m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

                        قطع رابطه ایران و امریکا و تأثیر آن در وقوع جنگ

اشاره:

نقش آمریکا در حمله عراق به ایران، با وجود اهمیت آن، تا کنون به شکل محققانه و مستند کمتر مورد توجه و بررسی قرار گرفته است، در سایت نیز در یادداشتی تحت عنوان «تأملی بر نقش آمریکا در حمله عراق به ایران»، این موضوع بررسی شده است. با وجود آنکه نقش امریکا در حمله عراق به ایران، تاریخی شده است، اما بدلیل پیوستگی آن با سیاست ها و روندهای کنونی در ایران و منطقه، همچنان مورد بحث و مناقشه قرار دارد. متأسفانه در بسیاری از متون منتشر شده، ازجمله آنچه از سوی اینجانب نوشته شده است، پاره ای از مسائل اساسیِ تاریخی، بدون ارجاع به اسناد، مفروض گرفته شده است. با توجه به ضرورت بازیابی فهم صحیح از مسائل و رخدادهای مهم تاریخی، برای پاسخگوئی به پرسش ها و نیازهای نسل کنونی و آینده کشور، باید مفروضات پیشین مورد پرسش و تحقیقات مجدد قرار بگیرد. هدف از انتشار این یادداشت بحث در باره «نقش امریکا در حمله عراق به ایران» نیست، بلکه مسئله اصلی «روش شناسی برخورد با موضوع، اعلام قطع رابطه امریکا با ایران و تاثیر آن در وقوع جنگ» است ...


ادامه مطلب

متن کامل گفتگوی محمد درودیان را با روزنامه ایران که در تاریخ 22/7/92 در صفحه 10 این روزنامه منتشر شد، در ادامه ملاحظه فرمایید:

به نظر می‌رسد امریكا در جنگ ایران و عراق به دنبال ساقط كردن جمهوری اسلامی به دست رژیم صدام‌حسین نبوده بلكه در پی ایجاد یك جنگ فرسایشی میان دو كشور بزرگی بوده كه هر دو ظرفیت‌های تبدیل شدن به یك قدرت منطقه‌ای را داشتند. آیا این نگاه بیشتر مبتنی بر واقعیت نیست؟

 بسم الله الرحمن الرحیم. اساساً نسبت به جنگ دیدگاه‌های مختلفی وجود دارد و نمایندگان هر دیدگاهی هم مستنداتی را ارائه می‌دهند و نمی‌توان نظرات مختلف را از اساس غلط دانست. در اینكه بسیاری از كشورهای جهان به رژیم عراق كمك‌های گوناگون می‌كردند تردیدی نیست. به نظر من چارچوب اصلی رویكرد ایالات متحده در جنگ میان ایران و عراق «جنگ بدون پیروزی» بود. آن‌ها دوست نداشتند هیچ یك از طرف‌های جنگ فاتح باشد. دلیل اصلی آن هم اهمیت معادلات و موازنه منطقه‌ای بود. در واقع امریكایی‌ها مدافع حفظ وضع موجود بودند و دوست نداشتند موازنه قدرت در منطقه به هم بخورد.

دلیل این ادعا هم این است كه به محض حمله رژیم عراق به ایران نماینده امریكا در سازمان ملل به طور رسمی اعلام كرد ما با حمله نظامی به خاك ایران مخالفیم و عباراتی به كار برد كه عراقی‌ها ناراحت شدند و واكنش نشان دادند و درواقع احساس كردند امریكایی‌ها برتری اولیه عراق را در هجوم به ایران زیر سئوال برده اند. در هفته اول جنگ هم «هنری كیسینجر» عبارتی را به كار برد كه تقریباً نهادینه شد و «جنگ بدون برنده» را عنوان كرد. به نظر من این ادراك برای ایران و عراق هم حاصل شده بود كه امریكایی‌ها به دنبال چنین سیاستی هستند اما برخی در داخل از جمله آقای هاشمی استراتژی مشخصی داشتند كه ما می‌توانیم برتری خود را بر صدام تحمیل كنیم. ایشان معتقد بود اگر ما بتوانیم بخشی از سرزمین‌های باارزش عراق را به تصرف درآوریم می‌توانیم برتری خود را بر عراق تحمیل كنیم و حامیان عراق هم لاجرم این را خواهند پذیرفت و درواقع تصور ایشان این بود كه می‌شود بر سر برداشتن صدام معامله كرد. نكته مهم این است كه حضرت امام (ره) هم به همین جمع‌بندی رسیده بودند. اگر به صحیفه نور مراجعه كنید می‌بینید كه در بهمن سال 61 حدود 7 ماه و اندی پس از فتح خرمشهر و پس از عملیات رمضان كه ما وارد خاك عراق شدیم امام عبارت عجیبی به كار می‌برند كه مشخص می‌شود استراتژی ایشان چیست ایشان می‌گویند: امریكا به دنبال تضعیف ایران یا ایران و عراق است و خیلی برای من عجیب است كه از هر دو كشور نام می‌برد. آقای هاشمی هم چیزی شبیه به همین را چند بار در طول جنگ اعلام می‌كند كه امریكا به دنبال اتمام جنگ نیست و قصد دارد نبردی فرسایشی میان دو كشور ادامه پیدا كند. حتی صدام هم شبیه به همین عبارات را به كار برده است. اما هم ایران و هم عراق به دنبال سیاست‌هایی بودند كه استراتژی امریكا را تغییر دهد.


در بخش كمك‌های مختلف امریكا به عراق تا حدود زیادی ابعاد ماجرا روشن شده اما در موضوع كمك به ایران در زمانی كه عراق دست برتر را در جنگ پیدا می‌كرد ابعاد ماجرا خیلی باز نشده. برای مثال امریكایی‌ها در بازار سیاه اسلحه سیاست شل كن سفت كن را اتخاذ می‌كردند. آیا از این موارد كه امریكا به كار برده باشد تا دست برتر صدام را برای برقراری موازنه كاهش دهد می‌توان در طول جنگ سراغ گرفت؟

سوال شما به طور مشخص این است كه چه مقاطعی امریكا برای برقراری موازنه به ایران یاری رسانده است. قرینه مشخصی كه ما داریم و امریكایی‌ها مدعی‌اند كه به ایران كمك كرده‌اند در قالب همان ماجرای مك فارلین می‌گنجد.

برای مثال رهبری كه آن زمان به عنوان رئیس‌جمهور به نیویورك و سازمان ملل سفركرده بودند از ایشان كه سؤال می‌شود ما تسلیحات خود را از چه راهی به دست می‌آوریم ایشان پاسخ می‌دهند كه بازار سیاه همه جا وجود دارد و ما از این طریق نیازهای‌مان را تأمین می‌كنیم. آیا امریكا به طور عمدی روزنه‌هایی را در بازار سیاه برای تأمین نیازهای تسلیحاتی ایران بازگذاشته بود؟

من چون اطلاعات دقیقی از این معاملات ندارم و سندی ندیدم، براساس گمانه‌های خودم تحلیل می‌كنم. در واقع چون سیستم تسلیحاتی ایران بر اساس سیستم امریكایی بود، آن‌ها مایل نبودند این سیستم عوض شود. بنابراین كژدار و مریض برای تثبیت این سیستم مایل بودند برخی از قطعات به ایران راه پیدا كند كه ما به دنبال تغییر اساسی این سیستم نباشیم. ضمن این كه بازار سیاه اسلحه یك بازار غیرقابل كنترل نیست. اما آیا این مسأله تأثیر اساسی روی افزایش توان نظامی ایران داشته یا نه پاسخ این است كه خیر ولی كمك‌هایی كه امریكایی‌ها در ابعاد مختلف به عراقی‌ها ‌كردند از جمله كمك‌های اطلاعاتی، سیاسی، حقوقی و رسانه‌ای فوق‌العاده بود و قابل مقایسه نیست.

چرا امریكایی‌ها در مقطع جنگ ایران و عراق به سمت تحریم‌های گسترده ایران نرفتند. برای مثال در سال های اخیر تحریم بانك مركزی و فروش نفت ایران به طور جدی دنبال شده اما به نظر می‌رسد ایالات متحده در مقطع آغاز انقلاب و جنگ ایران و عراق باید بیشتر احساس خطر می‌كرد تا به سمت تحریم‌های گسترده علیه ایران برود.

تحریم‌ها با مدلی که امروز به صورت هدفمند علیه ایران طراحی شده، نبود در عین حال امریكایی‌ها تحلیل مشخصی داشتند و آن این بود كه ایران تا وقتی نفت می‌فروشد، درآمد دارد و مادامی كه درآمد دارد دو كار انجام می‌دهد: یكی اینكه از بازار سیاه تجهیزات خریداری می‌كند و یكی این‌كه مایحتاج داخلی مردم را تأمین می‌كند. لذا با فروش نفت جنگ ادامه پیدا می‌كند. بنابراین، این امكان را برای عراق فراهم كردند تا نفتكش‌های ایران را بزند و یكی از استراتژیك‌ترین مناطق جهان مورد تاخت‌و‌تاز عراق قرار بگیرد. بنابراین امریكا این اجازه را به عراق داده بود تا در فروش نفت ایران محدئدیت ایجاد كند. چنانچه در بحرانی‌ترین مقطع كه عراق كشتی‌های نفتی را در خلیج‌فارس مورد اصابت قرار می‌داد قیمت نفت بجای افزایش به 6 دلار در هر بشکه رسید. یعنی بازار را كنترل می‌كردند و این رویكرد عملاً از سال 63 در خلیج فارس دنبال می‌شد و با همه این حوادث توان كنترل قیمت نفت را هم داشتند و اجازه نمی‌دادند قیمت نفت بالا برود. یكی از راهبردهایی كه ایالات متحده در مقطعی دنبال می‌كرد، این بود كه ایران به جایی برسد كه دیگر امیدی به پیروزی در جنگ نداشته باشد و هر پیروزی كه به دست می‌آورد، هزینه‌های آن بیش از دستاوردهایش باشد و بر همین اساس متقاعد شود كه باید جنگ را فیصله بدهد.

امریكا از چه مقطعی این سیاست را دنبال می كرد كه جنگ خاتمه پیدا كند؟

به نظرم از زمانی كه علائم برتری ایران بر عراق آشكار شد و نگران سقوط صدام شدند. علاوه بر این از قدرت و نفوذ ایران در صحنه سیاسی و اجتماعی لبنان دچار هراس شدند فشار به ایران را به موزات حمایت از عراق افزایش دادند تا زمینه اتمام جنگ از طریق کاهش توان نظامی ایران فراهم شود.

 یعنی در واقع از مقطعی امریكایی‌ها به این نتیجه رسدند كه ایران با تمام محدودیت‌ها از این توانایی برخوردار است تا رژیم صدام را ساقط كند؟

بله، منتهی یك چیز دیگری كه امریكایی‌ها را مجاب كرد هرطور شده جنگ را فیصله بدهند، تحولات لبنان و انفجار مراكز امریكایی در آنجا بود كه تأثیر اساسی در نگرش امریكا به جنگ ایران و عراق داشت. سفر رامسفلد در سال 62 و توافق‌های اساسی كه آن‌ها با صدام كردند، مؤید این ادعا و نقطه چرخش در سیاستهای امریکا در جنگ است.

 یعنی اگر این حوادث روی نمی‌داد، ماجرای جنگ به سمت دیگری سوق پیدا می‌كرد؟

می‌توان گفت این چرخش اساسی در سیاست امریكایی‌ها صورت نمی‌گرفت. ضمن این‌كه ماجرای مك‌فارلین هم باز از دل همین تحولات بیرون آمد. امریكا وقتی مشاهده كرد جنگ با عراق ادامه دارد و ایران در لبنان هم در حال قدرت گرفتن است و نفوذ روزافزونی دارد، به این نتیجه رسید كه راهی جز این ندارد كه با ایران هم تعامل داشته باشند . در واقع مدیریت جنگ تنها از طریق فشار بر ایران و تعامل با عراق امكان‌پذیر نیست و باید با ایران رابطه داشته باشند. این ملاحظه بنظرم بخشی از این منطق حاکم بر ماجرای مك‌فارلین را شكل داد.

ادامه دارد ...