m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

   هم اکنون کلمه «بسیج» از یک واژه، به یک مفهوم فراگیر، با ابعاد مختلف تبدیل شده است که بسیاری از معانی و عملکرد گذشته نیروهای مردمی و انقلابی در جنگ و انقلاب، همچنین نیازهای آینده دفاعی- امنیتی کشور، در درون آن قابل توضیح و تبیین است. حال این پرسش وجود دارد که؛ خاستگاه اولیه و عوامل موثر در شکل گیری و توسعه مفهومی- ساختاری بسیج کدام است؟ پاسخ به پرسش یاد شده با فرض پیوستگی مفهوم و ساختار بسیج، با کارکرد آن در پاسخ به نیازهای جنگ و انقلاب، بررسی خواهد شد. بر اساس همین ملاحظه، روش بررسی نیز با تأکید بر شکل گیری و تکامل بسیج در تعامل با تحولات نظامی، شامل تهدید امریکا به حمله نظامی، حمله عراق، اشغال و آزادسازی مناطق اشغالی، انجام خواهد شد.

 با پیروزی انقلاب اسلامی، پویایی جریانات مردمی و انقلابی، همچنین کارکرد مشترک آنها در چارچوب اهداف نظام و انقلاب، موجب نامگذاری متفاوتی همچون « حزب اللهی»،«انقلابی »،«مکتبی»، «بسیجی»، «ارزشی» «ولایتمدار» و سایر موارد دیگر شده است. توجه به خاستگاه اولیه بسیج ناظر بر انتظار از نقش بسیج در بازدارندگی تهدید نظامی آمریکا، برای حمله به ایران است. طرح این موضوع تنها اشاره به خاستگاه اولیه تشکیل بسیج و کارکرد آن در جنگ است،  بمعنای محدود کردن بسیج در چارچوب مفاهیم و کارکرد نظامی نیست.

   امام خمینی بعنوان رهبر انقلاب، معمار و بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی ایران، نخستین بار کلمه «بسیج» را در پاسخ به تهدید نظامی آمریکا، در واکنش به تصرف سفارت این کشور، در پنجم آذر و با هدف بازدارندگی، مورد تأکید قرار داد. در واقع امام بر پایه تجربه پیروزی انقلاب، متکی بر مشارکت و حضور فعال نیروهای مردمی، در نظر داشت از طریق بسیج و سازماندهی نیروهای مردمی، بنیان و شالوده قدرت جدیدی را تأسیس کند که، از قدرت بازدارندگی در برابر تهدید نظامی آمریکا برخوردار باشد. این اقدام امام، در آذرماه سال 1358، با مشاهده رخدادها و تحولات امنیتی در مناطق مختلف کشور، از جمله کردستان و خوزستان بود. زیرا حوادث یاد شده نشان داد، استقرار نظام با چالش‌های جدّی سیاسی- امنیتی و حتی نظامی مواجه خواهد بود. در واقع مشاهده چالشهای سیاسی- امنیتی، همچنین ناتوانی ساختارهای موجود نظامی- امنیتی، برای مقابله با تهدیدات عراق و گروههای داخلی، در تشکیل بسیج بمثابه «قدرت بازدارنده در برابر تهدیدات»، نقش تعیین کننده ای داشته است. چنانچه تنها یکماه بعد، و در تاریخ5/10/1358، امام بر ضرورت امادگی مردم برای دفاع از مرزها تاکید کرد(دفاع مقدس-تبیان 25- 1383)

  با این توضیح، روند تحولات سیاسی، نظامی و امنیتی در داخل و مرزها، همچنین تهدید نظامی آمریکا برای حمله به ایران، با جابجایی ناوگان نظامی، نقش مهمی در تصمیم گیری امام برای تشکیل بسیج، و توسعه نقش دفاعی و بازدارنده آن داشت. حال این پرسش وجود دارد که؛ آیا تصمیم گیری و فرمان امام، تأثیر بازدارنده، در برابر تهدید نظامی آمریکا داشت؟پاسخ به پرسش یاد شده از این حیث اهمیت دارد که،بخشی از علت ناتوانی در بازدارندگی عراق در حمله به ایران روشن خواهد شد.

   فرمان امام برای تشکیل بسیج، بلافاصله محل مناقشه سیاسی قرار گرفت. چنانچه بنی صدر بعنوان رئیس جمهور وقت، موضوع بسیج را در چارچوب بکارگیری نیروهای مردمی در قالب «سازمان دفاع غیرنظامی» تفسیر کرد که قبل از انقلاب ایجاد شده بود، و حجت الاسلام مجد را بعنوان مسئول این سازمان انتخاب کرد. متقابلاً سپاه در درون سازمان این نهاد، و در چارچوب برداشتی که از فرمان امام، برای جذب و سازماندهی نیروهای مردمی، تحت عنوان «بسیج مستضعفین» داشت، اقدام کرد. با این وضعیت، مناقشه اولیه درباره مأموریت، کارکرد و جایگاه سازمانی بسیج، میان بنی صدر و سپاه، مانع از تأثیرگذاری و ایفای نقش بسیج برای بازدارندگی در برابر تهدید نظامی آمریکا، و مشارکت در دفاع از مرزها شد. ضمن اینکه در این دوره زمانی، تحولات سیاسی – اجتماعی، و آرایش سیاسی نیروها نیز، در چارچوب «خط امام» مفهوم بندی شد.

   برابر گزارش‌هایی که بعدها منتشر شد، آمریکا پس از تصرف سفارت در ایران، برای آزادسازی گروگانهای خود، به دنبال حمله نظامی به ایران بود. علت امتناع از حمله، برابر اظهارات برژینسکی، مشاور امنیت ملی کارتر، رئیس جمهور پیشین آمریکا، ملاحظات نظام دوقطبی در سطح بین المللی و اشغال افغانستان توسط شوروی سابق، که پس از تصرف سفارت آمریکا انجام شد، در انصراف امریکا برای حمله به ایران نقش داشته است.    ادامه دارد ...


 بررسی نظرات امام خمینی در طول هشت سال جنگ با عراق، ناظر بر ضرورت «اصلی بودن جنگ» است. نظر امام حداقل برگرفته از دو ملاحظه بوده است: نخست؛ تفسیر ماهیت جنگ در چارچوب جنگ اسلام و کفر و جنگ حق و باطل بو د. پیرو این ملاحظه، جنگ، جنگ سرنوشت ساز بود. از منظر امام؛ جنگ یک مسئله بود اما مسئله ای که اصلی و در اولویت نخست قرار داشت. چنانچه امام در یک مرحله تأکید کردند: «قضیه جنگ امروز برای ما اهمیتش بیشتر از فروع دین است.» (امام خمینی- 18/8/65 دفاع مقدس در اندیشه های امام خمینی- 1383- تبیان دفتر 25- ص 117)

فارغ از سایر ملاحظاتی که شالوده تفکر امام را درباره جنگ و ضرورت اصلی بودن آن را توضیح می‌دهد، این پرسش باید بررسی شود که؛ چه مسائلی در کشور وجود داشت که جنگ را همواره به حاشیه می راند و موجب واکنش و تذکر امام، مبنی بر اصلی بودن مسئله جنگ می شد؟

امام با برداشت سیاسی- اعتقادی از ماهیت جنگ و تأثیرات آن بر انقلاب و نظام، گذار از تمامی چالش ها را مشروط به پیروزی در جنگ ارزیابی می کرد، به همین دلیل جنگ از نظر ایشان یک مسئله سرنوشت ساز و در نتیجه مسئله اصلی بود. حال آنکه در عمل چنین نبود. توضیحات پیشین، ضرورت و اهمیت طرح پرسش از علت و پیامدهای غفلت نسبت به اصلی بودن جنگ را دو چندان می کند. در بررسی اجمالی، حداقل در سه دوره، ناظر بر این مسئله است که، تهدید و جنگ مورد غفلت قرار گرفته است. چنانچه در هر مرحله، برای پشت سرنهادن پیامدهای آن، با غلبه بر چالش ها، هزینه های قابل توجهی بر کشور تحمیل شد. از نظر روش شناسی در مراحل سه گانه، ابتداء علت بی توجهی به اصلی بودن مسئله جنگ طرح خواهد شد و سپس، علت و نتایج آن مورد اشاره قرار خواهد گرفت.

الف) دوره اول؛ قبل از حمله سراسری عراق در 31 شهریور سال 1359

با وجود آنکه بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، مداخلات نظامی- امنیتی عراق در مرزها و در داخل کشور آغاز و پی گرفته شد، هیچ گاه تهدید نظامی عراق و احتمال جنگ، همانند آنچه بعدها صورت گرفت، پیش بینی و در نتیجه جدی گرفته نشد. با وجود آنکه در فروردین 59 خطر جنگ میان دو کشور موجب استقرار نیروهای نظامی در مرز شد، اما در خرداد همان سال، برابر اسناد موجود، با این تحلیل که خطر برطرف شده، بخشی از نیروها به پادگانها مراجعت کردند. تنها در شهریور سال 59 خطر وقوع جنگ قطعی ارزیابی شد که در عمل، جنگ شروع شده بود.

در این مرحله، مناقشات سیاسی با انتخاب بنی صدر بعنوان رئیس جمهور در بهمن سال 58، تشدید شده بود. چنانچه در 17شهریور سال 59 و تنها 13 روز قبل از حمله سراسری عراق، رئیس جمهور در میدان شهدا سخنرانی کرد و با واکنش هایی که برانگیخت، کشور در آستانه رویارویی داخلی قرار گرفت.

در پاسخ به پرسش درباره غفلت از اصلی بودن تهدید و جنگ، بنظر می رسد در این مرحله، مناقشات سیاسی، تحت تأثیر استقرار نظام و جهت گیری آن و همچنین آرایش سیاسی نیروها در ساختار سیاسی کشور قرار داشت و لذا در مقایسه با تهدید عراق، مسئله اصلی بود. مهمترین نتیجه غفلت از تهدید عراق، وقوع جنگ و پیامدهای خسارت بار آن بود.

ب ) دوره دوم: پس از حمله عراق و اشغال برخی شهرها و مناطق مرزی

غافلگیری در برابر حمله عراق، پیامدهای مخاطره آمیزی داشت که مهمترین آن، اشغال بیش از 20هزار کیلومتر از خاک کشور بود. در چنین شرایطی در حالیکه واکنش اولیه در برابر حمله عراق موجب انسجام سیاسی در کشور شد، با فرونشستن التهاب جنگ، مناقشات سیاسی از سرگرفته شد، با این تفاوت که مسئله جنگ نیز بخشی از آن را تشکیل می داد.

در این مرحله با وجود تأکید امام بر اصلی بودن مسئله جنگ، همچنان مناقشات سیاسی در تصمیم گیری و رویارویی ها نقش اساسی داشت. امام در یک مرحله برای جلوگیری از تشدید اختلافات، سران قوا را از سخنرانی تا پایان جنگ منع کرد. (25/12/59 همان ص 167)

مهمترین نتیجه غفلت از اصلی بودن مسئله جنگ در این مرحله، تداوم استقرار ارتش عراق در مناطق اشغالی، به مدت 20 ماه بود. در حالیکه این امکان وجود داشت که دشمن سریعتر از مناطق اشغالی عقب رانده شود.

ج ) دوره سوم: پس از فتح خرمشهر و ادامه جنگ در خاک عراق

با فتح خرمشهر و پیش از آن حذف بنی صدر از ساختار سیاسی، به نظر می رسید که تلاقی پیروزی بر عراق و انسجام در ساختار سیاسی، موجب تمرکز بر مسئله جنگ و دستیابی به پیروزی نظامی بر عراق خواهد شد، حال آنکه با ادامه جنگ و گسترش دامنه آن، مجدداً مناقشات سیاسی از سرگرفته شد. در حالیکه جنگ در وضعیت حساس و سرنوشت ساز قرار داشت، اما میزان تمرکز بر مسئله جنگ، با بسیج نیروها و تخصیص منابع بیشتر، تناسب نداشت. تنش های سیاسی چنان شدت گرفت که برابر نظر امام، از ارسال برخی روزنامه ها به جبهه، جلوگیری بعمل آمد. امام همچنین با تأکید بر اینکه اگر اختلافات به جبهه ها سرایت کند، مصیبت پیش می آید، به این موضوع اشاره کردند که: «اگر صدمه ای این کشور ببیند، از اختلاف سران است.» (12/5/62 همان ص 173 و 174)

مهمترین نتیجه غفلت از اصلی بودن مسئله جنگ در این مرحله، علاوه بر طولانی شدن جنگ، تغییر در موازنه نظامی، با برتری عراق بر ایران و در نتیجه اتمام جنگ با پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران شد.

نتیجه گیری: 

1) بررسی یاد شده در مراحل مختلف، ناظر بر این معناست که مناقشات سیاسی، مسئله جنگ را تحت تأثیر قرار داد و نتایج نامطلوبی را به همراه داشت. حتی پس از اتمام جنگ نیز مناقشات سیاسی در تعریف نقش و عملکرد شخصی- سازمانی، نحوه فهم از واقعیات جنگ را تحت تأثیر قرار داده است.

2) با فرض صحت ارزیابی اجمالی از تأثیر عوامل مختلف در نادیده گرفتن مسئله جنگ بعنوان مسئله اصلی، این پرسش وجود دارد که؛ چرا ملاحظات و مناقشات سیاسی تا این اندازه تأثیرگذار است؟ آیا پیدایش اینگونه مناقشات، ریشه در فروپاشی نظم سیاسی بر اثر انقلاب و چالش های تأسیس و استقرار مجدد آن دارد؟

 نام «محسن رضایی» با هرگونه پیشوند و پسوندی، طی 35 سال گذشته با بسیاری از حوادث سیاسی، نظامی، امنیتی و حتی فرهنگی، اقتصادی و علمی ایران، درآمیخته است. گر چه نسل جدید «دکتر محسن رضایی» را بیشتر با سایت تابناک، دبیری مجمع تشخیص مصلحت نظام و کاندیداتوری چند دوره ریاست جمهوری می شناسند، اما هیچکدام از نقش‌ها و کارکردهای فعلی دکتر رضایی، نباید موجب نادیده گرفتن نقش برجسته اطلاعاتی، امنیتی و نظامی وی در سپاه، با تأسیس بخش اطلاعات و سپس «فرماندهی در جنگ» با عراق شود.

  حیات سیاسی- فکری و اجتماعی محسن رضایی از نوعی پیوستگی تدریجی و تکاملی برخوردار است. سابقه مبارزه سیاسی و مسلحانه با رژیم شاه، نامبرده را از پشتوانه و تجربه لازم برای حضور در نیروی انقلابی سپاه و در نتیجه تأسیس بخش اطلاعات سپاه و در واقع کشور، برخوردار کرد. اشراف اطلاعاتی بر وضعیت سیاسی، نظامی و امنیتی کشور و عملکرد اطلاعاتی و امنیتی در برابر مسائل مختلف سیاسی- نظامی در دوره "بحران"، نقش وی را در تثبیت نظام، بیش از گذشته آشکار کرد. در واقع بخشی از ظهور و صورتبندی قدرت سیاسی، امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی ایران، در درون پارادایم اندیشه دینی، رهبری امام و حضور مردم، با برجستگیهای فکری- مدیریتی دکتر محسن رضائی، درآمیخته است. ملاحظات یاد شده و برخی عوامل دیگر، بمنزله تمایز وی در مقایسه با سایر اعضاء شورای فرماندهی سپاه بود، و سرانجام موجب انتصاب وی به عنوان فرماندهی کل سپاه از سوی امام، در سن 27 سالگی شد.

  تغییر نقش "برادر محسن" در اطلاعات سپاه به " آقا محسن" در فرماندهی سپاه، دو معنای اساسی را در درون خود پنهان کرده است که بدون توجه به آن، بازخوانی فهم عمیق‌ از تحولات سیاسی، امنیتی و نظامی در کشور، و تحول ساختاری در سپاه، همچنین شناخت برجستگی فکری و توانمندیهای مدیریتی آقا محسن در سپاه و جنگ،  امکان پذیر نخواهد بود:

1- تحول در نقش، مأموریت و ساختار سپاه، از یک نیروی انقلابی با مأموریت دفاع از انقلاب، به نیروی نظامی در جنگ.

 2- تحول در جنگ از دفاع مردمی، به ساختار دفاعی- تهاجمی برای آزادسازی مناطق اشغالی و ادامه جنگ در خاک عراق، بمنظور سقوط صدام.

   دو تحول یاد شده بدون تردید، وامدار قدرت ذهنی و توانمندیهای مدیریتی و منحصر به فرد آقا محسن است که تاکنون نه تنها بطور دقیق مورد بررسی قرار نگرفته است، بلکه حتی در تبیین تحولات جنگ و روایت آن، به رسمیت شناخته نشده است. در دوره جنگ در برخی از عملیاتها که بعنوان راوی قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) در کنار ایشان بودم، به دلیل مشاهده نقش برجسته و بی همتای وی در طراحی و فرماندهی جنگ، همیشه این پرسش در ذهنم بود که؛ چرا درک مناسی از نقش و جایگاه واقعی آقا محسن در جنگ،آنچنان که در واقعیت وجود داشته  است، در نزد جامعه وجود ندارد؟ پس از جنگ نیز این پرسش نه تنها پاسخ داده نشد، بلکه تشدید شد و ادامه دارد.

   با این توضیح هر نوع بررسی در "زندگی و تفکر" محسن رضائی، به روش زندگینامه خود نوشت یا شفاهی، باید ناظر بر روشن شدن نقش وی در ایجاد "تحول در ساختار و ماموریت سپاه"، همچنین "تحول نظامی در جنگ"، از دفاعی به تهاجمی، معطوف باشد. سایر بخشهای زندگی وی تا کنون تحت تاثیر دو تحول یاد شده قرار داشته است. در صورت سقوط صدام از طریق پیروزی نظامی، نقش سیاسی و تاریخی سردار رضائی دستخوش تحول اساسی می شد. حا انکه نحوه پایان جنگ ایران و عراق، مانع از تاثیر گذاری نظامیها به ویژه سردار رضائی، بر تحولات سیاسی- اجتماعی در ایران، و انتخاب نظامیها بعنوان رییس جمهور کشور شده است.

   ادراک و فهم عمیق آقامحسن از مسائل اساسی کشور، در دوران جنگ و انقلاب ، همچنین فهم عمیق از لایه ها و سازوکارهای عناصر و مولفه های قدرت، گرچه بیشترین نقش و تاثیر را در تضمین تداوم حیات سیاسی- فکری وی پس از جنگ، و داعیه ریاست جمهوری، بعنوان ضرورت ادای دین به انقلاب و کشور، داشته است، ولی تا کنون مانع از دستیابی وی به موقعیت جدید سیاسی و ملی، در قامت رئیس جمهور شده است. اگر اقبال عمومی و حمایت جریانات سیاسی و سایر عوامل با وی همراه می‌شد، آزمون جدیدی فراروی "دکتر محسن رضایی" قرار می گرفت. در عین حال مشخص نیست تا چه میزان در آینده، امکان این آزمون برای وی و جامعه ایران فراهم شود؟


ادامه گفت‌و‌گوی صلاح عمر العلی با شبکه الجزیره ...

خبرنگار: بعضی از كشورهای عربی هم برای رسیدن سلاح به عراق میانجیگری كردند؟

صلاح: اجازه بدهید این حرف را بزنم. تمام كشورهای عرب به استثنا سوریه، تمام آنها از صدام به طور مستقیم یا غیر مستقیم پشتیبانی می‌كردند. بیشترین كمك در این رابطه در دوران انور سادات بود.

خبرنگار: با وجودی كه صدام به خاطر رفتن سادات به اسرائیل به او دشنام می‌داد، ولی در زیر این چیزهای دیگری در جریان بود؟

صلاح: بله. بله این درست است. تمام اینها درست است. اما پس از جنگ مسایل عوض شد و دوباره با سادات رابطه برقرار گردید. روابط متفاوتی شروع شد و تا آخر ادامه داشت. در دوران سادات یك افسر مصری با درجه سرگردی مختص این كار تعیین شد. او به واشنگتن فرستاده شد و در سفارت مصر مشغول به كار بود. مأموریت او فقط پیگیری نیازهای تسلیحاتی عراق در امریكا بود. دولت مصر از طریق همین فرد خواسته‌‌های عراق را برآورده می‌كرد. چون قوانین امریكا اجازه فروش سلاح به كشورهایی كه در حال جنگ بودند نمی‌داد. بنابراین لیست این احتیاجات نظامی به اسم ارتش مصر عرضه و خریداری می‌‌شد. سپس به مصر و از آنجا به صورت قاچاق برای صدام حسین فرستاده می‌شد. قاچاق كه نه. چون با اطلاع امریكاییها فرستاده می‌شد.

خبرنگار: شما آماری از حجم اموالی كه عراق در طول 8 سال جنگ صرف خرید اسلحه كرد، دارید؟

صلاح: اجازه بدهید تا این موضوع را ادامه دهم، چون این حقیقت از چیزهای بسیار مهم است. تا بتوانیم شیوه تفكر صدام حسین را از طریق این اقدامات نادر روشن كنیم. صدام حسین حتی یكی از واردكنندگان سلاح از آفریقای جنوبی بود.

خبرنگار: آفریقای جنوبی؟

صلاح: بله.

خبرنگار: یعنی همان دولت نژادپرست؟

صلاح: بله. او از طریق امریكا هیات‌هایی را برای خرید سلاح به آفریقای جنوبی می‌فرستاد. چون آفریقای جنوبی بعضی از صنایع نظامی مثل توپ داشت و رژیم صدام آنها را می‌خرید.

خبرنگار: البته با همكاری اسرائیل و كارخانه‌های اسلحه‌سازی.

صلاح: من البته نمی‌توانم این طور بگویم!

خبرنگار: نه، چون كارخانه‌های تسلیحاتی آفریقای جنوبی پیشرفته شده بود با همكاری با اسرائیل

صلاح: نه. من صریح هستم. من چیزی در اختیار ندارم كه...

خبرنگار: اطلاعات در این باره منتشر شده است.

صلاح: به هر حال، شما پرسیدید و من می‌گویم كه چنین اسنادی ندارم. اما صدام از طریق امریكا از آفریقای جنوبی سلاح می‌خرید.

خبرنگار: صدام وقتی از هاوانا درباره تصمیم خود بر این جنگ صحبت می‌كرد، آیا این معنا را درك می‌كرد كه با دولتی مثل ایران وارد جنگ می‌شود؟

صلاح: من برای شما گفتم. او این طور گفت.

خبرنگار: یعنی انتظار داشت كه این جنگ چند روز، یا چند هفته یا ماه یا سال طول بكشد؟

صلاح: نه. او غالباً انتظار داشت كه این جنگ شاید چند ماه طول بكشد. این برداشت او بود. آن چیزی كه خاطرجمعش می‌كرد این بود كه ایران در حال از هم پاشیدن است. ارتش دارد منحل می‌شود. جدال‌هایی وجود داشت. ترورها، كشتار و از بین بردن همدیگر. شما باید هفته‌های اول انقلاب ایران را به یاد داشته باشید.

خبرنگار: همه اینها بود. ولی چنین برداشتی به نظرم قرائت درستی نبود.

صلاح: طبعا. طبعا... قطعا نمی‌توان با یك انقلاب مقابله كرد. یک انقلاب پشتوانه مردمی قدرتمند دارد.

خبرنگار: چه دستگاهی باید این اطلاعات را در اختیار صدام می‌گذاشت؟ آیا او به آنها اعتماد داشت؟

صلاح: صدام حسین هرگز به كسی اعتماد نداشت. او فقط به تفكر خود اعتماد می‌كرد. بله مشورت می‌خواست، می‌شنید اما او بود كه تصمیم می‌گرفت. یكی از نكات خنده‌دار اینكه دایی‌اش خیرالله تلفاح در یكی از كنفرانس‌های تلویزیونی در تلویزیون عراق می‌گفت: تمام رهبران جهان احتیاج به مشاورانی دارند تا آنها را راهنمایی كنند و بسیاری از مسایل را به آنها بیاموزند. صدام حسین هم مشاورانی داشت. ولی فرق بین صدام حسین و سایر رهبران در این است كه این صدام است كه به مشاورانش آموزش می‌دهد. نوع تفكر منحط را نگاه كنید. این خیرالله تلفاح است كه با این زبان حرف می‌زند. صدام حسین هم مشاور دارد ولی این صدام است كه به مشاورانش آموزش می‌دهد. پس صدام از هیچ كس مشورت نمی‌خواهد. پایان


ادامه گفت‌و‌گوی صلاح عمر العلی با شبکه الجزیره ...

خبرنگار: به هر حال این شهادتی برای ثبت در تاریخ است.

صلاح: اما من این موضوع را به صراحت تمام می‌گویم. احساسی كه من از گفت‌وگوهای دكتر ابراهیم یزدی داشتم، این بود كه او تمام سعی خود را می‌كرد تا بحران بین عراق و ایران تمام شود. در آن لحظه، صدام حسین هم ـ راستش را بخواهید ـ گفت‌وگوی مثبتی با او داشت و با یك دیپلماسی عالی و مثبت با افكار ابراهیم یزدی برخورد می‌كرد. تا آن‌جا كه پیش از اتمام آن جلسه، آن‌ها توافق كردند هیات‌هایی را رد و بدل كنند و این در واقع پیشنهاد ابراهیم یزدی بود. او پیشنهاد كرد كه اگر می‌خواهید هیاتی را بفرستید، ما حاضریم چه به صورت علنی یا مخفی یا به هر شكل و طریقی كه می‌پسندید با شما گفت‌وگو كنیم چون مهم این است كه نگذاریم بحران بین دو كشور تشدید شود. صدام حسین هم با رویی باز آن را پذیرفت و این نشست در همان جا خاتمه یافت. من ابراهیم یزدی را همراهی كرده و دَم در با او خداحافظی كردم. یادم می‌آید او از كاری كه من كرده بودم خیلی راضی بود برای همین مرا بوسید و به گرمی از من تشكر كرد. من نزد صدام برگشتم. دیدم كه منتظر من است. با من به خارج از سالن آمد.

خبرنگار: یعنی به حیاط ؟

صلاح: بله به حیاط بزرگی كه در آن یك استخر شنا هم وجود داشت. از همراهان خواست دو صندلی بیاورند و ما دو نفر را تنها بگذارند. كنار استخر، من و صدام روی صندلی نشستیم. لحظات در سكوت گذشت. من به آب خیره شده بودم و او نمی‌دانم به چه فكر می‌كرد. رو كرد به من و پرسید: به چه فكر می‌كنی صلاح؛ می‌بینم تو فكری! به او گفتم: من در واقع به خاطر این دیدار خیلی خوشحال و مسرورم. الان نسبت به حل این بحران ـ ان‌شاءالله ـ خیلی خوشبین هستم و احساس می‌كنم كه به زودی بین دو كشور، بحران تمام می‌شود. بخصوص كه این مسأله در اختیار شماست؛‌ به عنوان رئیس یك دولت، نه یك كارمند یا یك وزیر. دیدم گفت‌وگوهای شما كاملاً مثبت و سازنده بود و من خیلی خوشبخت و خوشبین هستم.

داشتم همین طور می‌گفتم، چون به عنوان یك عراقی شكرگزار بودم و احساس سرور می‌كردم. احساس می‌كردم این دستاورد بزرگی برای كشورم بوده است. او ساكت بود و هیچ نمی‌گفت. چند لحظه گذشت. رو به من كرد و پرسید: صلاح چند سال است كار دیپلماتیك می‌كنی؟ گفتم تقریباً 10 سال. پرسید: چطور؟ و ادامه داد: تو اصلاً می‌دانی دیپلماسی یعنی چه؟ چه چیزی مغز تو را خراب كرده؟ گفتم: اگر اجازه دهید پاسخ دهم. گفت: بفرما. گفتم: من اهمیت این را كه یك میهن‌پرست هستم درك نمی‌كردم تا اینکه عراق را ترك و مشغول كارهای دیپلماتیك شدم.
من در داخل عراق كه بودم ـ همین تعبیر را به كار بردم ـ میهن‌پرست بودم ولی میهن‌پرستی كه بیشتر شبیه یك هرج و مرج طلب بود. چیزی جز وطن خودم را نمی‌شناختم. شاید از روی تصادف و یا شرایط داخلی به این فكر روی آورده بودم. اما وقتی از كشور خارج شدم و در این كار دیپلماتیك سهیم شدم و با دیگران آشنا شدم و با هیات‌های دیپلماتیك به خصوص در سازمان ملل متحد برخورد كردم، وقتی دیدم نمایندگان كشورهای جهان در این كره خاكی چگونه اجازه نمی‌دهند نیم كیلومتر اضافه یا كم شود و چگونه به خاطر منافع كشورشان می‌جنگند و مبارزه می‌كنند، آن موقع بود كه فهمیدم باید یك میهن‌پرست باشم و از كشورم دفاع كنم و اوضاع كشورم را در داخل اصلاح كنم. الان احساس می‌كنم یك میهن‌پرست واقعی و یك شهروند درست هستم. الان شما می‌گویید دیپلماسی مغزم را خراب كرده، بر چه اساسی؟ گفت: می‌خواهی بگویی كه مغز تو را خراب نكرده؟ و آن وقت با این زبان حرف می‌زنی. من به سرعت احساس نوعی ناامیدی كردم. به من گفت: « چه صلحی، چه مشكلی بین ما و ایران حل شد؟ ای صلاح این مساله، یك فرصت است كه شاید در یك قرن یك بار اتفاق می‌افتد. این‌ها (ایرانی‌ها) اهواز را از ما گرفتند، شط‌العرب را از ما گرفتند! طبعاً حالا فرصت برای ما دست داده. الان آن‌ها خودشان آمده‌اند، در حالیكه كشورشان از هم پاشیده است! ارتش آنها از هم گسیخته شده و نیروهای‌شان پراكنده گشته. بین خودشان جنگ و دعواست! گروهی، گروهی دیگر را می‌كشند! پس الان این فرصت تاریخی ماست تا بتوانیم تمام حقوق‌مان را بطور كامل بازگردانیم. این موضوع را فقط به تو می‌گویم. خودت را به عنوان نماینده عراق در سازمان ملل متحد آماده كن. من می‌روم ضربه‌ای را به آنها بزنم كه صدایش در تمام كره زمین شنیده شود. تمام حقوقمان را پس می‌گیرم.» این مساله درست چند هفته پس از به قدرت رسیدن صدام در سپتامبر 79 اتفاق افتاد. یعنی در سومین هفته از ماه سپتامبر.

خبرنگار: و جنگ در 22 سپتامبر شروع شد؟

صلاح: بله جنگ شروع شد.

خبرنگار: یعنی تقریباً بعد از یك سال (1980) این جنگ هشت سال طول كشید تا در 20 اوت 1988 اعلام آتش‌بس شد. مردم می‌پرسند: چرا صدام این جنگ را به راه انداخت؟

صلاح: من طبعاً نمی‌توانم پاسخ این سوال را به طور حقیقی بدهم.

خبرنگار: شاید شما اولین كسی بودید كه مقاصد صدام را دریافتید.

صلاح: من می‌دانستم. چون این صحبت بین من و او رد و بدل شده بود. یعنی در همان سپتامبر 79. جنگ در سال 80 اتفاق افتاد. یعنی تقریباً 11 ماه بعد.

خبرنگار: این مساله چه چیزی را نشان می‌دهد. چه چیزی را در شخصیت صدام حسین نشان می‌دهد؟ فردی كه آن دیپلماسی عالی را چنان كه گفتید اداره كرد. با دیگری تفاهم می‌كند، به او اعتماد می‌دهد اما در داخل حیله می‌كند و برای چیزی دیگر برنامه‌ریزی می‌كند.

صلاح: بله. بله این درست است. مانند ماجرایی كه در آن همایش حزبی گذشت. وقتی كه دستارش را برداشت و شروع به گریه كرد. چند ساعت بعد از آن رفت و 54 نفر از اعضای حزب را اعدام كرد.

خبرنگار: یك بار با یكی از سیاستمدارانی كه با صدام دیدار داشت برخورد كردم. از او پرسیدم: از شخصیت صدام چه چیزی دستگیرت شد؟ گفت: یك بار صدام به من گفت: اگر می‌خواهی در كاری موفق شوی، اجازه نده دیگران بفهمند به چه چیزی فكر می‌كنی. یا قصد داری چه كاری انجام دهی. آیا خود صدام نیز همین طور بود؟

صلاح: بله عملاً همین طور بود.

خبرنگار: آیا سخت بود بفهمی در سرش چه می‌گذرد؟

صلاح: بله. من این را به صراحت می‌گویم. صدام حسین، گویی دو شخصیت در یك پیكر داشت. بسیاری از مواقع وقتی با او می‌نشستی می‌دیدی كه یك دیپلمات، خوش‌اخلاق، باریك‌بین و مودب و مترقی بود. اما این همان صدامی بود كه در لحظات دیگر به یك وحشی خون‌آشام تبدیل می‌شد. واقعاً شخصیت پیچیده‌ای داشت. بسیار پیچیده. امكان نداشت بفهمی واقعاً مقاصد او چیست. برعكس آن چیزی را كه در دل داشت نشان می‌داد.

خبرنگار: آیا از ایرانی‌ها نفرت داشت؟

صلاح: در واقع [امام]‌ خمینی كه انقلاب را رهبری كرد برای مدت 14 سال در عراق بود. طرفداران او در آنجا بودند و برای مخالفت با شاه به آنها كمك می‌شد و خدماتی در اختیار آنها گذاشته می‌شد.

خبرنگار: بنابراین از انقلاب ایران می‌ترسید؟

صلاح: آن‌ها رادیو داشتند. وسایل متعددی داشتند. حتی گروهی از آنها به داخل ایران نفوذ می‌كردند. آنجا مسلح می‌شدند، تمرین می‌دیدند. تصور من در مورد صدام این است كه او از بین چیزهای بسیار نمی‌توانست یك قرائت صحیح داشته باشد. وقتی در ایران شرایط برای تغییر رژیم آماده شد او باید از {امام‌}خمینی بهره‌برداری می‌كرد، چون تازه وقت بهره‌برداری رسیده بود. اما او برعكس عمل كرد. یعنی [امام‌] خمینی را با طرفدارانش از عراق طرد كرد. چون جوان بود و همه چیز را از دست داد.

خبرنگار: شما اینجا از تاریخ می‌گویید. گفتید كه ایرانیها عملاً آماده بودند تا این بحران پشت سر گذاشته شود و با عراقی‌ها آشتی كنند.

صلاح: والله من یك فرد عراقی هستم و هیچ رابطه‌ای با ایرانی‌ها ندارم. نه مقام مسوول و نه غیر مسوول آن. نه ایران را دیده‌ام و نه هیچ علاقه‌ای به ایران دارم! من یك فرد عرب هستم، ایرانی كه نیستم! و هیچ گرایشی هم به یك جریان دینی ندارم كه مثلاً‌ شك برانگیز باشد. اما فقط برای تاریخ می‌گویم. من این برداشت را داشتم كه ابراهیم یزدی با نهایت صداقت و امانت با ما ملاقات كرد و بسیار مایل بود این بحران پشت سر گذاشته شده و حل گردد. این برداشت من است.

خبرنگار: آیا این صدامی كه در سپتامبر 79 در هاوانا با تو حرف می‌زد، همان صدامی بود كه از قبل او را می‌شناختی؟

صلاح: صدامی را كه من پس از به قدرت رسیدن شناختم، همین بود. اما پیش از به قدرت رسیدن شخصیت كاملاً متفاوتی داشت.

خبرنگار: آیا بین تو و او پس از آن هیچ حرفی درباره جنگ عراق و ایران زده شد؟

صلاح: در واقع وقتی سال 82 تصمیم به استعفا گرفتم؟

خبرنگار: نه قبل از شروع جنگ. شما از همان موقع فهمیدید كه این جنگ می‌تواند هر لحظه شعله‌ور شود.

صلاح: طبعاً. خودش به من گفت كه این جنگ اتفاق خواهد افتاد. به من گفت می‌روم با آنها بجنگم و می‌روم كه حقوقمان را به دست آورم.

خبرنگار: چه كشورهایی در این جنگ به عراق كمك كردند و صدام را به این كار تشویق كردند؟ شما در سازمان ملل متحد بودید.

صلاح: یكی از شگفتی‌های بسیار نادر تاریخ این است كه پس از رئیس جمهور شدن صدام، او پس از یك دوره كوتاه، جنگ را به راه انداخت. در آن موقع بین دو اردوگاه شرق و غرب یك مسابقه داغی برای ایجاد رابطه دوستی با صدام وجود داشت و این كه كوشش می‌شد تا تمام احتیاجات نظامی و غیر نظامی او را برآورده و به او كمك كنند. در این رابطه هیچ دولتی استثنا نداشت. تمام كشورهای غربی، اروپا و آمریكا از صدام حسین پشتیبانی كردند. پول و سلاح و تمام امكانات را در اختیار او گذاشتند. همچنین اتحاد جماهیر شوروی. این حقیقت یك حادثه شگفت‌ و عجیب تاریخی است كه صدام حسین در آن دوره تاریخی هر دو اردوگاه شرق و غرب را با هم یكپارچه می‌كرد. امریكا و اروپا با اتحاد جماهیر شوروی یكپارچه شده بودند. ادامه دارد ...


اشاره:

   چندی پیش شبكه تلویزیونی الجزیره گفت‌و‌گویی را با صلاح عمر العلی عضو شورای فرماندهی حزب بعث عراق ترتیب داد. وی که از نزدیكان صدام و یکی از مقامات بلند پایه حزب بعث عراق بود، نحوه به قدرت رسیدن صدام حسین رئیس جمهور مخلوع عراق و عملكرد چندین ساله او را به عنوان «شاهدی» بر آن عصر توضیح داد. یكی از مهم‌ترین بخش‌های این مصاحبه طولانی، اعترافات و افشاگری صلاح عمر العلی در مورد نحوه شروع جنگ عراق با ایران و كمك همه‌جانبه كشورهای عربی و غربی به صدام در جنگ با ایران بود. این گفتگو به دلیل اهمیت تاریخی آن، در ادامه از نظر خواهد گذشت:

خبرنگار: وقتی كنفرانس سران كشورهای غیرمتعهد در كوبا برگزار شد (سپتامبر 1979) صدام به عنوان نماینده كشور عراق در این كنفرانس شركت كرد و شما هم بعنوان نماینده دائم عراق در سازمان ملل متحد در این كنفرانس حضور داشتید، در آنجا صدام حسین با یك هیات ایرانی به سرپرستی ابراهیم یزدی (وزیر امور خارجه وقت ایران) دیدار داشت و شما هم در آن نشست حاضر بودید، در آن‌جا چه گذشت؟ چون این یك نشست تاریخی بوده است.

صلاح: بله، وقتی آن اجلاس تشكیل شد، هنوز جنگ بین عراق و ایران شروع نشده بود. البته مشكلات زیادی بین عراق و ایران وجود داشت. اقدامات انفجاری و تحریك در مرزهای عراق و ایران شروع شده بود. به بعضی از پاسگاههای مرزی دستبرد زده می‌شد و بحران بین عراق و ایران داشت به تدریج بالا می‌گرفت. در روز اول كنفرانس بود كه نماینده ایران در سازمان ملل متحد كه در واقع یك كارمند بود، با من تماس گرفت. اما چون نماینده سابق وابسته به رژیم شاهنشاهی بود كه سرنگون شده و بركنار شده بود، فرد دیگری را بطور موقت جانشین او كرده بودند. این فرد به من خبر داد كه دكتر ابراهیم یزدی (وزیر امور خارجه ایران در آن زمان) تمایل دارد با صدام حسین دیدار كند. طبعاً مطابق هر سلسله مراتب اداری، من با دكتر سعدون حمادی وزیر امور خارجه آن موقع عراق تماس گرفتم و به او گفتم كه وزیر امور خارجه ایران چنین تمایلی دارد. اما حمادی این موضوع را با صدام در میان نگذاشت. من خیلی اصرار كردم ولی جواب نداد. من تا الان هم نفهمیده‌ام كه چرا دكتر سعدون حمادی كه یك متفكر و تحصیل‌كرده دانشگاهی بود این كار را انجام نداد.

خبرنگار: رفتار سعدون حمادی خیلی سؤال‌برانگیز است كه در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

صلاح: بله او یك روشنفكر، نویسنده معروف و تحصیل‌كرده دانشگاه بود. نمی‌دانم كسیكه سال‌ها در پست وزارت امور خارجه بود، چرا این موضوع را رد كرد. با وجودی كه من تمام تلاش خودم را بكار بردم تا او را قانع سازم، چون مسأله مهمی بود و ما به خاطر بحرانی كه با ایران داشتیم، سخت به این مذاكره احتیاج داشتیم. یعنی از این طریق می‌توانستیم این بحران را خاموش كنیم. ولی او پاسخ نداد.

خبرنگار: تا امروز هم علت این كار را نتوانستید بفهمید؟

صلاح: من واقعاً تا امروز نتوانسته‌ام بفهمم كه چرا؟ بنابراین خودم شخصاً رفتم نزد صدام حسین و موضوع را با او در میان گذاشتم. صدام مدتی فكر كرد و سپس از من پرسید: تو نظرت چیست؟ تو دقیقاً در مورد این پیشنهاد چه نظری داری؟ به او گفتم: من معتقدم این فرصت بسیار مهمی است و ما باید از آن استفاده كنیم. چون خود ایرانی‌ها پیشقدم شده‌اند و ما دو كشور همسایه هستیم و نباید با ایران مشكلی داشته باشیم. تازه ایران كشوری است كه دچار آن تشنج‌ها و مشكلات (مربوط به انقلاب) شده و غیره... موافقت كرد و به من گفت بلافاصله بعد از اتمام جلسه‌ كنفرانس به وزیر امور خارجه ایران بگو كه من منتظر او هستم. در همان خانه‌ای كه سكونت داشت، دكتر یزدی آمد و من دَم در از او استقبال كردم و به رئیس جمهور صدام حسین سلام كرد و سه‌تایی یعنی من و صدام حسین و ابراهیم یزدی به گفت‌وگو نشستیم. بحث درباره مشكلات موجود بین دو كشور شروع شد و یك گفت‌وگوی دیپلماتیك كاملاً مثبتی را شكل داد. كاملاً مثبت. یعنی وقتی كه ابراهیم یزدی رفت، احساس من این بود كه این انسان بسیار علاقمند است بحران بین دو كشور همسایه تمام شود.

خبرنگار: یعنی عملاً ایران می‌خواست به هر طریقی شده از جنگ دوری كند.

صلاح: من والله احساس خودم را می‌گویم.

ادامه دارد ...


1) سایت «تاریخ ایرانی» برای اولین بار، متن کامل مذاکرات وزیر امورخارجه وقت ایران، آقای ابراهیم یزدی را با صدام رئیس جمهور وقت عراق در هاوانا، منتشر کرده است. این ملاقات در تاریخ 10 شهریور سال 1358 انجام شده است. زمان مذاکره و محتویات آن از این جهت اهمیت دارد که؛ برابر سایر گزارش ها، از جمله اظهارات رئیس وقت سازمان سیا در ایران، به مارک گازیروفسکی، عراق قبل از تصرف سفارت آمریکا در آبان ماه سال 58، در نظر داشت به ایران حمله کند.

2) در سند یاد شده، چند فراز مهم وجود دارد که نشان می دهد عراق خواهان تجدید نظر در مناسبات میان دو کشور بوده است. صدام درباره شرایط پذیرش قرارداد، با وساطت بومدین رئیس جمهور وقت الجزایر، به شرایط عراق و محدودیت در مهمات اشاره می کند و می گوید: « تعداد قنبله هایی که در اختیار نیروهای جوی، بری و بحری (هوایی، زمینی و دریایی) ما باقی مانده بود، فقط 3 عدد بود و از این وضعیت ناراحت کننده فقط 3 نفر خبر داشتند، رئیس‌جمهور آقای بکر و فرمانده کل ارتش و من.» صدام می گوید: «وضعی حیاتی پیش آمده بود ... منتهای کوشش ما بر این بود که شاه از موضع نادرست و غیرعادلانه‌ای که داشت برگردد و به راه‌حل سیاسی راضی شود.»

3) وزیر خارجه وقت ایران درباره مداخله عراق در ایران، به صدام می گوید: « فرماندار خوزستان مدارک و اسنادی نشان داد که بعضی از افراد عراقی آمدند و خرابکاری کردند و از او خواستم که فعلاً سکوت کند و امید است که این سکوت را حمل بر ضعف نکنید و نگویید که دولت ایران ضعیف است.» وی سپس طرح پرسش می کند: « سؤال ما این است که چرا دست به چنین کارهایی می‌زنید؟ سامرایی( سفیر عراق در ایران) معتقد بود که ما می‌باید مشکل خوزستان و کردستان را در آن واحد حل کنیم و من از این جواب تعجب کردم برای اینکه شما منافعی در خوزستان ندارید و حق هیچ‌گونه دخالتی را ندارید.»

4) در ادامه بحث پیرامون مداخله دو کشور در امور یکدیگر، صدام سوال می کند: « کلاً چه می‌خواهید و از عراق چه انتظار دارید؟» وزیر خارجه ایران می گوید: «از حمایت جبهه آزادیبخش عربستان ( با حمایت عراق در خوزستان بدنبال تجزیه بودند) دست بردارید، از ارسال اسلحه به خوزستان دست بردارید.» صدام در پاسخ به خواسته ایران می گوید: «به ما بگویید که در قبال عراق چگونه التزاماتی را قبول می‌کنید و بعد از آن شما و آقای سعدون چون در برابر یک برنامه روشنی قرار دارید، خواهید توانست که آن را انجام دهید، روابط بین شما و ما روابط ساده‌ای نیست، روابط عمیقی است ولی احتیاج به اصلاح دارد. ما شک نداریم که راه‌حلی برای مشکل ما وجود دارد. اگر بخواهیم که مشکل را حل کنیم.»

5) گرچه نمی توان بر اساس یک سند قضاوت کرد، اما اظهارات صدام در این نشست بیانگر اراده عراق برای تغییر در مناسبات دو کشور، از طریق مداخله امنیتی در ایران و فشار نظامی در مرزهای کشور بود. علاوه بر این "صلاح عمر العلی"، عضو هیات عراقی در مذاکرات هاوانا، در مصاحبه با شبکه خبری الجزیره، درباره نظرات صدام پس از اتمام مذاکرات، به موضوعاتی اشاره می کند که از نظر تاریخی بسیار اهمیت دارد. به گفته وی صدام از بوجود آمدن یک فرصت تاریخی برای عراق صحبت می کند که 100 سال یک بار رخ می دهد. همچنین صدام به برخی از نظرات خود درباره ایران به صلاح عمر توضیح می دهد که باید از زبان صلاح عمر، آن را شنید. ادامه دارد ...


  • کل صفحات:6  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  •   

همه پیوندها