت آن، در این زمینه همانند  بحث وقوع جنگ، نظریه های مختلفی درباره پایان جنگ وجود دارد. دنیس کارول معتقد است چهار فرضیه برای علل خاتمه جنگ وجود دارد : اول شکست و پیروزی، دوم محاسبه عقلانی طرفین، سوم فرضیه خاتمه جنگ بعنوان تابعی از قانون تحولات تاریخی و چهارم فرضیه توجه به حوادث گذشته و شرائط موجود.(89)

     فرضیه پیروزی و شکست بر اساس تعین شاخص شامل: خسارات سنگین و غیر قابل تحمل برای ادامه جنگ در نزد یک طرف و دیگری برانگیخته شدن واکنش اجتماعی و طرفداری از پایان دادن به جنگ است. پیدایش چنین وضعیتی به معنای ایجاد چشم انداز پیروزی یک طرف و شکست طرف مقابل، گر چه احتمالاً موجب می شود طرف بازنده تمایل به خاتمه جنگ را اعلام کند، ولی این احتمال هم وجود دارد که طرف برنده برای امتیاز بیشتر بر ادامه جنگ پافشاری نماید. پیدایش چنین وضعیتی خاتمه جنگ را تا اندازه ای پیچیده و طولانی می کند ولی اتمام جنگ تحت تاثیر پیدایش چنین وضعیتی اجتناب ناپذیر است. زیرا موجب شکل گیری وضعیت نهائی شده و ظرفیت ادامه جنگ به پایان رسیده است.

     محاسبه عقلانی تا قبل از ایجاد وضعیت نهائی و با پیش بینی احتمالات می تواند موجب اتمام جنگ شود. برای تصمیم گیری در چنین وضعیتی بمعنای پیش بینی احتمالات، گزینه ها متفاوت است و لذا انتخاب گزینه مناسب دشوار است. موازنه سازی « اهداف با توان » و « هزینه با دستاوردها »، منطق تصمیم گیری را شکل می دهد. در چنین شرائطی طرفی که تصور می کند احتمال شکست وجود دارد، برای جلوگیری از وضعیت نامطلوب تصمیم گیری می کند. طرف دیگر نیز با محاسبه عقلانی و ارزیابی از موقعیت آینده می تواند ریسک ادامه جنگ را برای کسب امتیاز حداکثری بپذیرد و ادامه دهد یا با امتیاز حداقلی، برای اتمام جنگ رضایت بدهد.

     دو نظریه مطرح شده قبلی بر اساس پارادایم یا الگوی کلان واقعگرایی ارائه شده است. واقع گرایی در جنگ، دولت را بازیگر یگانه عقلانی و با هدف حفظ و افزایش قدرت فرضمی کند. در منطق واقع گرایی، موازنه قدرت نظامی طرفین درگیر در جنگ عامل مهمی در پایان دادن جنگ به حساب می آید. هم چنین این فرض پذیرفته شده است(90) که جنگ، نوعی معامله و چانه زنی است که بر اساس محاسبه عقلانی فراهم می شود.(91) در صورتیکه چنین برداشتی از موازنه جنگ وجود نداشته باشد، بدیهی است مدل محاسبه عقلانی نمی تواند موجب پایان دادن به جنگ شود. در این صورت مدل پیروزی – شکست با پیدایش وضعیت نهائی به معنای پیروزی و تسلیم شدن یا شکست قطعی، انتخاب خواهد شد.

    نظریه سوم پایان جنگ این است که دولتمردانی که اداره کشور را در دست دارند، بدلیل تعهد و التزام به جنگ، قدرت محاسبه عقلانی ندارند و قادر نیستند از بیرون به جنگ نگریسته و تصمیم گیری کنند. بنابراین تغییر رهبری و جایگزین رهبری جدید در جنگ، مورد تاکید قرار می گیرد.(92) زیرا جنگ در چنین وضعیتی به یک مسئله تبدیل شده و به یک راه حل اساسی نیاز دارد، حال آنکه رهبران بدلیل درگیری با مسائل جنگ، هر راه حلی ارائه کنند، تاثیری در برون رفت از مشکلات جنگ ندارد زیرا در چارچوب جنگ است.(93)

     نظریه چهارم تحت عنوان « تغییر نظم دوم » طرح می شود، برابر این نظریه رهبران متوجه می شوند جنگ ارزش برتر و عزیزتری را به خطر می اندازد.(94) نظریه تغییر نظم دوم زمانی مطرح می شود که اصل جنگ مورد سوال قرار می گیرد نه چگونه جنگیدن. در واقع رهبران نسبت به تبعات جنگ در آینده و تاثیر آن بر ارزشهای خود نگران و بر اساس آن برای اتمام جنگ تصمیم گیری می کنند. برابر این نظریه منطق حاکم بر تصمیم گیری تردید در اهداف اولیه نیست، بلکه امکان دستیابی به اهداف ثانویه مورد تردید قرار می گیرد. زیرا از این پس جنگ ابزار دستیابی به اهداف نیست، بلکه جنگ به مسئله ای تبدیل شده است که می تواند ارزشهای برتری را مانند موجودیت سیاسی به مخاطره اندازد و لذا مناسب است که برای خاتمه جنگ تصمیم گیری شود. بر اساس نظریه تغییر نظم دوم، فرایند تغییر سیاست از زمانی آغاز می شود که مسئله مورد نگرانی با سه کاتالیزور چارچوب بندی مجدد می شود: افراد جدید، اطلاعات جدید و شرائط جدید.(95) در این گونه موارد بدلیل اینکه تصمیم گیری بر عهده رهبران است، لذا بیشتر تغییر شرائط و احساس مخاطره ارزشهای برتر موجب نادیده گرفتن اهداف ثانویه جنگ وتصمیم گیری برای خاتمه آن می شود.

     نظریه های موجود ناظر بر این معنا است که سرنوشت جنگ، پس از شروع، تابع منطق تحولات نظامی است و سرنوشت اهداف سیاسی جنگ و نحوه پایان جنگ با سرنوشت نبرد در پیوند است. به این معنا که پیروزی نظامی موجب تحقق اهداف سیاسی می شود، چنانکه شکست نظامی مانع از تحقق اهداف است.  ادامه دارد ...

 

پاورقی

-------------------------------------

1) گلینگبرگ معتقد است برای خاتمه جنگ چهار شاخص اهمیت دارد: نسبت کشته های دو طرف، نسبت دو ارتش، تناسب شکستها و شدت درگیری ( نظریه تصمیم گیری مبنی بر نظم دوم و پایان جنگ – مصطفی ترک زهرانی 1385 ص 36 ) وی هم چنین شکست در بسیج همه جانبه ملی را بعنوان یک شاخص طرح      می کند ضمن اینکه افزایش غیر عادی تعداد اسری که در مواردی بمنزله تسلیم شدن کشور شکست خورده است، اهمیت دارد ( همان ) لوئیس کوزر نیز معتقد است خاتمه جنگ با میزان خسارات عملیاتها و جمعیت نسبت دارد. ( همان ص 45 )

 منابع

-----------------------------------------------

70 – براد فورد. آ . لی – کارل . ف. والینگ ( آبان 1386) – منطق استراتزیک و عقلانیت سیاسی – ترجمه و تدوین موسسه آموزشی و تحقیقات صنایع دفاع –– مقاله بردن جنگ و باختن صلح، ایالات متحده و مسائل استراتژیک خاتمه جنگ. نوشته براد فورد. ای . لی. ص 358

71 – همان

72 – همان

73 – همان

74 – همان ص 379

75 – همان

76 – همان

77 – همان ص 380 – 379

78 – همان ص 377

79 – همان ص 380 – 379

80 – همان ص 360

81 – همان ص 368

82 – همان

83 – همان ص 369

84 – همان ص 370

85 – همان ص 367

86 – همان ص 361

87 – مصطفی ترک زهرانی ( 1385) – نظریه تصمیم گیری مبتنی بر نظم دوم و پایان جنگ ( پایان نامه ) – ص 37

88 – همان

89 – همان ص 48

90 – همان ص 58

91 – همان ص 55

92 – همان ص 58

93 – همان

94 – همان ص 62

95 – همان ص 69 – 68  


2- در جنگ

گرچه جنگ ماهیتاً یک امر سیاسی و انجام آن تابع اهداف سیاسی است ولی با آغاز جنگ، در واقع منطق جنگ بر منطق سیاست، به معنای استفاده از روشهای مسالمت آمیز، غلبه می کند. جایگزینی جنگ به جای سیاست به این معنا است که جنگ کلیه مناسبات، اندیشه ها و رفتارها را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

جنگ به گفته کلاوز ویتس شبیه آفتاب پرست است زیرا در شرائط مختلف ماهیت خود را تا حدودی تغییر می دهد، هم چنین با در نظر گرفتن ظواهر کلی آن در رابطه با گرایشات غالبی که در جنگ وجود دارد، همانند تثلیث شگفت آور از اضلاع زیر تشکیل شده است:    

الف – خشونت ذاتی، عنصر نفرت و خصومت که مانند غریزه طبیعی کور به نظر می رسد

 ب – بازی احتمالات و تصادف که جنگ را به نوعی فعالیت روانی آزاد تبدیل می سازد.

ج – و ماهیت وابسته ابزار سیاسی که به جنگ وجه صرفا عقلانی می بخشد.(41)

  از نظر وی اولین ضلع یعنی خشونت بیشتر با « ملت » است، دومین ضلع با فرمانده کل « ارتش » و سومین ضلع بیشتر با « حکومت» ارتباط دارد.(42) پیوستگی سه ضلع در واقع تمامیت جنگ را در بر می گیرد. به همین دلیل کلاوزویتس معتقد است هر نظریه ای که بخواهد یکی از این ضلع را نادیده بگیرد یا ارتباطی تصادفی میان آنها برقرار سازد، فوراً گرفتار تناقض با واقعیت گردیده و به همین علت موجودیت خود را از دست می دهد.(43)

« ضلع اول جنگ » بیانگر نقش خشونت بعنوان عنصر ذاتی جنگ است و تا آتش جنگ ابتدا در مردم شعله ور نشود،(44) جنگ ایجاد نخواهد شد. جنگ در واقع به مثابه نبض خشونت است که گاه به شدت و لحظه ای دیگر به آرامی در تپش است و در نتیجه ی آن هیجانات و قوانین گاه به سرعت و گاه به طور آهسته تخلیه می شود.(45) مفروض اصلی درباره جنگ بر اساس نظریه کلاوزویتس نبرد میان انسان ها بر اساس دو مولفه « حس دشمنی » و « نیت خصمانه » است، مولفه دوم به علت عام بودن به عنوان ویژگی تعریف است زیرا انسانها نمی توانند میل نفرت را حتی در خام ترین شکل آن که به غریزه بسیار نزدیک است، بدون نیت خصمانه بروز بدهند. اگر جنگ عمل خشونت آمیز است پس لزوما به احساس نیز تعلق دارد. حتی اگر منشاء جنگ، احساس نباشد، ولی به آن باز می گردد و این کم و بیش، نه به سطح سواد بلکه به اهمیت و استمرار علایق خصمانه بستگی دارد.(46)      

در جنگ انرژی و شدت عمل، میزان انگیزه را نشان می دهد. عمل از طریق انگیزه شکل می گیرد، حال فرق نمی کند که علت انگیزه در توجیه عقلانی جنگ نهفته باشد که موجب شکل گیری اهداف و مشروعیت جنگ می شود و یا در احساس که بیانگر خصومت است.(47) اما نمی توان از احساس صرف نظر کرد(48) بویژه زمانی که جنگ به دلایلی طولانی، شدید و دشوار می شود، این احساس است که مورد نیاز است و از همین طریق حضور و پشتیبانی و نقش مردم در جنگ امکان پذیر و عملی می شود.

     کلاوزویتس با توجه به مفهوم خشونت و نقش آن در جنگ معتقد است در اعمال خشونت محدودیتی وجود ندارد و از همین طریق است که یکی قانون را بر دیگری تحمیل کرده و فعل وانفعالاتی ایجاد می شود و همین تاثیر و تاثر لزوما به نقطه اوجی منتهی می گردد.(49) در واقع اگر جنگ به معنای غلبه یکی بر دیگری است، این قانون بر پایه خشونت امکان پذیر و عملی می شود، زیرا پیروزی و شکست از طریق غلبه اراده یکی بر دیگری بعنوان ساز و کارهای اصلی جریان جنگ، با ابزار خشونت اعمال می شود، زیرا خشونت عنصر ذاتی و مشخصه اصلی جنگ و موجب تمایز آن با دوران صلح است. به همین دلیل کلاوزویتس معتقد است در مسائل خطیر مثل جنگ، اشتباهات ناشی از رافت، فاحش ترین اشتباهات محسوب  می شوند، زیرا منطق جنگ غلبه یکی بر دیگری از طریق خشونت است و غافل ماندن از ماهیت عنصر خشونت، به این دلیل که از آن متنفریم، عملی بیهوده و حتی نادرست است. هیچ گاه نمی توان در فلسفه ی جنگ اصل تعدیل را وارد نمود زیرا امر بیهوده ای خواهد بود.(50)

     « ضلع دوم جنگ » شامل نبرد است که از سوی نیروهای نظامی انجام می شود. نبرد در کانون جنگ قرار دارد و جنگ بدون آن معنا ندارد. جنگ در تعریف کلاوزویتس عمل متکی به زوری است که ما آن را برای مجبور کردن حریف خود، برای گردن نهادن به خواست ما، انجام می دهیم.(51) از آن جائی که در جنگ هر طرف می کوشد بر دیگری چیره شود، عمل متقابلی به وجود می آید که ناگزیر بر حدّت این تقابل می افزاید.(52) ماکیاول نیز در نظرات خود با تاکید بر اینکه جنگ فعالیتی مهم در زندگی سیاسی است، می گوید: هدف جنگ باید شکست کلی دشمن باشد. وی سپس اضافه می کند: از آن جائی که همه چیز به نتیجه نبرد بستگی دارد، برای حصول اطمینان از کسب پیروزی هر آنچه مقدور و میسر است باید انجام پذیرد، از جمله بهره گیری کامل از نیروها، حتی اگر توان دشمن پائین تر به نظر برسد. وی هم چنین معتقد بود. نبرد سرنوشت ساز باید هدف همه ی عملیات های نظامی باشد(53).

     از مفهوم جنگ چنین مستفاد می شود که تمام جنبه ها و آثار ظاهری آن در نبرد ریشه دارند و تمامی آنچه در جنگ روی می دهد در اصل توسط نیروی نظامی به وقوع می پیوندد و در هر مکانی که این نیروها یا به عبارتی افراد مسلح به کار گرفته شوند، لزوماً ایده ی نبرد به عنوان شالوده و اساس مطرح خواهد بود. بنابراین هر آنچه که به نیروی نظامی مربوط است، یعنی ایجاد، حفظ و به کارگیری آنها، جزئی از فعالیت جنگی محسوب می شود. بدیهی است که ایجاد و حفظ نیروهای نظامی فقط به منزله ابزار است ولی به کارگیری آنها، هدف محسوب می شود.(54)

     برابر نظریه کلاوزویتس اگر نبرد علت به کارگیری نیروهای نظامی است، پس کاربرد این نیروها نیز بطور کلی چیزی فراتر از مشارکت آنها در شمار خاصی از درگیری ها نیست، به این ترتیب هر فعالیتی در جنگ لزوماً – خواه به طور مستقیم و یا غیر مستقیم – به در گیری مربوط می شود.(55) بر پایه همین ملاحظه و با فرض اینکه درگیری تنها مشغله جنگ به شمار می آید و در آن نابودی دشمن پیش رو، وسیله ای برای رسیدن به هدف، حتی اگر درگیری در عمل روی ندهد، باز هم صادق است، زیرا اصل تردید ناپذیر و مسلم، نابودی دشمن، مبنای تصمیم گیری یا تعیین و تکلیف است. بر این اساس نابودی قوای نظامی دشمن – همانند طاق کمانی شکلی که بر پایه های خود متکی است – مبنای کلیه اعمال جنگی و تکیه گاه تمامی مفروضات به شمار می رود. پس هر عملی با این فرض انجام می پذیرد که اگر تعین و تکلیف جنگ واقعاً منوط به توسل به سلاح شود، راه مناسبی خواهد بود. در تمامی عملیات های جنگی کوچک یا بزرگ، تعین و تکلیف با توسل به سلاح همانند پرداخت نقدی در معامله است(56).

     برای تخریب نیروهای نظامی دشمن و انهدام آنها به عنوان عنصر اصلی درگیری و نبرد در جنگ، ملاحظاتی وجود دارد که باید به آن توجه کرد. بدون شک آنچه به عنوان هزینه و ریسک جنگ از آن نام برده می شود به همین موضوع بر می گردد. به گفته کلاوزویتس شکی در این نیست که تخریب نیروهای نظای هزینه دارد. زیرا در شرایط مساوی هر چه بیشتر اراده ما بر نابودی نیروهای نظامی دشمن قرار گرفته باشد، هزینه نیروی نظامی خودی بیشتر خواهد بود. اما خطر این وسیله این است که در صورت شکست، بازتاب تاثیر شگرفی که مورد نظر ماست، به نیروهای خود معطوف می گردد، یا به عبارتی عواقب وخیم تری برای ما خواهد داشت. در واقع اگر دشمن روش توسل به سلاح را اتخاذ کند، آن گاه مسیری که ما انتخاب می کنیم، بر خلاف اراده ما به همان روش دشمن تغییر شکل خواهد داد. زیرا فرض بر این است که وقتی دو هدف متفاوت وجود دارد، در واقع یکی جزئی از دیگری نیست، و در نتیجه یکدیگر را طرد می کنند، هم چنین نیرویی که برای یکی از آنها قابل استفاده است، برای دیگری قابل مصرف نیست. پس اگر قرار است یکی از طرفین درگیر به سلاح متوسل شود، احتمال موفقیت او در صورت اطمینان از عدم توسل حریف به همین شیوه، بیشتر می شود(57).

     معادله نبرد و به کارگیری نیروها با هدف تامین اهداف از منطق خاصی پیروی می کند. زیرا نبرد دریک جنگ، نبرد فرد در برابر فرد نیست، بلکه یک کلیت سازمان یافته مرکب است که از اجزاء فراوان تشکیل شده است(58). برتری در نبرد به حیطه ابزار تعلق ندارد، بلکه به هدف معطوف است و ما تنها پیامد و حاصل عمل را به مقایسه می گذاریم. در نبرد وقتی از نابودی نیروی نظامی دشمن سخن به میان می آید، منظور تنها نیروی فیزیکی نیست بلکه بر عکس جنبه های روحی نیز مد نظر است، زیرا هر دو بعد جسمی و روانی تا حد بسیار زیادی با هم در آمیخته و از یکدیگر تفکیک ناپذیرند(59).

     تلاش برای نابود سازی نیروی دشمن هدف مثبتی در خود دارد و به نتیجه ی مثبت ختم می شود که نهایت آن استیلا بر دشمن است. اما حفظ نیروهای خودی هدفی منفی است و نهایتاً به غلبه بر نیاّت دشمن می انجامد. یعنی برای مقاومت محض، هدفی قابل تصور نیست جز طولانی کردن مبارزه که دشمن را خسته و فرسوده می نماید. تلاش در راستای هدف مثبت عمل تخریب را به فعلیت در می آورد اما با تلاش در جهت هدف منفی انتظار انجام آن عمل را از دشمن داریم. این موضوعی است که عملاً با نظریه ی تهاجم و دفاع مرتبط است(60).

     نبرد همواره با احتمالات و تصادف همراه است به همین دلیل تاکید می شود « اصطکاک » تنها واژه ای است که به طور کلی فرق میان جنگ واقعی و جنگ روی کاغذ را مشخص می سازد. اصطکاک برابر قوانین مکانیک به نقاط محدود ختم می شود ولی در جنگ این گونه نیست، لذا تصادف اهمیت پیدا می کند و احتمال گسترش جنگ همواره وجود دارد. ماشین جنگی، ارتش و هر آنچه متعلق به آن است، حقیقتاً پیچیده نیست و به همین دلیل استفاده از آن به آسانی صورت می گیرد. اما واقعیت این است که هیچ یک از قسمت های آن یک قطعه کامل نیست، بلکه خود از قطعات منفرد و مجرد تشکیل شده است که با اطراف خود اصطکاک ایجاد می کند(61) علاوه بر این هر جنگی سرشار از پدیده های خاص است و به این ترتیب شبیه به دریایی ناشناخته و پر از صخره است که ذهن یک فرمانده – بدون اینکه آنها را دیده باشد – وجود آنها را حس کند، اطلاع از این اصطکاک بخش اساسی از تجربه ی جنگی است که اغلب مورد ستایش قرار گرفته و از یک ژنرال خوب انتظار می رود(62).

     این توضیحات بیانگر این معنا است که عمل کردن در « جنگ » حرکت در محیطی دشوار است، همان طور که انسان در آب به سختی قادر است ساده ترین و طبیعی ترین حرکت، یعنی راه رفتن محض را، به سهولت و دقت انجام دهد. از این رو تاکید می شود یک نظریه پرداز قابل همانند یک معلم شنا است که حرکات لازم برای داخل آب را در خشکی تمرین می دهد، طبیعی است که این حرکات در نظر کسانی که به آب فکر نمی کنند مضحک به نظر برسد(63).

     « ضلع سوم جنگ » بیانگر ماهیت جنگ بعنوان ابزار سیاست است.اهداف سیاسی جنگ از سوی دولت یا حکومت تعریف و تعین می شود و شامل دو چیز است: نابود کردن حریف و پایان بخشیدن به بقای آن به عنوان یک دولت و یا تحمیل شرایط صلح(64). اگر چه سیاست باعث پدید آمدن جنگ است ولی، جنگ به عنوان پدیده ای مستقل از سیاست وقتی جایگزین آن شد، سیاست را به حاشیه می راند و تنها از قواعد خود پیروی می کند(65). در عین حال به معنای آن نیست که با شروع جنگ سیاست به پایان برسد بلکه همراه با جنگ و زمانی که جنگ جریان دارد، سیاست نیز هم چنان جریان دارد. این وضعیت به این دلیل است که جنگ از منطق سیاست پیروی می کند. بعبارت دیگر گرچه جنگ حاصل بن بست در سیاست است ولی در این میان تنها ابزار و روشها تغییر می کند. تفاوت مرحله قبل از جنگ با جنگ در تغییر ابزار و نه اهداف است. قول معروف کلاوزویتس موّید این موضوع است که جنگ ادامه ارتباط سیاسی با وسایل دیگر است(66).

     توصیه کسینجر مبنی بر اینکه، بایستی این طرز فکر را که وقتی جنگ آغاز می شود، سیاست خاتمه می پذیرد را طرد کنیم(67)، نشانگر تداوم سیاست پس از آغاز جنگ است. زمانی که جنگ آغاز می شود، منطق نبرد بر منطق گفت گو و مذاکره غلبه دارد در عین حال دیپلماسی در خلال جنگ با هدف پشتیبانی از جنگ بسیار فعال می شود(68). شکل گیری ائتلاف ها و یا تغییر آن، تلاش برای جدا سازی متحدین دشمن و یارگیری جدید و یا برخی فعالیتها شامل میانجیگری برای پایان دادن به جنگ و ظهور ایده ای جدید، بمنزله تداوم تلاشهای سیاسی در دوره جنگ است. علاوه بر این مسیرهای دیگری برای پیروزی با پراکنده کردن متحدین دشمن یا غیر فعال ساختن آنها و افزودن بر متحدین یا امکانات سیاسی در برابر دشمن(69)، نشان می دهد به موازات تلاش برای انهدام دشمن، برخی روشهای دیگر برای پیروزی وجود دارد که ماهیتاً سیاسی است و با ابزار سیاسی قابل پیگیری می باشد.  ادامه دارد ...

 

منابع

--------------------------------------------------

41 – منبع شماره 1 ص 29 مولف

42 – همان ص 30 – 29 مولف

43 – همان

44 – همان

45 – همان ص 26 مولف

46 – همان ص 6 و 5 مولف

47 – همان ص 68

48 – همان

49 – همان ص 7 مولف

50 – همان ص 5 و4 مولف

51 – منبع شماره 3 ص 72

52 – همان ص 73

53 – جی مهان ملیک( 1384 )  – سیر تکامل تفکر استراتژیک – کتاب امنیت و استراتژی معاصر –کریگ ای اسنایدر مترجم سید حسین محمدی نجم انتشارات دافوس – چاپ اول – تهران ص 36

54 – منبع شماره 1 ص 44 و 43 مولف

55 – همان ص 45 و 44 مولف

56 – همان ص 47 مولف

57 – همان ص 49 مولف

58 – همان ص 44 مولف

59 – همان ص 49 و 48 مولف

60 – همان ص 50 مولف

61 – همان ص 106

62 – همان ص 108

63 – همان ص 108 – 107

64 – منبع شماره 8 ص 43

65 – منبع شماره 1 ص 25 مولف

66 – منبع شماره 33 ص 7

67 – منبع شماره 4 ص 124

68 – همان ص 116

69 – منبع شماره 1 ص 39 – 38 مولف


1- قبل از جنگ

     وقوع جنگ به معنای استفاده از ابزار نظامی برای تامین اهداف سیاسی، علیرغم هزینه ها و پیامدهای نا گوار آن هم چنان جریان دارد و تکرار می شود. با وجود مطالعاتی که تاکنون برای شناخت این پدیده و علل وقوع آن در حوزه های مختلف علوم انسانی صورت گرفته است، جان گارنت معتقد است، هیچ پاسخ قانع کننده و قطعی نمی توان به این سوال داد که چرا جنگ رخ می دهد؟(13) وی معتقد است یکی از دلایل این امر آن است که جنگ برای فعالیت های گوناگون و مختلفی بکار می رود. دلیل دیگر برای فقدان پاسخ مناسب به این سوال، ریشه در پیچیده گی خود سوال دارد. زیرا بسیاری از نویسندگان به ویژه تاریخ نگاران سعی کرده اند به جای علت به منشاء، توجه کنند.(14)

     پذیرش این واقعیت که جنگ بدون تصمیم دولتمردان رخ نخواهد داد. باعث می شود تا در بسیاری موارد وقوع جنگ در اثر درک نادرست، سوء تفاهم، محاسبه اشتباه و قضاوت نادرست صورت بگیرد. درک نادرست شامل اشتباه در تخمین توانایی ها و مقاصد دشمن، ارزیابی غیر قطعی از موازنه میان متخاصمان، نا توانی در تشخیص خطرات و نتایج جنگ می باشد(15). البته همه جنگ ها در اثر برداشت و درک نادرست و سوء تفاهم رخ نداده است. اگر چه ممکن است این عوامل نیز وجود داشته اند. اما برخی جنگ ها یا بعبارت بهتر اغلب آنها، بدلیل ریشه در عدم تفاهم و تعارض منافع رخ داده است. در مواردی نیز گفتگو میان دشمنان باعث پیشبرد اختلاف شده است. در حقیقت در برخی وضعیت ها پیشبرد شناخت از یکد یگر باعث تشدید اختلاف میان دشمنان می گردد.(16) به شکل دیگری می توان وقوع جنگ و چگونگی آن را از تعامل مثلث سه ضلعی شامل: هدف، علت و شرائط توضیح داد. « هدف » در واقع آن چیزی است که جنگ بخاطر آن طراحی و انجام می شود. گاهی ثابت است و گاهی تغییر می کند و یا تعدیل می شود. هدف گرچه بر اثر عوامل و شرائطی شکل می گیرد ولی گاهی تاریخی می شود. بعنوان مثال موضوع قرار داد 1975 الجزیره اختلافات مرزی ایران و عراق است که در یک بستر تاریخی شکل گرفته و تبدیل به یک مسئله تاریخی شده و تلاش برای تغییر آن به عنوان یک هدف موجب مناقشه و حمله عراق به ایران در سال 1359 شد. « علت » در واقع مسئله و موضوع تصمیم گیری را توضیح می دهد. چرا و چگونه یک کشور یا یک شخص، برای تامین اهداف سیاسی، با استفاده از ابزار زور، تصمیم گیری و اقدام می کند. فرض بر این است که حوادث و بهانه ها، به انجام جنگ کمک می کند ولی علت جنگ نیست. « عوامل و شرائط » نقش مهمی در ادراک و تصمیم گیری دارد، زیرا موجب تغییر در محاسبات و ارزیابی ها می شود. در واقع باز بینی اهداف و تعریف آن حاصل تغییر در شرائط است.

     جنگ ها هر چند بر اثر پیچیدگی و پویائی تعامل عوامل سه گانه، در بستر تشدید خصومت شکل می گیرد، رشد می کند و متعین می شود، ولی تاثیر عوامل و شرائط  در وقوع جنگ همانند تاثیر زلزله است که کلیه گسل ها را فعال می کند و بیشترین اثر را در تغییر اراده ها و محاسبات برای جنگ، از طریق بازبینی اهداف و ظهور رفتارهای جدید دارد. هر چند هدف به جنگ معنا و جهت می دهد ولی  هدف بیشتر یک مفهوم ذهنی است که بر اثر تغییر شرائط و زمینه های تاریخی شکل می گیرد و با محاسبات جدید منشاء تصمیم گیری ( علت )  می شود.

     این توضیحات اجمالی شاید برای پاسخ اولیه به پرسش طرح شده مناسب باشد ولی این موضوع را روشن نمی کند که چرا و چگونه راه حلهای سیاسی برای حل مسائل به بن بست می رسد و از ابزار زور و قدرت نظامی برای تامین اهداف سیاسی استفاده می شود؟ پاسخ به این پرسش ناظر بر ضرورت فهم این معنا است که چگونه کشورها از شرائط صلح و زندگی مسالمت آمیز وارد مرحله جنگ می شوند؟ حال آنکه به گفته کلاوزویتس جنگ سر گرمی یا صرفا میل به حادثه جویی یا برنده شدن یا محصول شور و اشتیاقی لجام گسیخته نیست، بلکه ابزاری است جدی در جهت هدفی جدی. اقبال، نوسانات، امیال، شهامت، تخیل و هیجان، فقط لوازم این ابزار به شمار می آیند(17). مهمتر آنکه به گفته وی جنگ یکباره پدید نمی آید و گسترش آن نیز محصول یک لحظه و آن نیست. از این رو هر یک از دو حریف می تواند در مورد دیگری به میزان زیادی بر اساس آنچه او هست و انجام می دهد و نه بر اساس آنچه او باید باشد، یا انجام دهد، قضاوت کند(18).

     کلاوزویتس در پاسخ به این پرسش که چرا طرفین منازعه به سمت استفاده از ابزار نظامی ترغیب می شوند؟ بر این نظر است که جنگ اجتماعات – تمام ملت ها – به ویژه ملل متمدن همواره در اثر تحولات سیاسی آغاز شده و در اثر یک محرک یا انگیزه سیاسی به وقوع می پیوندد(19). بعبارت دیگر بر افروخته شدن آتش جنگ همیشه به پاره ای از موضوعات سیاسی ارتباط دارد(20). در واقع هیچ کس از روی عقل سلیم جنگی را شروع  نمی کند، مگر آنکه پیشاپیش برایش مبرهن باشد با آن جنگ به چه چیز دست می یابد و اینکه چگونه می خواهد آن را کنترل و رهبری کند(21).

     در شکل گیری و تعریف اهداف در هر دوره تاریخی، عوامل مختلفی نقش دارد: وقوع « حوادث مناقشه آمیز مرزی » و درگیری ها در عین حالی که بر اثر تداوم مناقشات شکل می گیرد، خود می تواند منشاء، مناقشات جدید شود. تغییر و « تحولات ساختاری » در درون کشورها گاهی مناقشات و اختلافات تاریخی را فعال و بیدار می کند. هم چنین « تغییر در موازنه قدرت » در منطقه می تواند مناسبات کشورها را دستخوش تغییر کند. عوامل دیگری هم وجود دارد که از مباحث روابط بین الملل، تحت عنوان نظریه وقوع جنگ، به آن اشاره  می شود1.

    در عین حال باید به این موضوع توجه کرد که ماهیت جنگ و اهداف آن قبل از جنگ، با پس از وقوع جنگ تفاوت دارد. علت این امر تاثیر نتیجه نبرد و وضعیت پیروزی یا شکست است که اهداف را تحت تاثیر قرار می دهد بدین صورت که ابتدا با تغییرات سیاسی تعریف جدیدی نسبت به منافع و اهداف و تهدیدات و فرصتها صورت می گیرد. بر اثر ادراک ذهنی از تغییر شرائط و شکل گیری مفاهیم درباره تهدید و فرصتها نسبت به منافع، سطحی از اراده و تلاش برای پیگیری اهداف شکل می گیرد. در این روند تضاد منافع میان کشورها موجب شکل گیری و افزایش خصومت میان آنها می شود. و در نتیجه بر اثر شکل گیری خصومت، روش ها و گفتارها نیز تغییر می کند و بر پایه این فرض که تهدید، تهدید می آورد، مناقشه2 میان دو کشور تشدید و موجب تنش3 می شود.

     حاکم شدن فضای تهدید و خصومت در مناسبات دو کشور گر چه ابتدا بیشتر بر پایه ادراک ذهنی و بر پایه تفسیر متفاوت از واقعیات و تغییر شرائط است ولی به گفته جرویس (1978)، دولت تهدید شده برای آنکه از خود حمایت کند با اقداماتی تهدید خود را پاسخ می دهد. همین اقدامات از سوی دیگری تهدید قلمداد می شود و عکس العمل بعدی به تشدید اختلافات و تصاعد و جنگ منجر می گردد.(22) عبور از مرحله ادراک ذهنی به اقدامات عملی در واقع تبدیل تهدید به " بحران سیاسی " در مناسبات دو کشور است. مایکل برچر  پیدایش بحران در سیاست خارجی را این چنین توضیح می دهد: جرقه یک بحران سیاست خارجی، حالت ادراکی دارد به طور دقیق تر می توان گفت این امر از سه تصور به هم پیوسته سر چشمه می گیرد. این تصورات که به وسیله یک « عامل خصومت آمیز »، یک « واقعه اختلاف انگیز » یا یک « تغییر محیطی » بوجود می آیند عبارتند از: تهدید یک یا چند ارزش اساسی، زمان محدود برای پاسخ و احتمال زیاد درگیری با مخاصمات نظامی. در مجموع در این مرحله یک بحران سیاست خارجی حاصل احساس تصمیم گیرندگان در عالی ترین سطح مبنی بر فشار یا فشارهایی است که منشاء خارجی دارند.(23) از این پس گزینه های راهبردی هر کشور و آنچه را انتخاب و اجرا می کند، نقش مهمی در مدیریت بحران و حل و فصل آن یا حرکت به سمت جنگ دارد.

     در شرائط بحران نزدیکترین فاصله میان دیپلماسی و جنگ، همان فاصله میان تهدید و اجرای آن است.(24) به همین دلیل مورگنتا تاکید می کند وظیفه نهایی دیپلماسی هوشمندانه ای که در صدد  حفظ صلح است، انتخاب وسایل مناسب برای نیل به اهداف است. وسایلی که در اختیار دیپلماسی قرار دارند عبارتند از: اقناع، مصالحه و تهدید به توسل به زور.(25) وی سپس اضافه می کند: دیپلماسی هرگز نمی تواند به صرف تکیه بر تهدید، مدعی شود که هوشمندانه و مسالمت آمیز عمل کرده است. از طرف دیگر آن نوع دیپلماسی نیز که در صدد حل همه مسائل از طریق اقناع و مصالحه است، شایسته نیست که هوشمندانه تلقی شود.(26)

     مورگنتا استفاده از تهدید و بعبارتی پشتیبانی از مذاکره متکی بر قدرت نظامی را لازمه دیپلماسی و بعبارتی مشخصه دیپلماسی هوشمندانه ذکر می کند. وی به دیپلماسی، با ترکیبی از تشویق و تنبیه معتقد است. در حالی که برخی تعاریف از دیپلماسی فارغ از این ملاحظه است4. با وجود رابطه عمیق میان دیپلماسی و تهدید در عین حال تمایز اساسی میان مرحله دیپلماسی با جنگ وجود دارد. دیپلماسی و مذاکرات بر اساس بده – بستان است.(27) در حالیکه درگیری نظامی بازی با حاصل جمع صفر شمرده می شود و هر طرف قصد دارد با شکست حریف به پیروزی برسد،(28) اما راه حل دیپلماتیک هیچ گاه تمامی پیروزی را نصیب یکی از طرفین نمی کند و در نتیجه طرف مقابل نیز از شکست کامل رنج نمی برد. دیپلماسی یک بازی با حاصل جمع متغیر است که در آن انعطاف و قائل شدن امتیازاتی برای حریف، اولین شروط موفقیت به شمار می رود.(29)

     استفاده از تهدید و ابزار زور در مرحله قبل از جنگ حتی اگر مذاکرات جریان داشته باشد، بیانگر اراده معطوف به سلطه و باج خواهی است. با این توضیح این جنگ است که در لباس سیاست جریان پیدا می کند و مذاکرات بر اساس اعتماد و حسن ظن و برای حل مسائل فیما بین نیست، بلکه نوعی تلاش برای فریب یا اتمام حجت و یا کسب اطمینان و ایجاد مشروعیت برای استفاده از ابزار زور است. پیدایش چنین وضعیتی نه تنها منجر به حل و فصل مسائل نمی شود بلکه روند معطوف به جنگ را تسهیل می کند. زیرا ادراکات اولیه ذهنی درباره تهدید و فرصت را نهائی و با سطحی از خصومت با ریشه های تاریخی و اجتماعی ترکیب  می کند و در نتیجهامکان حل و فصل تنش موجود از میان می رود.

      تلاش برای بازدارندگی از جنگ، متکی بر قدرت نظامی5 بعنوان بخشی از تلاشهای دیپلماتیک محسوب می شود. به عبارت دیگر هدف سیاسی از آمادگی نظامی، به هر شکلی که باشد، هدفش باز داشتن کشورها از کاربرد قوه قهریه است. در واقع این دیپلماسی و هدف های سیاسی است که سعی دارد تا با حداکثر امکان، تهدید استفاده از زور را واقعی جلوه داده و حریف را از انجام عمل مورد نظرش باز داشته و به تردید اندازد، ولی هدف غائی این است که جنگ نشود.(30) بعبارت دیگر مساله سیاسی آمادگی نظامی، آن است که کاربرد بالفعل قوه قهریه را غیر ضروری سازد. و با تغییر ذهنیت دشمن منجر به قبول تسلیم، نسبت به اراده قدرت فاتح شود.(31)

     نظر به اینکه استفاده از قدرت نظامی با هدف تهدید و ارعاب، به معنای کسب پیروزی، بدون جنگ است. و اهداف سیاسی شامل: تهدید موجودیت سیاسی و تحمیل شرائط صلح، بیانگر تنوع در اهداف سیاسی(32) و خصومت بنیادین است، چگونه می توان با گفت وگو و مذاکره مانع از جنگ شد؟ بعبارت دیگر اهداف یاد شده چگونه برای طرف تهدید شده قابل مذاکره است؟ آیا هیچ کشور مستقلی حاضر است درباره موجودیت سیاسی خود و نحوه بقاء مذاکره کند؟ پاسخ منفی به این پرسش به معنای نادیده گرفتن ظرفیت و امکان مذاکره برای حل مسائل نیست بلکه به معنای ضرورت امتناع از تسلیم شدن در برابر دشمن است.

     ارعاب و تهدید، در پوشش مذاکرات دیپلماتیک، در واقع روند جنگ را تسهیل می کند، زیرا کشور مقابل در برابر وضعیت دو گانه ای قرار می گیرد که یا باید جنگ و هزینه آن را بپذیرد و در غیر این صورت شرائط دشمن را پذیرفته و تسلیم شود. محاسباتی که در این مرحله از سوی طرفین صورت می گیرد و نسبتی که میان اهداف با دامنه خصومت و نیز قدرت نظامی وجود دارد، در نهایت منجر به انتخاب گزینه تسلیم یا جنگ خواهد شد. در واقع این مسائل سیاسی است که گزینه ها را محدود می کند و منجر به گسترش تفکر استفاده از جنگ به معنای تهدید یا بازدارندگی در برابر جنگ و یا دفاع برای شکست دشمن در صورت وقوع جنگ، می شود.

     بن بست در سیاست تحت هر شرائطی بمنزله تحقق اراده معطوف به جنگ و در نتیجه شکل گیری استراتژی به معنای بکارگیری نبرد، به عنوان وسیله دستیابی به هدف جنگ است.(33) با این تعریف6 استراتژی اساساً درباره راههایی است که ممکن است قدرت نظامی جهت تحصیل اهداف سیاسی بکار برده شود و جنگ نیز یکی از راههایی است که می توان از قدرت نظامی برای تحصیل اهداف سیاسی استفاده کرده(34) کسینجر بر این نظر است که جدا کردن استراتژی و سیاست ممکن نمی باشد. قدرت نظامی باعث کاربرد حداکثر قدرت می گردد و همین امر دیپلماسی را وارد می کند.(35) با این توضیح جنگ نمونه کلاسیک عمل استراتژیک است(36) که در چارچوب نظریه استراتژیک انجام می شود. نظریه استراتژیک بیان می دارد که چگونه باید نیروی نظامی را در جهت کسب اهداف و منافع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ایدئولوژیک به کار گرفت. جنگ به لحاظ منطق و عمل، اقدامی است در جهت اهداف بیرونی به همین دلیل استراتژی به عنوان محاسبه کاربرد خشونت در جهت هدف خاص، تعریف می شود(37).

     آنچه جنگ را به عنوان یک تصمیم استراتژیک(38) معرفی می کند فارغ از پیوستگی آن با اهداف سیاسی و گذار از منطق سیاست برای حل مسائل سیاسی به منطق جنگ و تکیه بر ابزار نظامی برای پیشبرد اهداف، پیامدهای سیاسی است که در ورای آن قرار دارد. استراتژی بر این اساس ناظر به تصمیم گیری کلان دولتمردان است که نسبت جدیدی را میان اهداف و ابزار دستیابی به آن تعریف کرده اند.(39) به گفته کلاوزویتس باید میان اهداف و ابزاری که برای رسیدن به آن انتخاب شده است، تناسب وجود داشته باشد.(40) در غیر این صورت استراتژی با شکست مواجه خواهد شد. ادامه دارد ...

 

پاورقی


-1 برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به کتاب اجتناب ناپذیری جنگ محمد درودیان ( 1382 ) – مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه
2- مبارزه، برخورد، منازعه و یا مبارزه لفظی میان دو یا چند کشور را مناقشه گویند. (جفری ام الیوت رابرت رجینالد – ( 1373 ) فرهنگ اصطلاحات سیاسی استراتژیک ترجمه میر حسین رئیس زاده لنگرودی انتشارات معین تهران ص 67 و68

-3 تنش؛ به خصومت پنهان، ترس، سوء ظن، تصور تضاد منافع و شاید هم میل سلطه طلبی یا انتقام جویی اشاره دارد. با این حال تنش لزوماً از سطح گرایشات و ادراکات فراتر نرفته و تعارض عملی آشکار و کوششهای بازدارنده، متقابل را در بر نمیگیرد، هر چند تنش مقدم بر بروز منازعه و همواره ملازم با آن است.    ( جیمز دوئرتی رابرت فالتزگراف – ( 1376 ) نظریههای متعارض در روابط بین المللی، ج اول ترجمه علیرضا طیب وحید بزرگینشر قدس تهران چاپ دوم ص 297 – 296 )
4)
علی اصغر کاظمی ( 1370 ) بر این نظر است که: دیپلماسی عبارت است از مدیریت روابط بین دول، با به کارگیری روشهای مذاکره و معامله، جهت ایجاد تفاهم و دوستی برای پیشبرد مقاصد و منافع ملی یک کشور       ( دیپلماسی در عصر دگرگونی در روابط بین المللی تحقیق از: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی  انتشارات دفتر اسلامی چاپ دوم ص 61 ) هوشنگ عامری- بهار 1377 - در کتاب اصول روابط بین الملل می نویسد: منظور از دیپلماسی پیشبرد نظرات و تامین هدفهای ملی به یاری شیوهها و فنون تمشیت روابط سیاسی است. ( انتشارات آگاه چاپ دوم ص 388 )
5)
جان گارنت درباره قدرت نظامی می نویسد: قدرت نظامی عبارت از ابزاری قانونی برای اعمال خشونت و زور است و حکومت از این وسیله در روابط فیما بین و در صورت لزوم، به منظور برقراری امنیت داخلی، استفاده میکند ( استراتژی معاصر، نظریات و خط مشیها. مقاله: نقش قدرت نظامی جان گارنت ترجمه هوشمند میر فخرانی – ( 1369) دفتر مطالعات سیاسی و بین الملل تهران ص 65 ) در کتاب استراتژی معاصر نوشته شده: در تعریفی ساده قدرت نظامی عبارت از قابلیت کشتن، صدمه زدن، اعمال زور و تخریب است. ( کتاب نظریات و خط مشیها جان بیلیس کن بوث جان کارنت فیل ویلیامز( 1369) – ترجمه هوشمند میر فخرانیدفتر مطالعات سیاسی و بین الملل تهران جان گارنت نقش قدرت نظامی ص 65 )
6)
به گفته لیدل هارت استراتژی عبارتست از هنر توزیع و استفاده از ابزار نظامی برای انجام مقاصد سیاسی است. کالین گری معتقد است: استراتژی رابطه بین قدرت نظامی و هدف سیاسی است. آندره بوفر نیز مدعی است: استراتژی هنر دیالیتیک دو اراده متقابل است که برای حل مجادله خویش از زور استفاده میکنند        ( گریک ای اسنایدر 1384امنیت و استراتژی معاصر. کتاب امنیت و استراتژی معاصر گریک ای اسنایدر مترجم سید حسن محمدی نجم انتشارات دافوس –– چاپ اول تهران ص 9 – 8 ) باری بوزان معتقد است استراتژی جزیی از طراحی جامع سیاسی نظامی یک کشور است که باید در نیل به اهداف اصلی آن کشور مورد استفاده قرار گیرد. به عقیده وی استراتژیها باید در ماهیت تدافعی، تهاجمی و یا بازدارنده باشند ( جان پیترز 1378معماری نظامی امریکا بر پایه نظم نوین جهانی مترجم سید حسن محمدی نجم انتشارات دوره عالی جنگ سپاه چاپ اول  ص 205 – 204 )

منابع
-----------------------------

13 – جان گارنت ( 1382 ) – علل جنگ و شرایط صلح – کتاب استراتژی در جهان معاصر – ترجمه کابک خبیری انتشارات ابرار معاصر تهران – چاپ اول –  تهران ص 105

14 – همان ص 106 – 105

15 – همان ص 116 – 115   

16 – همان ص 118

17 – منبع شماره 1 ص 25 مولف

18 – همان ص 10 مولف

19 – همان ص 25 مولف

20 – منبع ش 8 ص 91 – 90

21 – همان ص 120

22 – جک لووی - شهریور 1381– تئوری های جنگ وصلح – گروه ترجمه ماهنامه نگاه – ماهنامه نگاه – ش 26 ص 8

23 – مایکل برچر( 1382 )  – بحران در سیاست جهان – جلد اول – مترجم میر فردین قریشی پژوهشکده مطالعات راهبردی، چاپ اول ص 25

24 – محمد رضا البرزی( 1368 )  – ارزیابی تحول دیپلماسی در قرن بیستم– نشر سفید چاپ اول – ص 7    

25 – هانس جی – مورگنتا( 1379 )  – سیاست میان دولتها – ترجمه حمیرا مشیرزاده دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی – چاپ دوم تهران – ص 748 – 749

26 – همان

27 – سید علی اصغر کاظمی( 1370 ) – دیپلماسی نوین در عصر دگرگونی در روابط بین المللی تحقیقی از دفتر مطالعات سیاسی وبین المللی – انتشارات دفتر نشر اسلامی – چاپ سوم ص 63

28 – منبع 24 ص 8

29 – همان

30 – منبع 24 ص 8 – 7

31 – هانس . جی. مورگنتا ( 1381 ) – قدرت سیاسی و دیپلماسی – جیمز باربر – مایکل اسمیت – کتاب ماهیت سیاستگزاری خارجی در دنیای وابستگی متقابل کشورها – مترجم دکتر حسین سیف زاده – انتشارات نشر قوس چاپ سوم ص 336

32 – منبع شماره 1 ص 2 مولف

33 –– جان بیلیس، کن بوث، جان گارنت، فیل ویلیامز( 1369 )  – استراتژی معاصر، نظریات و خط مشی ها – ترجمه هوشمند میر فخرانی دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی – تهران – جان گارنت مطالعات استراتژیک و فرضیات آن. ص 4

34 – همان 

35 – جان بیلیس – جیمز ویرتر( 1382 )  – مقدمه کتاب استراتژی در جهان معاصر – ترجمه کابک خبیری انتشارات ابرار معاصر تهران – چاپ اول – تهران ص 23

36 – یورگن ها برماس( 1370 )  – مفهوم ارتباطی قدرت از نظر هانا آرنت – استیون کولس – کتاب قدرت فر انسانی یا شّر شیطانی – ترجمه فرهنگ رجایی موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی – چاپ اول – تهران ص 124 – 123        

37 – دانیل موران( 1382 )  – نظریه استراتژیک و تاریخ جنگ – کتاب استراتژی در جهان معاصر – ترجمه کابک خبیری انتشارات ابرار معاصر تهران – چاپ اول – تهران ص 44

38 – الیوت کوهن، ریچاردواین جونز( 1381 )  – رویکرد استراتژیک – کتاب مراحل بنیادین اندیشه و مطالعات امنیت ملی – گرد اوری و ترجمه: اصغر افتخاری پژوهشکده مطالعات راهبردی – چاپ اول –  ص 273

39 – منبع 37 ص 57

40 – منبع 38 ص 273


مقدمه

  جنگ بمنزله یک وضعیت خاص میان دو کشور از یک کلیت واحد تشکیل شده است. مجموعه ای از مسائل و حوادث سیاسی، نظامی، اجتماعی و امنیتی در زیر چتر کلیت جنگ رخ می دهد که هیچ کدام از آنها به تنهائی به معنای همه جنگ نیست، در عین حال جنگ بدون این حوادث و موضوعات معنا ندارد. شکل گیری رویکردهای مختلف نسبت بر جنگ در واقع بیانگر توجه به وجوهات خاصی از جنگ است. گاهی موضوع جنگ و مسائل آن از نظر فرهنگی- اجتماعی و گاهی با ملاحظه سیاسی و یا عملیاتی مورد بررسی قرار می گیرد، ولی آنچه به کلیت جنگ معنا و جهت می دهد پیوند آن با سیاست است. به گفته کلاوزویتس* جنگ در هر شرایطی به مثابه امری مستقل تلّقی نمی شود، بلکه ابزاری سیاسی است(1). در واقع غایت سیاسی جنگ بیرون از قلمرو جنگ است(2) و جنگ ابزار سیاست برای تامین اهداف سیاسی است. آغاز و پایان جنگ، دامنه و شدت آن و بسیاری از ملاحظات دیگر تابع اهداف، الزامات و تصمیمات سیاسی است(3). به این اعتبار منطق سیاست بر همه اجزاء جنگ حاکم است زیرا این سیاست است که اعلام جنگ کرده و همواره به صورت مغز اصلی به شمار می رود. (4)

      از نظر کلاوزویتس جنگ به عنوان ابزار سیاست هم منشاء آن است و هم بر تمامی ابعاد و اجزای آن نظارت دارد(5). به نظر وی بزرگترین دغدغه جنگ یعنی اولین انگیزه پدید آورنده آن یعنی غایت سیاسی می باشد که با کل عمل جنگ در آمیخته است(6). هر چه انگیزه جنگ متعالی و قوی باشد؛ تاثیرات ناشی از آن دامنه وسیع تری از زندگی مردم را در بر می گیرد و آمادگی برای دادن تلفات و هزینه بیشتر می شود و تفکر به زانو در آوردن دشمن شدت می گیرد(7) و در نتیجه پایان دادن به جنگ دشوارتر می شود. با شکوه ترینپیروزیها چنانچه سبب ساز رسیدن به هدف سیاسی نشود، اصلا ارزشی ندارد. حتی اگر هدف نابودی کامل یا سیاست تحمیل شرائط صلح ایده آل باشد(8). بر پایه این توضیح انگیزه اولیه جنگ یعنی غایت سیاسی، علاوه بر اینکه ماهیت جنگ را مشخص می کند، معیار تعیین و سنجش پیروزی یا شکست خواهد بود(9). بعبارت دیگر میزان دستیابی و تامین اهداف، معیار قضاوت برای تعیین پیروزی یا شکست در جنگ است.

جنگ به این مفهوم یک کنش اجتماعی و ما حصل تضاد منافع اساسی است که با خون ریزی حل و فصل می شود(10). تاکید کلاوزویتس مبنی بر اینکه جنگ سیاستی توام با خون ریزی و سیاست جنگی بدون خون ریزی است(11)، ناظر بر ماهیت جنگ و پیوستگی کامل جنگ با سیاست است، زیرا سیاست راهنمای جنگ و آنچه بعنوان اهداف جنگ طرح می شود، مانند خلع سلاح(12) و نابودی نیروی دشمن و یا تصرف سرزمین، تنها به منزله تلاش برای تامین اهداف سیاسی جنگ است، در غیر این صورت جنگ بما هو جنگ به عنوان یک امر مستقل معنا ندارد.

مسئله بنیادین در جنگ، تعامل ابزار – هدف است. ابزار به معنای استفاده از قدرت نظامی و جنگ، برای دستیابی به اهداف سیاسی است. چگونگی و شرائط استفاده از قدرت نظامی و خشونت و کشتار برای تامین اهداف در حالیکه بیانگر ماهیت و ابعاد جنگ است، در عین حال، وجوه عقلانی جنگ را به نمایش می گذارد. سایر ملاحظات در جنگ شامل محاسبه « سود و زیان » و یا « هزینه و دستاورد » برای تصمیم گیری درباره آغاز، ادامه یا پایان دادن به جنگ نیز بیانگر منطق عقلانی جنگ در چارچوب پیوستگی جنگ با سیاست است که در کلیه مراحل جنگ، قابل مشاهده است بدین ترتیب که:

1- قبل از جنگ: نحوه شکل گیری اهداف و اقدامات تهدید آمیز، ایجاد بحران و تصمیم گیری برای انتقال از شرایط صلح به جنگ با کنار گذاشتن روش های مسالمت آمیز برای حل و فصل اختلافات و استفاده از ابزار جنگ، در پاسخ به این پرسش باید بررسی شود که علت استفاده از قدرت نظامی(جنگ) برای تامین اهداف سیاسی چیست؟

2- در جنگ: مسئله استفاده از نبرد برای تامین اهداف سیاسی با بسیج نیروها و منابع و شکل گیری استراتژی برای غلبه بر دشمن یا دفاع در برابر تهاجمات، در پاسخ به این پرسش بایدبررسی شود که نتایج نبرد در صحنه نظامی چگونه بر تامین اهداف سیاسی تاثیر  می گذارد؟

3- پایان جنگ: موضوع بن بست نظامی در جنگ و بازگشت به راه حل های سیاسی برای خاتمه دادن به جنگ با هدف برتری برای توجیه نتیجه جنگ با نگاه به آینده، در پاسخ به این پرسش باید بررسی شود که نتایج نظامی جنگ چه تاثیری در بازگشت به پشت میز مذاکره و اتمام جنگ دارد؟

4- پس از جنگ: تاثیر پیامدهای سیاسی – اجتماعی جنگ در داخل کشور و در مناسبات دو کشور در نحوه نگرش به جنگ و دستاوردهای آن، در پاسخ به این پرسش باید بررسی شود که جنگ به معنای استفاده از قدرت نظامی چه نتیجه ای داشته است؟

  مسئله اساسی در این بحث تاکید بر جایگاه و نقش هدف به عنوان راهنمای جنگ و تعامل، هدف – وسیله برای ارزیابی نتیجه نهایی جنگ است. لذا تاثیر کاربرد قدرت و نتیجه آن شامل شکست یا پیروزی در تامین اهداف و متقابلاً تاثیر تامین اهداف و کسب پیروزی در برتری موقعیت طرف پیروز در مناسبات دو جانبه و معادلات منطقه ای، بررسی خواهد شد.  ادامه دارد ...


پاورقی

-----------------------------

* کلاوزویتس واضع نظریه بهم پیوستگی جنگ با سیاست متولد پروس ( 16/11/1831 – 1/6/1780 ) از سن 12 سالگی به خدمت سربازی در آمد و تا درجه سرلشگری ارتقاء یافت. مجموعه کتاب 10 جلدی در باب جنگ در سالهای 1820 – 1828 توسط وی نگارش یافت و تا کنون به زبانهای مختلف ترجمه شده است. کلاوزویتس به عنوان فیلسوف جنگ اشتهار دارد و در دوره جدید تفکر وی به عنوان سنت تفکر استراتژیک در غرب پذیرفته شده است. در سال 1382 مرکز مطالعات دفاعی و امنیت ملی دانشگاه امام حسین جلد اول این مجموعه را از زبان آلمانی ترجمه و منتشر کرد. جلد دوم آن نیز در سال 1385 به چاپ رسید

 

منابع

-----------------------------

1-کارل فون کلاوزویتس( 1385 ) – در باب جنگ – کتاب اول: ماهیت جنگ – جلد 2 – ترجمه حسن پروان  دانشکده و پژوهشکده فرماندهی و ستاد علوم دفاعی – مرکز مطالعات دفاعی و امنیت ملی. دانشگاه امام حسین- مرکز چاپ و انتشارات سپاه-چاپ اول- ص 29 مولف.
2- همان ص 33 مولف
3-  و.ب. گالی استاد افتخاری علوم سیاسی دانشگاه کمبریج ( 1359 ) – فیلسوفان جنگ و صلح – ترجمه  محسن حکیمی (1352) انتشارات نشر مرکز – چاپ اول – ص 75 – 74
4- جان ویک لین ( 1372 ) – مبانی دیپلماسی، چگونگی مطالعه روابط بین دول – تحقیق و ترجمه دکتر عبدالعلی قوام استاد دانشگاه– انتشارات قومس – چاپ دوم ص 122
5- دانیل موران ( 1382 ) مقاله نظریه استراتژیک و تاریخ جنگ – جان بیلیسجیمز ویرتر – الیوت کوهن – گالین اس گری- کتاب استراتژی در جهان معاصرترجمه کابک خبیری  انتشارات ابرار معاصر تهران. چاپ اول – ص 58
6- منبع 1 ص 26 مولف
7- همان ص 27 مولف
8- مایکل هاوارد( 1377)- کلاوزویتس و نظریه جنگ- مترجم غلامحسین میرزا صالح- انتشارات طرح نو- چاپ اول- ص 72
9- منبع 1 ص 14 مولف
10- منبع 8 ص 67 – 66
11- منبع شماره 1 ص 35 مولف
12- منبع 3 ص 91 – 90 


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •