m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

   بررسی دشواری‌های مذاکرات قطعنامه 598 برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق، در مقایسه با مذاکرات هسته‌ای برای دستیابی به توافق جامع و خاتمه دادن به تحریم و تهدید نظامی، نخستین بار در مناظره کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری در سال 92 مطرح شد. به نظر می‌رسد، دو موضوع اساسی، از مهمترین دلایل طرح این مسئله در مناظرات انتخابات یازدهمین دوره ریاست جمهوری بود که، بر ماهیت آرای شرکت کنندگان در انتخابات و در نتیجه انتخاب رئیس جمهور تأثیر اساسی گذاشت:

1- اهمیت مسئله هسته ای با نظر به پیامدهای تحریم اقتصادی بر کشور.

2- ضرورت دستیابی به توافق برای غلبه بر بحران‌های سیاسی، اقتصادی حاصل از تداوم مناقشه هسته‌ای.

   نظر به اینکه یکی از مهمترین تجربیات تاریخی ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای حل و فصل بحران، علاوه بر حل مسئله گروگان‌گیری اتباع آمریکا در سال 1358، قطعنامه 598 در سال67 بود. مقایسه یاد شده با توجه به حضور دکتر ولایتی در مناظره انتخاباتی سال 92، صورت پذیرفت. علاوه بر این، به موازات پیشرفت در مذاکرات هسته‌ای و دستیابی به برخی توافقات اولیه، ازجمله انتشار بیانیه لوزان در فروردین 94، مناقشه درباره توافق هسته ای و مقایسه آن با قطعنامه 598، مورد اشاره دکتر ظریف وزیر محترم امورخارجه قرار گرفت. با توضیح یاد شده، این پرسش وجود دارد که؛ چالش های کدامیک بیشتر و پیچیده تر است؟ 598 یا مذاکرات هسته ای؟

   پاسخ به پرسش یاد شده برپایه این فرض صورت می گیرد که، وجه مشترک مذاکرات هسته ای با قطعنامه 598، وجود یک بحران در مسائل اساسی کشور است که برای حل و فصل آن، در بالاترین سطح سیاسی و در جامعه، اجماع حاصل شده است. به این معنا که ضرورت گذار از بحران از طریق مذاکره و دستیابی به توافق، مورد پذیرش قرار گرفته است. بر پایه توضیح یاد شده، پاسخ به پرسش مورد بحث، با روش بررسی تطبیقی در باره شرایط و موقعیت تاریخی انجام خواهد شد:

1) در حالیکه ایران در برابر عراق در موضع برتری نظامی قرار داشت، پس از پیروزی در فاو و در منطقه شرق بصره، قطعنامه 598 با هدف امتیازدهی به ایران و پایان دادن به جنگ، در تیرماه سال 1366 تصویب شد. این در حالی بود که ایران قطعنامه 598 را پس از تغییر در موازنه نظامی و از دست دادن مناطق تصرف شده در خاک عراق، ‌پذیرفت. بنابراین گرچه ایران در شرایط بحرانی قرار داشت، اما در چارچوب قطعنامه 598 که پیش از این به تصویب رسیده و امتیازاتی برای ایران قائل شده بود، مذاکره می‌کرد. اما در موضوع مذاکرات هسته ای، ایران در زیر فشار تحریم قرار دارد و از همین اهرم، برای کاهش امتیازدهی به این کشور استفاده می شود. در واقع تلاش برای دستیابی به توافق هسته ای، همزمان با فشار تحریم انجام می شود. روند کنونی دامنه تصمیم گیری و گزینه‌های ایران برای مذاکره و دستیابی به توافق نهایی را، محدود و دشوار می کند.

2) در جنگ ایران و عراق، تا قبل از صدور قطعنامه 598، هیچ قطعنامه دیگری که حاوی امتیازدهی به ایران باشد، تصویب نشده بود و ایران نیز از پذیرش آن خودداری می کرد. این در حالی بود که در موضوع قطعنامه 598، موضع رسمی نظام، «نه رد و نه پذیرش» قطعنامه، بلکه مذاکره برای تغییر در بندهای قطعنامه بود. بنابراین در روند مذاکرات، مسئله اساسی چگونگی جلب اعتماد ایران برای پذیرش قطعنامه بود و ایران نیز متقابلاً تلاش می‌کرد به دلیل موضع برتر نظامی خویش، از امتیازات بیشتری برخوردار شود. اما در مذاکرات هسته‌ای، نظر به اینکه ایران در سال 2003 با توافق سعدآباد تعلیق انجام شده بود، بدلیل کارشکنی طرف غربی، ایران تعلیق را نادیده گرفت. بنابراین هم اکنون اعتمادسازی مجدد میان طرفین، یک چالش اساسی است که بر مذاکرات سایه افکنده و مانع از پیشرفت مذکرات شده است.

3) در مسئله جنگ ایران و عراق، نگرانی از پیامدهای جنگ بر منطقه، موجب پافشاری و حمایت کشورهای منطقه برای پایان دادن به جنگ شده بود، در حالیکه هم اکنون کشورهای منطقه برای جلوگیری از توافق هسته ای، به گروه 1+5 ، بویژه آمریکا فشار وارد می کنند و حتی روسیه و چین نیز در معرض فشار و تطمیع قرار دارند.

4) پس از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، برابر دستور امام وزیرخارجه وقت مسئول مذاکرات بود و هیچ کس حق دخالت نداشت و مذاکره کنندگان مورد حمایت بودند، اما در موضوع هسته ای در حالیکه مذاکره کنندگان از سوی مقام معظم رهبری بصورت مکرر مورد تأیید و حمایت قرار گرفته اند، اما وزیرخارجه در سخت ترین شرایط مذاکراتی، به خیانت متهم می شود!!

    با توضیحاتی که داده شد، پاسخ به این پرسش که مذاکرات قطعنامه 598 دشوارتر بود یا مذاکرات هسته‌ای، تا اندازه‌ای روشن می شود:

   مسئله هسته ای یکی از مهمترین پرونده های موجود در تاریخ جمهوری اسلامی ایران است که تداوم آن، مخاطره آمیز و حل و فصل آن، بیانگر قدرت و توانمندی جمهوری اسلامی برای برون رفت از بحران است. بنابراین بر پایه اجماع موجود در ساختار سیاسی کشور و جامعه برای توافق هسته ای، باید زمینه‌های دستیابی به توافق مناسب و پایدار را، با «حمایت ملی»، فراهم کرد. برای مناقشات سیاسی همیشه فرصت وجود دارد(!!) اما سرنوشت تاریخی یک جامعه، در بزنگاه‌های تاریخی تعیین خواهد شد.

* این یادداشت در سایت دیپلماسی ایرانی نیز ترجمه و منتشر شده است.


  ضرورت مقاومت در برابر دشمن متجاوز و از ان مهمتر؛ آزادسازی مناطق اشغالی، به موازات تحول سیاسی در داخل کشور، از طریق حذف بنی صدر و سازمان مجاهدین خلق، زمینه بسیج و اعزام نیروهای مردمی را به جبهه های جنگ فراهم کرد. در واقع حل و فصل مسائل سیاسی- امنیتی در شهرها، موجب تمرکز نیروها و امکانات کشور از مسائل سیاسی- امنیتی، به مسائل نظامی و در نتیجه موجب تأکید بر ضرورت آزادسازی مناطق اشغالی شد.

   تشکیل خطوط دفاعی و پدافندی در برابر دشمن و اجرای سلسله عملیات های ایذایی و محدود در مناطق مختلف، زمینه سازماندهی نیروهای مردمی را در سپاه در چارچوب دسته، گروهان و گردان فراهم کرد. این مرحله، از ماه دوم جنگ در سال 59 آغاز شد و تا سال 60 ادامه یافت. در نتیجه آن، سپاه در محورها و مناطق مختلف صحنه نبرد، دارای فرماندهانی شده بود که با شناخت زمین و اشراف کامل بر دشمن، از قدرت و توانایی نفوذ در مواضع دفاعی عراق، برخوردار بودند.

   پس از ناکامی در آزادسازی مناطق اشغالی در شش ماهه اول جنگ، ضرورت تحول در صحنه نظامی وآزادسازی از یکسو و فراهم شدن زمینه جذب نیروهای مردمی پس از حذف بنی صدر از سوی دیگر، شرایط را برای گسترش سازمان سپاه و مشارکت فعال آن در آزادسازی مناطق اشغالی فراهم کرد. سپاه در عملیات شکست حصر آبادان، برای نخستین بار با سازمان گردان و به استعداد 15 گردان در سه محور که برابر یک لشکر محسوب می شد، در کنار سه تیپ از ارتش وارد عملیات شد. پیروزی در عملیات ثامن الائمه(ع) به همان اندازه که به لحاظ سیاسی- اجتماعی و نظامی- امنیتی اهمیت داشت، برای تغییر در ساختار سپاه از امنیتی به نظامی، موثر بود. چنانکه پس از آن، با انتصاب آقای محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه، همچنین بسیج و اعزام نیروها به جبهه، سازمان نظامی سپاه از گردان به تیپ و از تیپ به لشکر گسترش پیدا کرد.

   تحول یاد شده موجب تلاقی تجربه نظامی- امنیتی سپاه با بسیج نیروها به جبهه و در نتیجه فراهم شدن زمینه های گسترش سازمان نظامی سپاه شد. تجربه و ظرفیت سپاه برای سازماندهی نیروهای مردمی، به همراه توانایی طرح ریزی، فرماندهی و هدایت عملیات، همان تحولی بود که در جنگ صورت گرفت و عراق نسبت به آن غافلگیر شد. در واقع آزادسازی مناطق اشغالی، حاصل تحول نظامی با ریشه های سیاسی- اجتماعی بود و عراق نسبت به آن، هیچ گونه اشراف اطلاعاتی نداشت و به همین دلیل در برابر آن غافلگیر شد.

   در این مرحله، جلسات مشترک ارتش و سپاه با تشکیل قرارگاه عملیاتی مشترک، نتایج قابل توجهی به همراه داشت. نخست آنکه بر هماهنگی ارتش و سپاه و تعامل دانش و تجربه آنها، افزود و همچنین توان نظامی ایران را برای آزادسازی مناطق اشغالی افزایش داد. علاوه بر این ها، سازمان سپاه را برای هماهنگی و ادغام با نیروهای ارتش برای عملیات مشترک در آزادسازی مناطق اشغالی، گسترش داد. در این مرحله، نقش شهید صیاد شیرازی در ارتش و نقش آقای محسن رضایی در سپاه، برای هماهنگی در سطح عملیات، بسیار تعیین کننده و قابل توجه بود.


نقطه آغاز تحول در فرماندهی و ساختار سپاه و تغییر آن از نیروی امنیتی به نیروی نظامی، حمله عراق به ایران بود. در عین حال این تحول به صورت دفعی صورت نگرفت، زیرا سپاه به دلیل گسترده‌گی و تنوع مأموریت، بویژه چالش های سیاسی- امنیتی حاصل از مقابله با تلاش گروههای سیاسی نظیر حزب توده و چریک‌های فدایی خلق، بویژه سازمان مجاهدین خلق، هم چنان درگیر مأموریت های امنیتی بود و تنها بخشی از نیروهای سپاه در مرزهای غربی، بویژه در خوزستان، بصورت تدریجی با تحرکات نظامی عراق در مرز مواجه شدند. با حمله سراسری عراق و پیش‌روی ارتش این کشور به سمت مناطق و شهرهای مرزی، مقاومت نیروهای مردمی شکل گرفت و در نتیجه آن، سازماندهی و فرماندهی نیروهای مردمی برای مقابله با تجاوز عراق نیز ظهور کرد.

   اعزام نیروهای سپاه از مناطق مختلف کشور به مناطق جنگی و ضرورت فرماندهی نیروهای یاد شده و از طرفی اداره چالش های حاصل از جنگ در استانهای جنگ‌زده، بویژه خوزستان، زمینه‌های شکل گیری ساختار فرماندهی سپاه را در جنگ فراهم کرد. در این مرحله، به عنوان مثال شهیدان حمید و مهدی باکری از ارومیه، جعفر اسدی از شیراز، رحیم صفوی از اصفهان به کردستان و از آنجا به خوزستان، شهیدان حسین خرازی، احمد کاظمی و مرتضی قربانی از اصفهان، به خوزستان اعزام شدند. حال آنکه غلامعلی رشید، احمد غلامپور، علی شم‌خانی، مهدی کیانی و شهید محمد جهان‌آرا پیش از این درگیر سازماندهی نیروهای مردمی و مقابله با ارتش عراق شده بودند.

   چنانکه اشاره شد؛ در مرحله مقاومت مردمی در برابر حمله عراق و پس از آن در زمان اشغال شهرها در سالهای 1359 و 1360، مأموریت و ساختار سپاه همچنان دوگانه بود. به این معنا که در تهران و شهرهای بزرگ با گروههای سیاسی و بویژه سازمان مجاهدین و در مرزهای غربی کشور با حمله عراق و اشغال برخی از مناطق و شهرهای مرزی، درگیر بودند.

   چهره اصلی مسئولین اطلاعاتی- امنیتی و فرماندهان نظامی سپاه، در واقع در سال های بحرانی 58 تا 60، در شهرها، مناطق بحرانی و در جنگ شکل گرفت و آشکار شد. مشخصه اصلی نسل اولیه مسئولین و فرماندهان سپاه، برخورداری از سابقه مبارزاتی قبل از انقلاب و یا مبارزه در انقلاب تا پیروزی آن بود. بنابراین تجربه سربازی یا آموزش چریکی و مهمتر از آن، مبارزات سیاسی و اقدامات مسلحانه و امنیتی، شالوده تفکر و رفتار آنها را شکل داده بود. به عبارت دیگر؛ حضور فعال در کانون مبارزات و مقابله با اقدامات جریان های سیاسی- امنیتی در داخل و تحرکات مرزی عراق و سپس حمله ارتش عراق، نسل جدید و اولیه مسئولین و فرماندهان سپاه را از موقعیت و شرایط لازم برای مدیریت بحران های امنیتی، فرماندهی نیروها و مدیریت نظامی در جنگ با دشمن خارجی، برخوردار کرد. ادامه دارد ...


   جنگ ایران و عراق همانند هر جنگ دیگری، متأثر از تفکر راهبردی، استراتژی نظامی، تاکتیک عملیاتی، پشتیبانی و فرماندهی صحنه جنگ و بسیاری از ملاحظات دیگر است. آنچه که هم اکنون درباره جنگ ایران و عراق گفته یا نوشته می شود، بیشتر «واقعه محور» است. به این معنا که رخدادهای سیاسی- نظامی جنگ از حیث چرایی و چگونگی وقوع، همچنین خاطرات افراد، مورد توجه است. بنظر می رسد تقلیل مسئله جنگ به چارچوب مفهومی دفاع مقدس و در نتیجه طرح مباحث محدود و فرهنگی، مانع از بررسی بخش مهمی از موضوعات و مسائل اساسی جنگ، ازجمله استراتژی، تاکتیک ها و فرماندهی جنگ، همچنین نتایج، دستاوردها، علت پیروزی و شکست ها شده است.

   یادداشت حاضر با توجه به ملاحظه یاد شده، با هدف نقد و بررسی مسئله «فرماندهان» و «فرماندهی سپاه» در جنگ نوشته شده است. حال آنکه نقش فرماندهان، ساختار و فرماندهی در ارتش نیز موضوع بسیار مهمی است که باید از سوی محققین و موسسات تحقیقاتی موجود در ارتش، بصورت جداگانه بررسی شود.

   بحث درباره فرماندهی در جنگ ایران و عراق، از چند جهت اهمیت دارد. نخست آنکه؛ نبردهای نظامی در عمل بدون حضور و نقش فرماندهان و فرماندهی، قابل تحقق نیست و لذا برای فهم تحولات صحنه نبرد و نتایج آن، باید به مسئله فرماندهی در جنگ توجه شود. علاوه بر این، عراق در شرایطی به ایران حمله کرد که ارتش بر اثر پیروزی انقلاب، برخی فرماندهان خود را به دلیل حمایت از رژیم شاه و یا مشارکت در کودتای نقاب، همچنین برخی ملاحظات دیگر، از دست داده بود و همین موضوع به عنوان نقطه ضعف ایران ارزیابی شده، و پیروزی عراق محتمل به نظر می رسید. سپاه نیز با پیروزی انقلاب، تشکیل شده بود و فرماندهان آن، جوان و بیشتر به دفاع از انقلاب در برابر رخدادهای سیاسی- امنیتی اهتمام داشتند. بالاترین آموزش نظامیِ فرماندهان سپاه، علاوه بر تجربه مقابله امنیتی در مناطق بحرانی مانند کردستان، بلوچستان و خوزستان، آموزش سربازی و یا چریکی در خارج از ایران و مبارزه در گروههای مسلح علیه شاه بود.

   بنابراین نقش و جایگاه فرماندهی در جنگ به اعتبار وضعیت سپاه و ارتش پس از پیروزی انقلاب اسلامی، یک موضوع و مسئله است. به این معنا که؛ وضعیت فرماندهی و تحولات آن در جنگ، چه نقش و تأثیری بر موقعیت نظامی ایران، همچنین پیروزی ها و شکست ها داشته است؟ پرسش یاد شده، ناظر بر این ملاحظه است که؛ فهم موضوعات و مسائل جنگ، تحولات و نتایج آن، تابع تبیین صحیح از مسئله فرماندهی در جنگ است.

   بر پایه مفروض یاد شده در جنگ، مبنی بر نسبت میان فرماندهی در جنگ با موقعیت ها و پیروزی- شکست، این پرسش وجود دارد که؛ مسائل اساسی فرماندهی سپاه در جنگ کدام است؟ پاسخ به پرسش یاد شده و تهیه فهرست موضوعات و مسائل، با توجه به تغییر شرایط سیاسی- نظامی کشور، در مقایسه با دوران جنگ، تا اندازه ای دشوار است. تصویر کنونی از فرماندهان سپاه، با توجه به درجه، موقعیت و اظهارات آهاآنها آآنها در حوزه مباحث سیاسی، نظامی و امنیتی، توضیح درباره روند شکل گیری فرماندهی در سپاه و جنگ در نتیجه فهم آن را، دشوار کرده است. به عبارت دیگر آنچه هم اکنون وجود دارد و مورد باور و پذیرش قرار گرفته است، با وضعیتی که در گذشته وجود داشت، به لحاظ تفکر و ساختار، همچنین بسیاری ملاحظات دیگر، تفاوت کرده است. فرضاً سردار جعفری فرمانده فعلی سپاه، در آن دوران به عنوان یک دانشجو وارد جنگ می شود و در سوسنگرد به صورت تدریجی مراتب فرماندهی و انجام عملیات را تجربه می کند. تصویر کنونی از سردار جعفری، با واقعیات دوره جنگ و تحولات تدریجی آن، تفاوت اساسی دارد، لذا چگونه می توان این تفاوت را با تأکید بر گذشته توضیح داد؟ همچنین چگونه می توان این موضوع را تبیین کرد که این فرماندهانِ جوانِ آموزش ندیده و کم تجربه، در فرآیند تحولات جنگ، عملیات های نظامی را طراحی و سپس برای کسب پیروزی آن، فرماندهی کرده اند؟ همچنین مواجهه تجربی با مسئله جنگ، از طریق آزمون- خطا، چه تأثیری بر روند جنگ و نتایج آن داشته است؟

   شکل گیری فرماندهی سپاه در جنگ؛ با تغییر در ساختار سپاه از نیروی امنیتی به نیروی نظامی، همچنین روند تحولات جنگ از دفاعی به آزادسازی و سپس جنگ تعاقبی در خاک دشمن، نسبت دارد. بنابراین موضوع فرماندهی سپاه در جنگ، به یک معنا همان بحث جنگ است، اما باید از نقطه عزیمت تمرکز بر ساختار سپاه و نقش فرماندهان، بررسی شود. با این تأکید که تغییرات فرماندهی در سپاه در جنگ و ساختار آن، به صورت تدریجی صورت گرفته است. ادامه دارد ...


  اختلاف سیاسی در زمان جنگ، بمعنای دوگانگی در ساختار تصمیم گیری و مدیریت کشور، برای پیش‌برد اهداف جنگ، در دو مرحله و تحت تأثیر عوامل مختلف شکل گرفت و پیامدهای متفاوتی را بدنبال داشت. چالش ها و عوامل موثر در ظهور شکاف سیاسی در هر مرحله، همچنین نتایج آن، یکسان نبود که در ادامه بحث به آن اشاره خواهد شد.

مرحله اول؛ پس از وقوع جنگ

   پس از حمله عراق به ایران، شکاف در ساختار سیاسی تشدید شد. پیش از این، انتخاب بنی صدر بعنوان رئیس جمهور در بهمن ماه سال 58، سطحی از اختلافات سیاسی را در چارچوب تعیین جهت گیری سیاست خارجی بویژه در موضوع تصرف سفارت آمریکا و آزادی گروگان‌ها همچنین درباره سیاست‌های اقتصادی و فرهنگی کشور، شکل داده بود. در این مرحله، اختلافات سیاسی در چارچوب جبهه انقلاب، شامل نیروهای مکتبی و حزب اللهی با تخصص گرایی و لیبرالیسم، مفهوم بندی شده بود. حمله عراق به ایران، اختلافات سیاسی را گرچه در یک مرحله بدلیل ضرورت دفاع در برابر متجاوز، کاهش داد، اما با حضور نیروهای دشمن در مناطق اشغالی، مسئله جنگ نیز با اختلافات سیاسی درهم آمیخت.

   تعیین شرایط برای پایان دادن به جنگ، در ملاقات با هیئت های میانجی برای صلح، همچنین نحوه آزادسازی مناطق اشغالی، دو موضوع اساسی بود که بحث و تصمیم گیری درباره آن، موجب دسته بندی سیاسی شد. به میزانی که زمان استقرار ارتش عراق در مناطق اشغالی طولانی می شد، همچنین عملیاتهای نظامی برای آزادسازی مناطق اشغالی، با شکست همراه می شد، دامنه اختلافات گسترده و تشدید، و قطب بندی سیاسی- اجتماعی نیز ساختارمند و نهادینه می شد.

  بن بست سیاسی- نظامی، در واقع حاصل پیدایش دوگانگی مخاطره آمیزی بود که کشور درگیر آن شده بود. به این معنا که کشور برای حل مسئله اشغالگری، نیازمند وحدت و انسجام ملی، همچنین بسیج کلیه منابع بود، در حالیکه اختلافات سیاسی، مانع از انجام آن بود. تداوم بن بست سیاسی- نظامی در کشور، موجب تداوم حضور ارتش عراق در مناطق اشغالی شد. در حالیکه روند اختلافات سیاسی، به درگیری های سیاسی- امنیتی در شهرهای مختلف و سرانجام عزل رئیس جمهور و متواری شدن وی از کشور انجامید.

مرحله دوم؛ پس از فتح خرمشهر

  چنین به نظر می رسید که با حذف بنی صدر از ساختار سیاسی کشور و انتخاب آیت الله خامنه ای بعنوان رئیس جمهور، با مشارکت وسیع مردمی، همچنین بسیج نیروها و منابع برای آزادسازی مناطق اشغالی و فتح خرمشهر، اختلافات سیاسی در ساختار سیاسی و در جامعه، در سایه پیروزی های نظامی فروکش خواهد کرد، حال آنکه مجدداً اختلافات سیاسی درباره جهت گیری سیاست خارجی و کسب پیروزی نظامی برای پایان دادن به جنگ، از سر گرفته شد.

   بر خلاف مرحله اول که اختلافات سیاسی، قبل از وقوع جنگ شکل گرفت و تحت عنوان " نیروهای انقلابی و جبهه ضدانقلابی" مفهوم بندی شد، اختلافات مرحله دوم، در میان نیروهای انقلابی و در درون جنگ شکل گرفت و در چارچوب سه جریان سیاسی؛ "راست، چپ و میانه"، صورت‌بندی شد. همچنین در مرحله اول، ناتوانی در آزادسازی مناطق اشغالی مورد مناقشه بود، در حالیکه در مرحله جدید، دستیابی به پیروزی نظامی و چگونگی طراحی عملیات و فرماندهی نیروها، موجب اختلاف میان ارتش و سپاه شد.

   با وجود انتصاب آقای هاشمی بعنوان فرمانده عالی جنگ از سوی امام، بمنظور حل اختلاف ارتش و سپاه، همچنین بسیج منابع و امکانات برای کسب پیروزی نظامی، به نظر می‌رسید؛ دوگانگی مخاطره آمیزی در حال شکل گیری است. به این معنا که پیروزی نظامی و سقوط صدام، نیازمند اهتمام به جنگ، به عنوان مسئله اصلی کشور و بسیج کلیه منابع بود، در حالیکه اختلاف نظر درباره تناسب مقدورات کشور با نیازمندی های جنگ و ضرورت خاتمه جنگ با کسب یک پیروزی نظامی، مانع از "تشکیل و تجهیز ارتش بزرگ مردمی" برای سقوط صدام بود.

   گذشت زمان و فرسایشی شدن جنگ، موجب افزایش توانمندی عراق و گسترش دامنه جنگ از جبهه ها به شهرها و حمله به زیرساختهای صنعتی و اقتصادی کشور شد. به موازات این تحولات، کاهش قیمت نفت به کمتر از 6 دلار، تأمین نیازمندی‌های روزانه زندگی مردم و همزمان تأمین نیازمندی های جنگ را برای تشکیل و تجهیز ارتش بزرگ مردمی، با مشکل روبرو کرد. تداوم جنگ فرسایشی، فرصتی را در اختیار عراق قرار داد تا با حمله غافلگیرانه به فاو و بازپس گیری آن، موازنه نظامی را تغییر داد و برای ایران، گزینه دیگری جز پذیرش قطعنامه برای خاتمه دادن به جنگ، باقی نگذاشت.

نتیجه گیری

1- با وجود پیامدهای مخاطره آمیز اختلافات سیاسی و تاثیر آن در تداوم استقرار ارتش عراق در مناطق اشغالی، تجربیات این مرحله برای اجتناب از اختلافات سیاسی، مورد اعتناء قرار نگرفت و در ادامه جنگ نیز تکرار شد. در واقع مفهوم بندی اختلافات در چارچوب ضرورت انقلاب و اجتناب ناپذیری آن، همچنین گذار از بن بست سیاسی- نظامی در دوره بنی صدر و سپس آزادسازی مناطق اشغالی، احتمالاً مانع از درس آموزی از تجربیات گذشته و در نتیجه موجب تداوم آن در صورتهای جدید شد.

2- اختلافات سیاسی پس از فتح خرمشهر، نه تنها در تداوم جنگ موثر بود، بلکه  در تبدیل جنگ،  به جنگ فرسایشی نقش داشت. در این روند با «تغییر شرایط نظامی» پس از حملات نظامی عراق، انسجام سیاسی- اجتماعی و اجماع برای پایان دادن به جنگ، همچنین ضرورت دفاع در برابر ادامه تهاجمات دشمن پس از پذیرش قطعنامه 598 ، شکل گرفت.

3- تجربه جنگ با عراق، ناظر بر این معناست که مذاکرات هسته ای، از خط مقدم مذاکره کنندگان، شامل اهداف و روش، تا عمق استراتژیک آن در داخل کشور، شامل ذهن و رفتار جامعه، همچنین تصمیم گیری مسئولین و مدیران کشور، بهم پیوسته است. هرگونه شکاف در ساختار تصمیم گیری و یا میان جامعه با مسئولین، همچنین در میان بخش‌های مختلف مدیریتی و نظامی- امنیتی کشور، نتیجه ای جر تأخیر در تصمیم گیری مناسب، و مقابله با زیاده خواهی گروه 1+5، همچنین نا توانی در مدیریت پیامدهای وضعیتهای احتمالی، نخواهد داشت.


  مناقشات کنونی درباره وقایع، موضوعات و مسائل جنگ ایران و عراق، موجب نوعی آشفتگی و دوگانگی مفهومی، اطلاعاتی و تحلیلی شده است. علایم این عارضه مفهومی و روش شناختی در مواجهه با جنگ ایران و عراق، علاوه بر اینکه در گفتار و نوشتار قابل مشاهده است، به هنگام بازدید مردم از مناطق جنگی نیز بروز و ظهور دارد. مهمترین نتایج و پیامدهای وضعیت کنونی، در دو زمینه قابل مشاهده است: نخست اینکه؛ امکان فهم مناسب از وقایع، موضوعات و مسائل جنگ ایران و عراق، فراهم نخواهد شد و دیگری؛ روش برخورد با مسائل اساسی و تاریخی، تحت تأثیر مناقشات سیاسی و ملاحظات سیاسی- تبلیغاتی، قرار خواهد گرفت.

  با فرض اینکه «طرح این مسئله» به صورت صحیح انجام شده است، این پرسش به میان خواهد آمد که؛ روش صحیح برای مواجهه با مسائل اساسی و تاریخی جنگ ایران و عراق کدام است؟ برای ساماندهی وضعیت کنونی، چه باید کرد؟  

  بدون تردید آنچه تا کنون گفته و نوشته شده است، نقص و کاستی‌های بسیار زیادی دارد و آنچه رخ داده است، با پرسش ها و ابهامات فراوانی همراه است. اما گذار از وضعیت کنونی از طریق تداوم مناقشات درباره آنچه رخ داده و یا گفته و نوشته شده است، حاصلی جز تشدید مناقشات و آشفتگی های ذهنی درباره وقایع بزرگ تاریخی، نخواهد داشت.

  چنانچه روشن است؛ مخاطب این پرسش، جامعه پژوهشگران هستند، در حالیکه فرماندهان و نهادهای مسئول نقش بسیار مهمی دارند، ولی در این بررسی مورد توجه قرار نگرفته اند. پیش فرض هرگونه اقدام در این زمینه، بر سه پایه قرار دارد:

   1- باور به ضرورت سامان‌مندی حوزه مطالعات تاریخی جنگ ایران و عراق.

   2- باور به ضرورت تعامل و گفتگوی فراگیر، بر پایه اسناد و به روش استدلالی.

   3- باور به ضرورت استفاده از روش نقد، برای واکاوی مسائل اساسی جنگ.

بر پایه مفروضات یاد شده، بنظر می رسد از طریق دو اقدام اساسی، توسط محققین، فرماندهان و نهادهای مسئول، می توان تا اندازه‌ای وضعیت کنونی را ساماندهی کرد:

الف) تعیین فهرست مسائل جنگ ایران و عراق؛

  بسیاری از وقایع و موضوعاتی که هم اکنون بررسی و یا درباره آنها مناقشه می شود، ازجمله میزان نقش ارتش یا سپاه در جنگ، همچنین اختلاف نظر برخی فرماندهان نظامی با آقای هاشمی، به نظر می رسد در عین حالیکه بازتاب بخشی از واقعیات تاریخی جنگ است، اما در وضعیت کنونی، گسترش مناقشات سیاسی درباره آنها، نتیجه ای نخواهد داشت، بلکه امکان فهم مناسب از مسائل اساسی جنگ را مخدوش خواهد کرد. بنابر این با تهیه فهرست این گونه مسائل، زمینه برای بررسی و گفتگو در باره آن فراهم خواهد شد.

ب) تعیین روش برای بررسی مسائل فهرست شده؛

  هم اکنون ترکیبی از روش های مختلف، مانند بررسی توصیفی، همچنین بررسی تحلیلی- روندی، و یا خاطره‌گویی و تاریخ شفاهی، مورد استفاده قرار می گیرد. مناسب است پس از تعریف و تعیین مسائل اساسی جنگ، روش مواجهه با آن نیز مشخص شود. بنظر می رسد روش نقد و بررسی، همچنین روش گفتگو در چارچوب فهرست تهیه شده، و بر اساس اسناد ، موجب گشایش برای فهم جدید از موضوعات و مسائل اساسی جنگ، و در نتیجه موجب ارتقاء مباحث کنونی، خواهد شد.


   حوادث بزرگ تاریخی به دلیل ایجاد دگرگونی‌های اساسی، همچنین تقسیم زمان به قبل و بعد از واقعه، موجب شکل‌گیری و گشایش سرفصل‌های جدید سیاسی- تاریخی و هویتی می‌شود. چنانکه هم اکنون در ایران برای توضیح و تبیین شرایط و تغییرات انقلاب و جنگ و همچنین سایر حوادث تاریخی مانند مشروطیت و نهضت ملی شدن صنعت نفت، از همین تقسیم بندی‌ها استفاده می شود.

   مسئله قابل توجه این است که؛ با گذشت زمان، نتایج و پیامدهای حاصل از تغییرات وقایع بزرگ تاریخی، بصورت تدریجی آشکار می‌شود. این موضوع در بازبینی و نگرش جدید به وقایع تاریخی، نقش مهمی دارد. به عبارت دیگر؛ بخشی از کارویژه‌های تاریخ و بررسی‌های تاریخی، علاوه بر شناسایی روندهای موثر بر زندگی کنونی و تثبیت هویتی، بررسی درس‌ها و دستاوردها، بمنظور استفاده از تجربه گذشته برای پاسخ به نیازهای حال و آینده است.

   بر پایه مقدمه یاد شده، با توجه به آنچه بعنوان تعریضی بر نوشته اقای اکبر پور بازرگانی نوشتم، می‌توان این پرسش را مورد بررسی قرار داد که؛ درس‌ها و دستاوردهای جنگ ایران و عراق کدام است و با چه روشی باید بررسی شود؟ روش شناسی بررسی درس‌ها و دستاوردهای جنگ، با تأکید بر دگرگونی‌های فکری، نهادی و ساختاری در جامعه ایران، بسیار گسترده و بیشتر با رویکرد جامعه شناختی و استفاده از روش نقد، قابل حصول است.در حالیکه بررسی های عملیاتی، همچنین نظامی- استراتژیک، به روشهای دیگری نیاز دارد. در این یادداشت، با نگرش کلی به صورت مسئله جنگ،  پرسش‌های زیر مورد توجه قرار گرفته است، تا زمینه بحث در این باره گشوده شود:

1) منظور از درس ها و دستاوردها چیست؟

2) کارویژه درس‌ها و دستاوردها کدام است؟

3) روش درس آموزی از تجربه گذشته و بکارگیری آن، چیست؟

4) هم اکنون کدامیک از درس‌ها و دستاوردهای جنگ، مورد توجه و یا بی توجهی قرار گرفته است؟

5) کدامیک از درس‌ها و دستاوردها، پاسخگوی نیازهای آینده است که باید بررسی شود؟


  • کل صفحات:5  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  •