آیا ما از تاریخ می آموزیم؟ طرح این پرسش بمعنای تردید در آموختن از تاریخ است، به همین دلیل وجه سلبی آن مبنی بر نیاموختن از تاریخ، در طرح پرسش نادیده گرفته شده و به نوعی در تقدیر این پرسش قرار دارد و احتمالاً می تواند پاسخ آن هم باشد. فرض من بر این است که ما از تاریخ نمی آموزیم و بهمین دلیل تاکید می شود باید از تاریخ آموخت.

 در مواجهات تاریخی که بصورت نسلی صورت می گیرد و تغییر می کند، نسل حاضر در یک واقعه تاریخی با روندهای تاریخی بصورت تدریجی به تمامیت می‌رسند، اما نسل‌های بعد خود را استثناء پنداشته و تصور می‌کنند با گذشتگان تفاوت دارند و این تفاوت به دلیل برتری بر آنهاست. در نتیجه هر نسلی در مواجهات تاریخی و تجربه آن از نو شروع می کند! شاید بهمین دلیل رویکرد نقادانه و نفی گذشته به جای استفاده از آن بیشتر مورد توجه و تاکید قرار می گیرد. با این توضیح چرا این گزاره شکل گرفته است که؛ باید از تاریخ آموخت؟ آیا نیاموختن از تاریخ، موجب تأکید بر گزاره «آموختن از تاریخ» نشده است؟!